-
انتظار
دوشنبه 13 بهمن 1404 23:57
هیچوقت آدم صبوری نبودم،ظاهرم خیلی آرومه اما به شدت عجولم و از هیچی اندازه ی منتظر بودن بدم نمیاد الان که بلاتکلیفی هم اضافه شده! مامان بابا دارن برمیگردن،زور هیچ کس بهشون نرسید بیشتر بمونن.یه چیزی هم یاد گرفتن هی تکرار میکنن: خون ما مگه رنگینتره تو این شرایط ایران کنار شما نباشیم ! هفته ی پیش دو روز از طرف شرکت تهران...
-
سپهر بابا
یکشنبه 5 بهمن 1404 01:16
چطور قلبم از این حجم از درد واینمیسته،چطور نفس میکشم چی به روز بچه هامون آوردین!!!چه جور دیوی هستید من هنوز درد خدانور و کیان قلبم رو درد میاره،با غم اینهمه دسته گل پرپر شدمون چطور کنار بیایم
-
حواس پرتی
پنجشنبه 2 بهمن 1404 20:27
فکر میکنید چی میشه؟انقدر فکر و خیال و تفسیر کردم حالم بد شد.میخوام الکی بنویسم و فکرم رو دور نگه دارم،شاید شاید خشم و افسردگی و ناامیدیم یکم کم شد.سعی کردم امروز بیشتر سرمو با فیلم دیدن گرم کنم. صبح رفتم شرکت قبلی و یه سری وسیله که پیشم مونده بود رو تحویل دادم.تسویه م با سه تا شرکت قبلی هنوز مونده،مدارکم هم نگرفتم ....
-
مردگی
چهارشنبه 1 بهمن 1404 18:28
دیروز برف می بارید و من یادم افتاد به برف قبلی،بین این دو برف چند تا جوون خوشحال تو گیلان بودن که از دیدن برف ذوق کردن و حالا نیستن!!! هرچند که به جز بچه ها یعنی ممکنه کسی تو این روزگار ذوقی داشته باشه؟؟؟ عین دیوانه ها چسبیدم به اخبار،ببینم دیوانه م،نبینم دیوانه م.تا ساعت ۲ اخبار میبینم،۴ پا میشم اخبار میبینم دوباره ۶...
-
از خودم بگم
چهارشنبه 1 بهمن 1404 01:08
حالم خوب نیست اما خواستم از خودم یکم بگم.سه سالی میشه برگشتیم رشت،از وقتی که خواهر کوچکترم هم مهاجرتش درست شد و رفت پیش تامیلا.از یه طرف مامانم اینا تنها شده بودن و غصه میخوردن،از طرف دیگه همسرم و بچه ها جنوب رو دوست نداشتن،منم گفتم چه کاریه رو جنوب و تنها موندنمون اصرار داشته باشم و همه رو عذاب بدم و برگشتیم. بچه ها...
-
سلام
سهشنبه 30 دی 1404 19:20
بعد هزار سال سلام. فکر نکنم کسی اینجا رو یادش مونده باشه. اصلا یادم نمیاد اینجا چطور مینوشتم،اصلا چی مینوشتم؟؟؟فقط میدونم هیج شباهتی با آدمی که قبلا اینجا مینوشتم ندارم.الان فقط تلخم و خشمگین و پشیمون از موندن تو این مملکت!!!
-
60))
سهشنبه 28 بهمن 1399 11:11
دوستم ۱۴ ساله ازدواج کرده،هفته ی پیش خونه ی مادرشوهرش یه گوشه آروم نشسته بود و سرش تو گوشیش بوده.برادرشوهر و خواهرشوهرش در حال بحث و دعوا بودن،یهو مادرشوهرش میاد پادرمیونی بین بچه ها و میگه مگه صدبار بهتون نگفتم جلوی غریبه ها دعوا نکنید!!!دختره میگه انگار برق سه فاز بهم وصل کردن،دور و ورم رو گیج نگاه میکردم ببینم...
-
59)))
جمعه 24 بهمن 1399 18:55
سلام دوباره به دوستای قشنگم.راستش جدیدا مزاحم وبلاگی پیدا کردم . از اول اول خواستم که وبلاگ رو ببندم و فقط واسه خودم بنویسم تا انرژی منفی مزاحما تو وبلاگم نباشه اما دیدم دلم براتون تنگ میشه،به یه تعداد محدود رمز دادم دوست داشتید کنارم باشین
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 بهمن 1399 01:54
دوستای خوبم مرسی بابت همه ی سر زدنهاتون.وبلاگم رو میبندم, شاید تا همیشه.همه تون رو دوست دارم.مراقب خودتون باشید
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 بهمن 1399 12:33
کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست کدخدانیست,خدانیست,بلای ده ماست
-
12ساعت مانده به خاموشی
چهارشنبه 17 دی 1399 18:08
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 دی 1399 11:06
مرسی از دعاهای همتون.پسرم الحمدالله الان ترخیص شد.انشالله هیچ بچه ای مریض نشه,انشالا همه ی مریضها شفا پیدا کنن
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 آذر 1399 00:18
حالم خیلی بده.هیچوقت خودمو نمیبخشم بابت این کارم.سارنگ در حال حاضر خوبه.بعدا میام مینویسم چی شده.مرسی که جویای حالش بودید
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آذر 1399 23:02
برای پسرم دعا کنید.با دکترای بیمارستان حرف زدم میگن بهتر ه انجام بشه.با یه متخصص نورولوژی اطفال تو رشت هم صحبت کردم.بهم گفت چون تبش خیلی بالا نبوده,هذیون گویی ورفتارش مشکوکه و بهتره انجام بشه.توکل بر خدا.دیگه منو باباش هم تصمیم گرفتیم انجام بدیم.دعا کنید حداقل همون بار اول بتونن مایع نخاعش رو بگیرن و دیگه بیشتر از این...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آذر 1399 12:26
از استرس دارم میمیرم.سارنگ مشکوک به تشنج بوده و الان دو روزه بستریه.اسهال و تب هم داشته.جواب سی تی اسکن و آزمایشهاش خدا رو شکر خوب بوده.الان دکتر گفته میخواد مایع lp بگیره.من نمیدونم واقعا چی کار کنم.این بچه انقدر بی قرار شده که برای به تست کووید,آنژیوکتش رو کند,الان نه دلم میاد عذابش بدم به خاطر احتمال 5 درصد مننژیت...
-
57)))
چهارشنبه 19 آذر 1399 01:29
مافیا رو دیدید امشب؟؟؟؟ چرا انقدر جوگیر بودن خانوما؟؟؟لامصب هر جور بخوام وصفش کنم ضد زن در میاد اما آخه حموم زنونه ش کرده بودن.هر لحظه احتمال میدادم سیما تیرانداز پاشه یکیو بزنه!قیافه ی محمد رضا عمرانی فقط پوف پوف کردناش ***انقدر بدم میاد شهروندا میبرن.بی مزه میشه بازیش.اه!
-
56))
پنجشنبه 29 آبان 1399 20:14
این قسمت رو مینویسم تا اگه کسی مشکل مشابه منو داشت بدونه.حدود یک سالی بود که احساس میکردم تو گلوم یه چیزی هست,حتی قورت دادن بزاق دهن هم سخت بود برام.خودم فکر میکردم استخوونی چیزی شاید گیر کرده تو گلوم.تا اینکه چند وقت پیش, وقتی به زیر گلوم دست زدم یه غده ای رو حس کردم.همه ی فکرای بد باهم تو سرم میچرخید.بدتر از من...
-
55)))
یکشنبه 18 آبان 1399 20:37
نمیدونم چی شد احساس صمیمیت با لارنس بهم دست داد گفتم یه وبلاگ دارم الان دلم میخواد زبونم رو از ته حلقم ببرم,با دمپایی هم یکی بزنم تو دهنم,تا یه دفعه ای انقدر جوگیر نشم.گیر داده منم باید بخونم!میگه میخوام ببینم چی در مورد من نوشتی,کیا برات کامنت گذاشتن!بهش میگم وبلاگم عین دفتر خاطرات میمونه,خصوصیه,میگه پس چرا تو سر وقت...
-
54)))
یکشنبه 11 آبان 1399 22:45
اوههه چقدر شد ننوشتم!متاسفانه کلا وقتم کم میاد واسه سر زدن به وبلاگ و وبلاگ دوستان رو خوندن. مادربزرگ لارنس فوت شدن.فردا سومشه.چقدر بده که هیچکس آدم رو دوست نداشته باشه.نه بچه هاش و نه نوه ها و نتیجه هاش.البته این چند ماه آخر خیلی عذاب کشید و واقعا همه دلشون براش میسوخت,,مخصوصا از بعد بستری شدن مامان لارنس کسی نیومد...
-
53)))
جمعه 11 مهر 1399 02:38
خانواده ی لارنس متاسفانه همشون مبتلا شدن. خواهرشوهرم اومده تو ساختمون مادرشوهر اینا.مستاجرشون نتونسته بود به موقع خونه رو خالی کنه و یه یک هفته ده روزی مهلت خواسته بود.این مدت خواهرشوهرم و شوهرش و پسرش خونه ی مامانش میموندن .دقیقا 29شهریور,روز تولد سوزان بهش زنگ زدم که تبریک بگم ,دیدم از شدت گریه نفسش بالا نمیاد,فقط...
-
52)))
یکشنبه 6 مهر 1399 03:35
ای تو روح اول تا آخر کرونا.از ظهر پای درس و مشق و ویدئو کال و توضیح درسها به این دو تام تا غروب.بقیه ی تایم هم میرسه به آشپزی و خونه داری.60 تا گروه و کانال عضوم واسه درسهاشون.گروه درسی با معلم,گروه رفع اشکال با معلم,گروه مادران,گروه مدرسه,از اون خنده دارتر اینه امسال گروه ورزش و گروه پرورشی هم جدا زدن.دلشون خوشه...
-
51((
پنجشنبه 13 شهریور 1399 03:47
از تصور اینکه ممکن بود امشب چه اتفاقی بیوفته خوابم نمیبره. نمیدونم چجوری بنویسم که شما بتونید متوجه بشید!شب منو بچه ها رفتیم بیرون.یه سر پاساژ پوراف بندر زدیم.پله برقی طبقه ی سوم به دوم خراب بود.جلوی آسانسور هم خیلی شلوغ بود.اومدم از راه پله برم که با یه در راهش کاملا از ساختمون پاساژ جدا شده .یه لحظه از تاریکی و خیلی...
-
50)))
سهشنبه 11 شهریور 1399 11:23
میگم ما فکر میکنیم پت و مت ها تو دنیای واقعی وجود ندارن؟؟؟!!! چند روز پیش من جا کفشی ای که بیرون درمیذارم رو تمیز کردم و چند تا کفش و کتونی ای که نمیپوشیدیم رو انداختم دور, اونوقت دیروز همسایمون از مسافرت اومده زنگ واحد ما رو زده میگه ببخشید کتونی قرمزه تون چی شده؟؟ما کیلید واحدمون رو میذاشتیم اون تو پشت در موندن...
-
49)))
دوشنبه 27 مرداد 1399 23:28
چالش جدید صدف بیوتی رو,روی بچه ها امتحان کردم.دوست داشتم عکس العملشون رو بدونم.در مورد سامین گفتم پسرم برای کم کردن وزنش هر روز صبح میره باشگاه و الان کمربند مشکی تکواندو رو داره.بچه م با چشمای درشت شده نگاهم میکرد و آخرش طاقت نیاورد و داد زد دروغ میگه,مامانم دروغ میگه بعدش اومدم رو سارنگ امتحان کردم.گفتم سارنگ میتونه...
-
48)))
چهارشنبه 22 مرداد 1399 13:36
چند وقت پیش سالگرد ازدواجمون بود.به دلایل خیلی زیادی عروسیمون رو دوست نداشتم و ندارم و خیلی هم سالگردش برام مهم نیست.( دور از جون بعضی آقایون,یه سری بچه ننه تحویل میگیریم,رُسمون کشیده میشه تا بتونیم بند نافشون رو از والده ی گرامی ببریم,باز هم با همه ی این تلاشها فقط از مامانشون به یک اشاره,از اینا با سر دویدن! ) صد...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 مرداد 1399 16:07
اومدم پست بنویسم خبر ماه چهره خلیلی شوکه م کرد قلبم درد گرفت.بچه ش کوچیک بود.خدا رحمتش کنه.اونهمه زیبایی چطور میره زیر خاک آخه! خدایا سایه ی همه ی پدر و مادرها رو تا از آب و گل در اومدن بچه هاشون بالا سرشون نگهدار.بچه ها مون رو هم واسمون حفظ کن
-
47
سهشنبه 7 مرداد 1399 22:30
وقتایی که دلم گرفته دوست ندارم بنویسم.این چند وقته هم از اونموقعهاست.بلیط برگشت رو برای ماه دیگه گرفتم.بماند که بابا چقدر غر زد تو اون گرمای جنوب چرا اول شهریور بلیط گرفتی؟؟؟بچه ها رو میبری اسیری!!!نمیدونه به من باشه دلم میخواد همین الان برم.دلم براش خیلی تنگ شده.لارنس هم از این مدت تنها موندن خیلی اعصابش خورده. قرار...
-
46)))
دوشنبه 16 تیر 1399 14:51
دلم واسه لارنس خیلی تنگ شده.دیگه تحملم تموم شد.میخوام برگردم خونه.الان فقط پیش لارنس بودن برام مهمه.سامین از خداشه من برم,نگرانیم سارنگه.فکر نکنم بدون من بمونه.از یه طرف دلم نمیاد بچه ها رو ببرم و اینجا خیلی بهشون خوش میگذره و گناه دارن و از طرف دیگه تنها برم هم خجالت میکشم.شایدم من یه خورده ضایعم فکرِ افکار بقیه هستم...
-
45((
سهشنبه 10 تیر 1399 17:27
از دیشب تمام ذهنم درگیر یه موضوعیه.حدود 20 سال پیش یه دختری به اسم زهرا باهامون دوست بود.با مهیار نامی یکی دوسالی میشد که رابطه ی دوستی داشت و چیزی که ما میدیدیم عشق و توجه بیش از حد مهیار و سردی زهرا بود.یادمه همیشه میگفتیم خدا شانس بده,پسره براش جون میده.وقتی هم که زهرا شروع کرد به خیانت به مهیار,یجوری از چشم هممون...
-
44)))(خصوصی)
دوشنبه 2 تیر 1399 11:33