خانه عناوین مطالب تماس با من

دفتر خوشیها و گاهی ناخوشی هام

دفتر خوشیها و گاهی ناخوشی هام

درباره من

لطفا لطفا با انرژی مثبت وارد شوید❤❤❤ ادامه...

روزانه‌ها

همه
  • ماهی
  • رها
  • کتاب باز
  • حوای بی آدم
  • سپیده مامان درسا
  • بیم و امید
  • نازلی
  • انتخابهایم مرا به اینجا رساند
  • آدمها شبیه وبلاگشان نیستند جدید.زهرای گلم
  • اینجا مدرسه نیست
  • عمری که میگذرد_ندا
  • فصل سرد عاشقی
  • غریبانه

پیوندها

  • خوشبختی از آن من میشود
  • آخرین نفس
  • چه سرنوشت خوبی
  • دل نوشته های من.آشتی
  • روزمرگیهای یک زن 40 ساله
  • شیطنتهای ذهن من_مادام کاملیا
  • ماری
  • ستاره
  • خورشید
  • سها

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • انتظار
  • سپهر بابا
  • حواس پرتی
  • مردگی
  • از خودم بگم
  • سلام
  • 60))
  • 59)))
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • بهمن 1404 5
  • دی 1404 1
  • بهمن 1399 4
  • دی 1399 2
  • آذر 1399 4
  • آبان 1399 3
  • مهر 1399 2
  • شهریور 1399 2
  • مرداد 1399 4
  • تیر 1399 4
  • خرداد 1399 4
  • اردیبهشت 1399 3
  • فروردین 1399 1
  • اسفند 1398 7
  • بهمن 1398 8
  • دی 1398 10
  • آذر 1398 7
  • آبان 1398 9
  • مهر 1398 6
  • اسفند 1397 2
  • دی 1397 3
  • آذر 1397 2
  • آبان 1397 3
  • مهر 1397 5
  • شهریور 1397 4
  • مرداد 1397 10
  • تیر 1397 8
  • خرداد 1397 5
  • اردیبهشت 1397 12
  • فروردین 1397 2
  • اسفند 1396 11
  • بهمن 1396 11
  • دی 1396 8
  • آذر 1396 15
  • آبان 1396 11
  • مهر 1396 16
  • شهریور 1396 26
  • مرداد 1396 24
  • تیر 1396 33
  • خرداد 1396 34

جستجو


آمار : 287838 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • 21)) دوشنبه 16 دی 1398 01:06
    مامان و بابام چهارشنبه میان پیشم.دل تو دلم نبود که ببینمشون,متاسفانه با این اتفاق اخیر پنچر شدم.جرممون دنیا اومدن تو خاورمیانه است,جرممون گیر افتادن تو جنگ کی زورش بیشتره ستاز اتفاقاتی که ممکنه پیش بیاد میترسم.ازشروع دوباره جنگ و شنیدن صدای آژیر قرمز میترسم.میخوام بچه هام رو دور نگه دارم از خبرهای منفی که شکر خدا به...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 14 دی 1398 11:50
    به بعضیها هم باید گفت چند چندین با خودتون؟؟؟آلزایمر کی بودین شما؟؟؟
  • 20))) دوشنبه 9 دی 1398 14:50
    داییم بهم گفته بود تو مامانت ایران نیست,اونجا دووم آوردی ,راست میگفت,دلم داره پر میکشه برگردم رشت,تحمل اینجا برام سخت شده.خواهرم شنبه به مامان پیغام داده بود واسه شام چی دوست داری برات درست کنم؟تعجب کردم ! تا همین دو هفته پیش زنگ میزد میپرسید واسه کوکو سیب زمینی چند تا تخم مرغ باید بزنم,نمیدونم چجوری الان دیگه منوی...
  • 19)) سه‌شنبه 3 دی 1398 00:51
    مامانم شنبه میرسه ایران,بعدش نهایت یه هفته میمونه رشت و زود میاد پیش منالان یک عدد دختر ذوق زده ی منتظرم ,اصلا هم مهم نیست خرس گنده شدم و خودم دو تا بچه دارم,یه دل سیرررر عطر تن مامانم و بغلش رو میخوام.یکم ولی دلم پیش جوجه مون موندها,دیگه طفلی رو باید بفرستن مهد و فعلا که اصلا برخورد میزونی باهاش نداشته.هر وقت این مدت...
  • 18)) سه‌شنبه 26 آذر 1398 21:11
    حس و حال وبلاگ نوشتن داشتما,اونروزی زدن بلاگ اسکای رو داغون کردن همه چی پرید!از سر و صدای این دو تا وروجک سرسام گرفتم.یواشکی میام تو اتاق , به محض ندیدنم عین این جوجه ها که دنبال مامانشونن میان پیدام میکنن و قشنگگگ بیخ گوشم میزنن همدیگه رو میترکونن!خوشیشون کتک کاریه,دعواشون هم کتکاریه.مرزی هم بین بازی و دعواشون...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 21 آذر 1398 10:12
    نمیتونم وارد پیج اینستام بشم,تا وارد میشم هنگ میکنه و اینستا بسته میشه.حتی نمیتونم برم ستینگ تا لوگ اوت کنم.کسی میدونه چی شده؟بلاک شدم یا اینکه هک شدم؟؟؟
  • 17)) شنبه 16 آذر 1398 22:19
    هفته ی قبل سامین مریض شد,تب و لرز داشت و شدید نگران آنفولانزا بودم.نصف کلاس مریض بودن.دو روزی مدرسه نفرستادمش و خدا رو شکر فقط سرما خورده بود.تولد جوجه مون هم بود,منم که خاله ی ندید بدید,یه کیک خامه ای به مناسبت یک سالگیش درست کردم و طبق معمول سر خامه کشی و تزئینش,صد بار خودم رو لعنت کردم.واقعا این چه عذابیه من به...
  • 13 آذر سه‌شنبه 12 آذر 1398 19:15
    چقدر مندیدنت را دوست دارم,در خواب...در غروب...در همیشه یِ هرجا...چقدر من دیدنِ تو را دوست دارم.یک سالگیت مبارک***انصافه سهم من از یک سال بودنِ تو,فقط سه هفته باشه جانِ دلم؟؟؟بمونی برامون
  • 16)) پنج‌شنبه 7 آذر 1398 16:07
    بچه برادرشوهرم دنیا اومد پریشب.پسره.خدا رو شکر سالمه ولی دلم واسه مامانش سوخت.دختر و پسر که نداره,اما خوب بعد دو تا پسر دلش دختر میخواست و خیلی بده تو سونوها تا ماه آخر بگن دختره و یهو متوجه بشن تشخیص اشتباهه!واسش لباس و وسیله ی دخترونه گرفته بود مامانش.الان با غصه میگه قسمت من نبود دیگه,ولی دکترم بهم گفته چهار پنج...
  • 15)) سه‌شنبه 5 آذر 1398 07:21
    لارنس مریضه,تب و لرز و گلودرد و بقیه ش!خواستم بچه رو من ببرم مدرسه که نذاشت,گفت خودم میرم.سارنگ هم بچه م از 6 بیداره و مدام بالا میاره.میترسم علائم اون آنفولانزای جدید باشه. خونه ها هم خیلی سرده!نمیدونم چرا به عقلشون نرسیده دمای 12 درجه بخاری احتیاج داره!آب هم سرده,منم سرمایی,یخ کردم.لارنس بهم گفته بود لباس گرم اصلا...
  • آدمها شبیه وبلاگشان نیستند جمعه 1 آذر 1398 20:23
    نمیدونم چند نفر از خواننده های زهرا مامان روژان اینجا رو میخونن,اونایی که خوندن میدونن کم سختی نکشید,اونموقع که وبلاگش رو میخوندم نمیتونستم این شخصیت جدید زهرا رو براش متصور بشم.زهرایی که بزرگ شد و قوی شد و تونست رو پای خودش وایسه.حضانت دخترش رو گرفت,جدا شد,خونه خرید,مدیر مدرسه شده و از امروز باقی روزهاش رو با مردی...
  • 14)) چهارشنبه 29 آبان 1398 00:32
    هر چی بیشتر میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم اینا فقط تا مرحله ی گند زدن به نت و زندگی مردم وارد بودن,تو بقیه ش خودشون هم موندن از شدت دلتنگی واسه مادر و خواهر و سایر وابستگان اومدیم آی گپ رو نصب کردیم,حقا که عین بقیه ی دستآورداشون در زمینه ی مزخرف بودن منحصر به فرده!سر یک دقیقه ویدئو کالش قطع میشه, اصلا با شماره های...
  • 13)) سه‌شنبه 28 آبان 1398 07:44
    دلم میخواد با دستای خودم لارنس رو بکشم.سامین رو بیدارکرده بودم که حاضرش کنم واسه مدرسه,سارنگ هم از دل درد پاشد و بالا آورد,بچه رو بغل کردم بردمش حموم ,خواستیم بیایم بیرون ,دیدم لارنس در رو از بیرون رومون قفل کرده و رفته سامین رو برسونه.اینجا هم که آب گرمکنها برقین و زود آب سرد میشه.بچه م یخ کرد,حوله ش هم نیاورده...
  • 12)) دوشنبه 27 آبان 1398 18:10
    همیشه دلم میخواست بدونم زندگی تو یه کشور دیگه جز ایران چه حسی داره؟؟؟خوشحالم حداقل به یکی از فانتزیهام رسیدم,الان حس میکنم تو خودِ خود کره ی شمالیم,فقط مونده صبح به صبح واسه آرامگاه رهبر فقید گل ببرم و گریه زاری کنم ای خداا حوصله م هم سر رفته,ناهار فردا رو هم درست کردم بازم وقت اضافه آوردم!!! ***سها ,الی و زهراها...
  • 11)) یکشنبه 26 آبان 1398 15:55
    اینترنت کلا قطعه,فقط موندم بلاگ اسکای و بلاگ چجوری باز میشن!!! از هیچ جا خبر ندارم,دلم مونده پیش دوستام.تامیلا و مامان زنگ زدن,باورشون نمیشد اینا اینترنت یه مملکت رو بابت گندای خودشون قطع کردن.خاک بر سرشون.اخبار رو گوش دادم و دیدم سه قوه و بقیه ی زالوها تو نشستاشون فقط شر و ور و وعده و وعیدها رو با هم مرور کردن.مردم...
  • وبلاگ گاهنگار شنبه 25 آبان 1398 21:37
    بچه ها ماهی الان بهم پیغام داد که وبلاگش رو حذف کرده و یکی اسم وبلاگ رو برداشته و اعلام نکرده شخص دیگه ایه.مراقب باشید!!!اطلاعاتتون رو به هوای ماهی جان بهش ندید. ***ماهییی چرا حذف کردی وبلاگت رو دختر؟؟؟گفتی زود میای منتظر برگشتت هستم
  • 10)) سه‌شنبه 21 آبان 1398 00:13
    شاید سالی یه بار هم نشه که لارنس گوشی منو بگیره دستش(بر عکس من که اعتقادی به حریم خصوصی در زمینه ی مرد جماعت, اصلا و ابدا ندارم ) ,ولی از شانس من وقتی میگیره حتمااااا باید یه گیری بده همکلاسی دانشگاهم بود که گفتم لارنس روش حساسه(یادم نیست اسمشو اینجا چی گذاشته بودم)دوباره چشمش به پیج اون افتاد کلی واسه خودش غر زد,منم...
  • 9)) دوشنبه 13 آبان 1398 13:38
    دیروز بالاخره تونستم با روانشناس صحبت کنم. دختر عمه ی دوستم بود و ما با واتس آپ بهم زنگ میزدیم و حرف میزدیم.همون جلسه ی اول وقتی با سامین حرف زد,گفت از نظر من مشکلی نیست که کلی خیالم راحت شد.محض اطمینان یه سری نقاشی فرستاده بود ,چاپ کردم و سامین باید با دیدن هرکدوم یه داستان براش میگفت.تفسیرهای روانشناسی خیلی بامزه...
  • 8)) دوشنبه 6 آبان 1398 00:20
    دلم میخواد فقط اندازه ی یک ساعت برم رشت قشنگم و توی خیابوناش قدم بزنم, دلم تنگه.یاد حرف عسل میوفتم که میگفت اولش که میای شهر جدید برات جذابه اما بعدش حس خفگی داری,نفس کم میاری و میخوای برگردی زادگاهت دلم پیش بابام هم مونده بود,خدا رو شکر خواهرم برگشت و حداقل خیالم از شام و ناهارش راحت شده یکم.حالا که مامان نیست,کاش...
  • 7)) پنج‌شنبه 2 آبان 1398 01:00
    بابام رفت کلا 6 روز پیشمون بود.یکی دو روز اول تو شوک گرمای اینجا بود,میرفت بیرون و ده دقیقه بعدش برمیگشت.الهی بمیرم واسش,میگفت بچه هات تو دستای من بزرگ شدن,پر زدن رفتن از پیشم قبل رفتن کلی با سارنگ حرف زد که گریه نکنه و دوباره زود میاد پیشش,تو فرودگاه موقع رفتن بابا,بچه م انقدر غرور داره,بغض کرده بود و چشماش پر اشک...
  • 6)) چهارشنبه 24 مهر 1398 07:19
    گوشیم خراب شده,شارژ نمیشه و از اونجایی که قضیه ی همون کوزه گرو کوزه ی شکستشه کج دار و مریض طی میکنیم باهاش. عمه ی لارنس زنگ زده و کلی سفارش برادرزاده ش رو کرده میگه به خورد خوراکش برسیها,پسرمون خیلی مظلومه!!!میگم عمه از وقتی اومدم پیشش 8 کیلو وزنش رفته بالا.میگه حالا اونقدرها هم نمیخواد بهش برسی اومده میگه میخوام رژیم...
  • 5)) شنبه 20 مهر 1398 21:57
    لارنس ظهر رفت مدرسه و با معلم سامین صحبت کرد.گفت منو خانومم رو بچه دست بلند نکردیم و مسلما توقع نداریم شخصی هم دست بلند کنه واینکه دوره ی کتک زدن گذشته.گفت جریمه کنید,مشق اضافه بدید,نشد من و مامانش رو مطلع کنید,فقط کتکش نزنید.معلمش خیلی عذرخواهی کرد و گفت حلالم کنید. جوجه رنگیهاشون مردن.جمعه صبح سارنگ خیلی عصبانی اومد...
  • 4)) جمعه 19 مهر 1398 11:17
    (خاله شدن خیلی حس عجیبیه.اولش فکر میکنی فقط یه خواهرزاده ست,اما بعدش میفهمی اون فرزندیه که فقط تو به دنیا نیاوردیش) از سری دلخوشیهای جدید زندگی من همینجا اعلام میکنم نه تنها نوه,بلکه خواهرزاده هم مغز بادوم حساب میشه.آخه میشه یکی بچه ت نباشه و انقدر تو دلت جا داشته باشه؟؟؟از اونم بهتر حتی!همونقدر عاشقشی,اما دردسراش و...
  • 3)) جمعه 19 مهر 1398 11:04
    دو روزه اعصابم خورده,چرا از معلمها تست سلامت روان نمیگیرن.روز چهارشنبه وقتی پسرم اومد خونه,گفت مامان یه خبر بد!خانوم معلم با خط کش فلزی من و دوستام رو زد!!!یخ کردم. الهی واسش بمیرم,بهش میگم دردت اومد,میگه زیاد نه,فقط سوزش داشت ولی گفته دفعه ی بعد شیطونی کنید با تیزیش میزنم لای انگشتاتون انقدر کف دستش رو بوسیدم و بغض...
  • 2)) دوشنبه 15 مهر 1398 00:47
    میگم تابلوئه من از عنوان بدم میاد؟جالبیش اینه که شماره ها یی هم که جای عنوان میذارم بره بالا, اعصابم خورد میشه!! خوب جدیدا من یه سری دل نگرونی نسبت به سامین داشتم که به هر حال دیر یا زود همه ی مامان باباها پیدا میکنن,ولی من فکر میکردم واسه یه پسر 8 ساله زود باشه. سامین از حدود سه سالگی دیگه اجازه نداشت با من حموم...
  • شروع جدید جمعه 12 مهر 1398 23:22
    سلام دوباره کسی پیگیر وبلاگ من هست؟؟؟ وقتی وبلاگ هانی شف رو میخوندم از بیویی که نوشته بود خوشم میومد.یه گیلانی که از بالای نقشه افتاد پایین نقشه!بامزه بود به نظرم.فکر نمیکردم زندگی منم اینجور بچرخه! اومدیم جنوب اونم تو مرداد!!!روزای اول گریه میکردم,از شدت شرجی بودن نمیتونستم نفس بکشم و قلبم میگرفت.همون هفته ی اول واسه...
  • یادداشت دویست و یکم دوشنبه 27 اسفند 1397 02:28
    دلم خیلی واسه لارنس تنگ شده.سال 97 رو دوست نداشتم,اون از اولش با اون آبله مرغونم,اینم از آخرش!!!تنها خوبیش شاید این بود که یکم بزرگم کرد,از متکی بودن درم آورد.البته خدا رو شکر خانواده ی خودم و خانواده ی لارنس خیلی کمکم کردن و میکنن. خیار شده کیلویی 6800!!!نامردا لذت سالاد شیرازی خوردن هم ازمون گرفتن والله با این...
  • یادداشت دویستم یکشنبه 5 اسفند 1397 00:21
    بالاخره گمونم طلسمش شکسته.ببخشید که حال و حوصله ی وبلاگ رو ندارم.البته خداییش وقت هم ندارم گاها.الان به گروههای دوستام هم نمیرسم.وقت هم پیش بیاد معمولا با لارنس حرف میزنم و میچتم. اتفاقای زیادی افتاده.مامانم اومد با کلی سوغاتیییی آخیش که یه طرف دلتنگیم رفع شد,پسرم شاگرد اول شد,لارنس یه ده روزی اومد پیشمون(که چقدر هم...
  • یادداشت صد و نود و نهم یکشنبه 30 دی 1397 00:40
    فقط چند روز مونده مامانم برگرده.واییییی خدا چقدر سخت گذشت این چند ماه.باورم نمیشه این منم که این روزا رو تحمل کردم!!! میتونم به جرات بگم امسال سخت ترین سال عمرم بود.میدونم خیلی لوس بار اومدم,شاید از نظر خیلیها اینا سختی نیست,اما امسال از هر لحاظ خیلی اذیت شدم.همیشه ی همیشه خانواده م عین کوه پشتم بودن و هستن,حمایت...
  • زیبای خاله ش❤❤❤❤ یکشنبه 23 دی 1397 12:21
    حذف شد
  • 331
  • 1
  • 2
  • صفحه 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 12