خانه عناوین مطالب تماس با من

دفتر خوشیها و گاهی ناخوشی هام

دفتر خوشیها و گاهی ناخوشی هام

درباره من

لطفا لطفا با انرژی مثبت وارد شوید❤❤❤ ادامه...

روزانه‌ها

همه
  • ماهی
  • رها
  • کتاب باز
  • حوای بی آدم
  • سپیده مامان درسا
  • بیم و امید
  • نازلی
  • انتخابهایم مرا به اینجا رساند
  • آدمها شبیه وبلاگشان نیستند جدید.زهرای گلم
  • اینجا مدرسه نیست
  • عمری که میگذرد_ندا
  • فصل سرد عاشقی
  • غریبانه

پیوندها

  • خوشبختی از آن من میشود
  • آخرین نفس
  • چه سرنوشت خوبی
  • دل نوشته های من.آشتی
  • روزمرگیهای یک زن 40 ساله
  • شیطنتهای ذهن من_مادام کاملیا
  • ماری
  • ستاره
  • خورشید
  • سها

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • انتظار
  • سپهر بابا
  • حواس پرتی
  • مردگی
  • از خودم بگم
  • سلام
  • 60))
  • 59)))
  • [ بدون عنوان ]
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • بهمن 1404 5
  • دی 1404 1
  • بهمن 1399 4
  • دی 1399 2
  • آذر 1399 4
  • آبان 1399 3
  • مهر 1399 2
  • شهریور 1399 2
  • مرداد 1399 4
  • تیر 1399 4
  • خرداد 1399 4
  • اردیبهشت 1399 3
  • فروردین 1399 1
  • اسفند 1398 7
  • بهمن 1398 8
  • دی 1398 10
  • آذر 1398 7
  • آبان 1398 9
  • مهر 1398 6
  • اسفند 1397 2
  • دی 1397 3
  • آذر 1397 2
  • آبان 1397 3
  • مهر 1397 5
  • شهریور 1397 4
  • مرداد 1397 10
  • تیر 1397 8
  • خرداد 1397 5
  • اردیبهشت 1397 12
  • فروردین 1397 2
  • اسفند 1396 11
  • بهمن 1396 11
  • دی 1396 8
  • آذر 1396 15
  • آبان 1396 11
  • مهر 1396 16
  • شهریور 1396 26
  • مرداد 1396 24
  • تیر 1396 33
  • خرداد 1396 34

جستجو


آمار : 287842 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • یادداشت صد و هفتاد و چهارم سه‌شنبه 12 تیر 1397 01:54
    جمعه شب ساعت ده,لارنس زنگ میزنه و میگه خانواده م رفتن دریا,زنگ زدن و گفتن ما هم بریم اونجا.نظرت چیه؟ من گفتم نه,حوصله ندارم.دوباره نیم ساعت بعدش زنگ زد و گفت و خیلی اصرار میکنن.بهش گفتم مگه تو جریان منو و مامانت رو نمیدونی.بذار همینجور دورادور احتراممون سرجاش باشه.اصرار کرد که بریم و به اون کار نداشته باش.یه سلام بگو...
  • یادداشت صد و هفتاد و سوم سه‌شنبه 5 تیر 1397 19:46
    امان از جوگیری !!! بیراوند پنالتی رونالدو رو گرفت,هیجان زده شدم همچین سکسی خیس طوری داد زدم جونننن عززززیزمممم عزیزززمممم نمیدونم چرا زبونم اونجوری چرخید بدبختی! لارنس قاطی کرد بهش میگم از لحاظ خواهر برادری گفتم
  • یادداشت صد و هفتاد و دوم دوشنبه 4 تیر 1397 17:58
    من شدیدا فوبیای جن و اینجور چیزا رو دارم.نمیدونم چرا!هر وقت تنها باشم و یا حموم بخوام برم حتما تی وی رو روشن میذارم اونم با صدای بلند,و الا همش توهم میزنم صدا از ما بهترون میاد,اینجوری صدا ها رو ربط میدم به برنامه های تی وی.خدایی خیلی ضایع است ,از یه مامان بعیده انقدر ترسو باشه.حالا من با اینهمه ترسم امروز نشستم تو نی...
  • یادداشت صد و هفتاد و یکم دوشنبه 28 خرداد 1397 16:20
    خیلی تنبل شدم تو نوشتن.هر روز یه عالمه تو ذهنم مینویسم و بعدش حسش نیست.اون اپلیکیشن بیانک رو باید بگیرم من.به درد میخوره؟کسی داشته؟ یه دوستی دارم از دانشگاه,18-19 سال پیش وقتی دبیرستانی بود با یه پسری دوست میشه,بعد چند ماه پسره به دلش نمیشینه و میخواد باهاش کات کنه.پولدار هم بود دوست پسرش,با خودش میگه قبل رفتن یکم...
  • یادداشت صد و هفتادم یکشنبه 20 خرداد 1397 15:45
    پسرکم آشپزی و شیرینی پزی رو خیلی دوست داره,بگذریم که من اصلا خوشم نمیاد موقع غذا پختن کسی دور و ورم بچرخه اما واسه اینکه ذوقش کور نشه مجبورم کوتاه بیام دیگه.جدیدا گیر داده اول تا آخر کار رو خودش انجام بده و من کنارش نباشم.یه چند روز با درست کردن ژله و اینجور چیزا سرش رو گرم کردم.الان میخواد کیک بپزه اونم تنهایی میخوام...
  • یادداشت صد وشصت و نهم شنبه 19 خرداد 1397 22:34
    سلام به همه.این چند روز تعطیلات رو ما در سواحل تلگرام کنار رفقای ناباب گذروندیم و معنویاتمون رو با غیبت کردن فک و فامیل و دوست و آشنا تقویت کردیم.گمونم طبقه ی هفتم جهنم,اون قسمت لژ نشینش, رزرو شد واسمون.باشد که رستگارشویم اتفاق هم زیاد افتاده از طرف پایینیها اما ارزش گفتن نداره,فقط این وسط بیشتر از قبل متوجه مظلومیت...
  • یادداشت صد و شصت و هشتم جمعه 4 خرداد 1397 20:43
    صبح برای من بسیارررر دل انگیز شروع شد,ایشالا قسمت شما خواب آلود داشتم مسواک میزدم,یهو متوجه شدم ای داد بیداد!مسواک خودم نیست که چرا کور شده بودم آخه! میدونم از کجا آب میخوره,بابت حرکت رذیلانه ی چند شب پیشم بود.لارنس بنده ی خدا تو خواب سرفه ش میگیره,منم اصلا بیدار نبودم,غر زدم برو بیرون نمیذاری بخوابم,اون طفلی هم مظلوم...
  • یادداشت صد و شصت و هفتم(حسنی به مکتب نمیرفت...) سه‌شنبه 1 خرداد 1397 11:00
    مدرسه ی سامین تموم شده.صبح بیدار شدم دیدم بچه م نیست.سکته رو زدما.زنگ زدم باباش,میگه دیدم خواب موندی خودم بچه رو بیدار کردم و صبحانه دادم و بردمش مدرسه من موندم این پدر و پسر چراااااا انقدر گیجن!بهش میگم مگه دیشب نگفتم تموم شده و چهارشنبه امتحان دارن,خود سامین هم میدونسته مدرسه نداره!!!میگه نه تو فقط گفتی امتحان...
  • مخاطب خاص(خداییش شوک بود برام) چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 13:41
    لطفا لطفا لطفا صرفا نر نباشید و از سایر سجایای اخلاقی, علی الخصوص اون جوونمردیتون که ظاهرا بلااستفاده مونده ,یه بهره ای ببرید آقای جنتلمن دنیا دیده پینوشت:برای یکی از دوستای نزدیکم یه مشکلی پیش اومد.
  • یادداشت صد و شصت و ششم سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1397 17:16
    گفته بودم جوجه های من خیلی بد غذا هستن,منم امروز خواستم عدس پلو رو یه جوری به خوردشون بدم.وقتی سامین از مهد اومد گفتم مامان جان امروز با مامان سوپرمن تو تلگرام حرف زدم و گفتم پسرای من خیلی از پسر شما خوششون میاد.اونم بهم گفت این غذای مخصوص رو واسه بچه هات درست کن تا اونا هم قوی بشن طفلی سامینم با ذوق خورد و گفت خیلی...
  • یادداشت صد و شصت و پنجم یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 14:37
    سلام به همگی.خوب من با گوشی پست میذارم و این چند روز که گوشیم گم شده بود مونده بودم معطل.دیروز هم نتمون تموم شده بود. روز سه شنبه ما سارنگ رو سپردیم به مامانم وسامین رو دوباره بردیم دکتر.بعد دکتر لارنس ما رو رسوند خونه ی مامانم وخودش برگشت مغازه.ساعت حدودای 11 و نیم شب بود,سامین از تو گوشیم یه بازی فوق خشن دانلود کرده...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 03:29
    گوشیم رو دزدیدن.تمام شماره هام و عکسام به فنا رفت.بعدا میام میگم چجوری. ***رفقای ناب فقط تونستم به نازلی پیغام بدم،برید کلیر هیستوری کنید گروه رو
  • یادداشت صد و شصت و چهارم دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 17:06
    والله تا جاییکه من شنیدم قدیمیا میگفتن بچه بادومه,نوه مغز بادوم.در مورد خودم جدیدا متوجه شدم انگاری بنده شاخ و برگای اضافه ی درختاشم با مامان و بابام چند روز رفتیم مسافرت.لارنس نمیتونست بیاد.مامان و بابام خیلی اصرار کردن منم باهاشون برم,بعدا متوجه شدم دلشون میخواست حتما سامین و سارنگ رو ببرن اما مامان گفته بود از پس...
  • پست مربوط به زهرا آدمها شبیه وبلاگشان نیستند شنبه 15 اردیبهشت 1397 17:25
    دوستایی که نگران زهرا بودید.حالش خوبه,به همتون سلام میرسونه.خودش خواسته اینا رو بهتون بگم. امید و لعبت برای پیامکها شکایت کرده بودن و وکیل گرفتن.زهرا هم پرونده ی شکایت مهریه و نفقه رو گذاشت رو میز قاضی ,که قاضی با دیدن پرونده ی نفقه ی پرداخت نشده خیلی عصبانی شد و به زهراگفت بهتره به روژان بگه باباش مرده,این مرد لیاقت...
  • یادداشت صد و شصت و سوم چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 12:21
    والله من دیگه عقلم قد نمیده چجوری و چقدر باید مراقب بچه ها باشیم.هر جا رو حواسمون رو جمع میکنیم ,میبینیم از یه جای دیگه داغ گذاشتن رو دل پدر و مادرش . چرا انقدر مریض عوضی زیاد شده آخه!!!من بچه بودم واسه مهدکودک سرویس داشتم,راننده ش آقا بود.اولین نفر من سوار شدم موقع رفتن وبرگشت هم آخرین نفر من پیاده میشدم.خدا رو شکر...
  • یادداشت صد و شصت و دوم شنبه 8 اردیبهشت 1397 15:45
    نمیدونم از کجا شروع کنم.حالا شاید بخش بخش نوشتم. یه اخلاق گندی که من دارم و خودم به شدت ازش متنفرم اینه که مثلا پیش اومده کسی بهم چیزی میگه که شدیدا دلم میشکنه و واقعا هم حق با منه,منتهی همچین وقتهایی زبونم بند میاد و چیزی نمیگم از دلخوریم,اما فراموش نمیکنم.این میگذره و جای دیگه سر یه چیز خیلی کوچیک که اکثر مواقع هیچ...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 8 اردیبهشت 1397 12:45
    آرشیو رو دارم رمزی میکنم.میام مینویسم
  • دورهمی کتابخونی(موقت) دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 02:28
  • یادداشت صد و شصت و یکم یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 12:22
  • یادداشت صد و شصتم یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 01:32
  • یادداشت صد و پنجاه و نهم شنبه 18 فروردین 1397 21:47
  • یادداشت صد و پنجاه و هشتم چهارشنبه 15 فروردین 1397 05:21
  • 1397 سه‌شنبه 29 اسفند 1396 02:26
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 28 اسفند 1396 15:07
  • یادداشت صد و پنجاه و هفتم یکشنبه 27 اسفند 1396 22:25
  • یادداشت صد و پنجاه ششم(سامینم) سه‌شنبه 22 اسفند 1396 01:31
  • یادداشت صد و پنجاه و پنجم دوشنبه 21 اسفند 1396 16:46
  • یادداشت صد و پنجاه وچهارم پنج‌شنبه 17 اسفند 1396 18:56
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 13 اسفند 1396 11:36
  • یادداشت صد و پنجاه و سوم پنج‌شنبه 10 اسفند 1396 15:31
  • 331
  • 1
  • ...
  • 3
  • 4
  • صفحه 5
  • 6
  • 7
  • ...
  • 12