-
عصای پیری
دوشنبه 5 مرداد 1405 08:16
داشتم عکس خواهرامو نگاه میکردم و اشکام سر میخورد پایین.اومده با دلسوزی میگه غصه نخور مامان،بزرگ میشم،میرم اونجا ،برات ویزا میگیرم بیای استرالیا و دیگه همیشه پیش خواهرات باشی ذوق کردم،بعد ازش پرسیدم خوب اگه زنت نذاره من پیش شما بمونم چی!!!یکم فکر میکنه جواب میده خووو گفتم برات ویزا میگیرم بیای پیش خواهرات،نگفتم پیش ما...
-
وطن
پنجشنبه 25 تیر 1405 12:47
یه مدته فهمیدم بلاگ اسکای درست شده اما هم وقتش رو ندارم و هم حال و حوصله ش رو.همه هم دل کندن از روزانه نویسی.تو این مملکت اینکه با چه امیدی بین اینهمه خبر بد ادامه میدی برام جای سواله!دیروز تا چشم باز کردم خبر جوونهامون رو خوندم و فقط برای جوونی و آرزوهای خودشون و خانواده هاشون اشک ریختم.واقعا نمیدونم چجوری باید تو...
-
روزمرگی ۲
چهارشنبه 20 اسفند 1404 15:32
با خواهرشوهرم خاله بازی راه انداختیم یه شب اونا میان خونه مون و فرداش ما میریم.کلا صله رحم زیاد شده سمت ما. نازلی دیشب زنگ زد و گفت خیلی نزدیک محل کارش رو زدن و شانس آورد که ده دقیقه قبلش اونجا رو ترک کرده بودن چون آخرین مراجعه کننده کنسل کرده بود.با این حال سر و صورت نگهبان زخمی شده بود،خدا به نازلی رحم کرد.سها و...
-
روزمرگی
سهشنبه 19 اسفند 1404 12:06
چه گیری افتادیم از دست اینا من دلم واسه خواهرام تنگ شده،تا یه چیز میشه نت رو قطع میکنن،میگن واسه حمله سایبری که جز طرفداراشون کسی باور نمیکنه.نمیگن واسه سرکوب ملته!اندفعه نت وصل شد خواهرامو مجبور میکنم بله نصب کنن. با اینکه دلم نمیخواست مامان بابام برگردن،ولی الان بودنشون برام قوت قلبه. شرکت تو این هیری ویری گفته برید...
-
اس ام اس
دوشنبه 18 اسفند 1404 23:49
چجوری از شر مزاحمتهای اس ام اسی راحت شیم؟!حالم بهم خورد از چرت و پرتاشون.شب و روز هم که نداره.هر ساعتی عشقشون بکشه میفرستن مقتدرای متحد دموکرات! فقط شنیدن صدای اس ام اس واریز دوست دارم
-
ساندیس خورا
یکشنبه 17 اسفند 1404 13:12
https://wars-and-history.blogsky.com/1404/12/17/post-676/%d8%ac%d9%86%da%af-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b3-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d9%87%d8%a7 کلا این روزاتون رو یادتون رفت نه؟؟!!!
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 اسفند 1404 00:11
تو رو خدا تهرانی ها تخلیه کنید اوضاع خیلی بده
-
وقاحت
جمعه 15 اسفند 1404 11:29
۴۷ ساله جنگ جنگ میکنن،مرگ بر دنیا میدن،تروریست پرورش میدن میفرستن لبنان و سوریه،گنده گوزی میکنن و توهمات قدرتشون رو به خورد عرزشی جماعت میدن،بعد میگن ملت، آمریکا و اسرائیل رو خواستن،اونا هم آخه نوکر خونه ی بابای ملت بودن که هزینه کنن از بودجه ی کشورشون و بیان پشت ما!!!! راهی گذاشتید واسه مردم؟؟؟لیاقت داشتید تا سال ۹۶...
-
عجب!!!
شنبه 9 اسفند 1404 16:42
تو این بلبشو یه زنه در خونه رو زد و ازم خواست بیام دم در،فکر کردم حتما یکی از همسایه هاست و اتفاقی براشون افتاده،دوییدم پایین،میگه از صدا و سیما اومدم چند تا سوال دارم.گرفتمش به فحش،در هم کوبیدم روش!اینا تا چه حد احمقن آخه!!! مامان میگه گناه داشت،اون که کاره ای نبود،گفتم گناه بچه هامون داشتن که رفتن زیر خاک در ضمن تا...
-
لیست من
یکشنبه 3 اسفند 1404 22:17
میدونستم کثافتن اما خیلی آشنایی با زندگی خصوصیشون نداشتم.زد و نزدیک دو ساله یکی ازاین حرومزاده های اوباش شده همسایمون.شغل شریفش در کنار حرومزادگی و بی شرفی و آدم فروشی رو خیلی دلم میخواد بگم،پارادوکس جالبیه!الحق هم صدای خوبی داره،ولی چون کثافته وقتی میخونه چندشم میشه با اون صورت ریاکار چندش آورش.۲۴ ساعته در حال فحش...
-
بشین و دعا کن که رحمم بیاد...
سهشنبه 28 بهمن 1404 00:44
به عکساشون نگاه میکنم و نگاه میکنم،به جوونیشون به قد و بالاشون،به خوشگلیهاشون و به پاکی و زلال بودنشون. به آرزوهای دود شده ی خودشونو مادرهاشون! ای مادر بیچاره!برای خوشحالیشون برای یه لحظه شادیشون جون بکنی،مثلا بیشتر و بیشتر کار کنی،دو جا کار کنی تا دوچرخه ی جدید بخری واسشون،ps5 بخری واسشون،اونا ذوق کنن و از خوشحالی...
-
اتحاد
یکشنبه 26 بهمن 1404 00:12
بعد چهل روز اشکی که امروز ریختم اشک شوق بود... باعث افتخارید هم وطنهای قشنگم
-
ستاره ها
پنجشنبه 23 بهمن 1404 13:20
خواب دیدم یه عالمه ستاره تو آسمون خیلی سریع حرکت میکردن ،میخوردن بهم منفجر میشدن،ستاره ها سرخ بودن،مثل شراره های آتیش و تو اندازه های مختلف و منو خواهرهام و لارنس و دختر عموهام داشتیم آسمون رو نگاه میکردیم.خواب عجیبی بود
-
درد ناتمام من
پنجشنبه 23 بهمن 1404 01:58
میدونی چی روان منو لحظه به لحظه بیشتر داغون میکنه ؟من عاشق بوی سوختن چوبم..۲۰ دی با لارنس رفتیم بیرون ببینیم بازار چه خبره،خبری از سوخته شدن نازنینهامون نداشتیم،فقط میدونستیم بازار و جاهای دیگه سوخته،تو شهر علاوه بر بوی سوختن چوب یه بوی سوخت عجیبی میومد،من عمیق بو میکشیدم و میگفتم بوی چیه،حتی یادمه گفتم بوی خوبی...
-
شمعی برای آزادی
سهشنبه 21 بهمن 1404 02:40
امشب تولدمه اما کیکی در کار نیست. تا روز آزادی، تولدی برای جشن گرفتن ندارم. به یاد تمام شهدای راه آزادی، به یاد داغِ همیشهتازهی دلِ مادرها، فقط شمع روشن کردم و فقط یک آرزو داشتم… آرزویی که گفتنی نیست، اما همه اون رو میشناسن. امشب اگر شمعی روشن شده، برای تک تک او زندگیهاییه که ناتموم موندن، و برای مادرهایی که هنوز...
-
انتظار
دوشنبه 13 بهمن 1404 23:57
هیچوقت آدم صبوری نبودم،ظاهرم خیلی آرومه اما به شدت عجولم و از هیچی اندازه ی منتظر بودن بدم نمیاد الان که بلاتکلیفی هم اضافه شده! مامان بابا دارن برمیگردن،زور هیچ کس بهشون نرسید بیشتر بمونن.یه چیزی هم یاد گرفتن هی تکرار میکنن: خون ما مگه رنگینتره تو این شرایط ایران کنار شما نباشیم ! هفته ی پیش دو روز از طرف شرکت تهران...
-
سپهر بابا
یکشنبه 5 بهمن 1404 01:16
چطور قلبم از این حجم از درد واینمیسته،چطور نفس میکشم چی به روز بچه هامون آوردین!!!چه جور دیوی هستید من هنوز درد خدانور و کیان قلبم رو درد میاره،با غم اینهمه دسته گل پرپر شدمون چطور کنار بیایم
-
حواس پرتی
پنجشنبه 2 بهمن 1404 20:27
فکر میکنید چی میشه؟انقدر فکر و خیال و تفسیر کردم حالم بد شد.میخوام الکی بنویسم و فکرم رو دور نگه دارم،شاید شاید خشم و افسردگی و ناامیدیم یکم کم شد.سعی کردم امروز بیشتر سرمو با فیلم دیدن گرم کنم. صبح رفتم شرکت قبلی و یه سری وسیله که پیشم مونده بود رو تحویل دادم.تسویه م با سه تا شرکت قبلی هنوز مونده،مدارکم هم نگرفتم ....
-
خواهرانه موقت
پنجشنبه 2 بهمن 1404 01:19
میدونی تو عزیزترین موجود زندگی منی ،از همون روز تولد دو سالگیم که تو رو گذاشتن تو بغلم برای من جدا از همه ی آدمهای دنیا شدی،شدی آرامشم،نیمه ی امن قلب من،نور و دلخوشی زندگیم،رازدار من،تو خدای من بودی،ازم کوچکتری ولی همیشه هرچی تو میگفتی درست ترین حرف روزگار بود،همیشه باعث افتخارم بودی،شبی که جواب کنکورت اومد تو اوج...
-
مردگی
چهارشنبه 1 بهمن 1404 18:28
دیروز برف می بارید و من یادم افتاد به برف قبلی،بین این دو برف چند تا جوون خوشحال تو گیلان بودن که از دیدن برف ذوق کردن و حالا نیستن!!! هرچند که به جز بچه ها یعنی ممکنه کسی تو این روزگار ذوقی داشته باشه؟؟؟ عین دیوانه ها چسبیدم به اخبار،ببینم دیوانه م،نبینم دیوانه م.تا ساعت ۲ اخبار میبینم،۴ پا میشم اخبار میبینم دوباره ۶...
-
از خودم بگم
چهارشنبه 1 بهمن 1404 01:08
حالم خوب نیست اما خواستم از خودم یکم بگم.سه سالی میشه برگشتیم رشت،از وقتی که خواهر کوچکترم هم مهاجرتش درست شد و رفت پیش تامیلا.از یه طرف مامانم اینا تنها شده بودن و غصه میخوردن،از طرف دیگه همسرم و بچه ها جنوب رو دوست نداشتن،منم گفتم چه کاریه رو جنوب و تنها موندنمون اصرار داشته باشم و همه رو عذاب بدم و برگشتیم. بچه ها...
-
سلام
سهشنبه 30 دی 1404 19:20
بعد هزار سال سلام. فکر نکنم کسی اینجا رو یادش مونده باشه. اصلا یادم نمیاد اینجا چطور مینوشتم،اصلا چی مینوشتم؟؟؟فقط میدونم هیج شباهتی با آدمی که قبلا اینجا مینوشتم ندارم.الان فقط تلخم و خشمگین و پشیمون از موندن تو این مملکت!!!
-
60))
سهشنبه 28 بهمن 1399 11:11
دوستم ۱۴ ساله ازدواج کرده،هفته ی پیش خونه ی مادرشوهرش یه گوشه آروم نشسته بود و سرش تو گوشیش بوده.برادرشوهر و خواهرشوهرش در حال بحث و دعوا بودن،یهو مادرشوهرش میاد پادرمیونی بین بچه ها و میگه مگه صدبار بهتون نگفتم جلوی غریبه ها دعوا نکنید!!!دختره میگه انگار برق سه فاز بهم وصل کردن،دور و ورم رو گیج نگاه میکردم ببینم...
-
59)))
جمعه 24 بهمن 1399 18:55
سلام دوباره به دوستای قشنگم.راستش جدیدا مزاحم وبلاگی پیدا کردم . از اول اول خواستم که وبلاگ رو ببندم و فقط واسه خودم بنویسم تا انرژی منفی مزاحما تو وبلاگم نباشه اما دیدم دلم براتون تنگ میشه،به یه تعداد محدود رمز دادم دوست داشتید کنارم باشین
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 بهمن 1399 01:54
دوستای خوبم مرسی بابت همه ی سر زدنهاتون.وبلاگم رو میبندم, شاید تا همیشه.همه تون رو دوست دارم.مراقب خودتون باشید
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 بهمن 1399 12:33
کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست کدخدانیست,خدانیست,بلای ده ماست
-
12ساعت مانده به خاموشی
چهارشنبه 17 دی 1399 18:08
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 دی 1399 11:06
مرسی از دعاهای همتون.پسرم الحمدالله الان ترخیص شد.انشالله هیچ بچه ای مریض نشه,انشالا همه ی مریضها شفا پیدا کنن
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آذر 1399 00:18
حالم خیلی بده.هیچوقت خودمو نمیبخشم بابت این کارم.سارنگ در حال حاضر خوبه.بعدا میام مینویسم چی شده.مرسی که جویای حالش بودید
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آذر 1399 23:02
برای پسرم دعا کنید.با دکترای بیمارستان حرف زدم میگن بهتر ه انجام بشه.با یه متخصص نورولوژی اطفال تو رشت هم صحبت کردم.بهم گفت چون تبش خیلی بالا نبوده,هذیون گویی ورفتارش مشکوکه و بهتره انجام بشه.توکل بر خدا.دیگه منو باباش هم تصمیم گرفتیم انجام بدیم.دعا کنید حداقل همون بار اول بتونن مایع نخاعش رو بگیرن و دیگه بیشتر از این...