-
12))
دوشنبه 27 آبان 1398 18:10
همیشه دلم میخواست بدونم زندگی تو یه کشور دیگه جز ایران چه حسی داره؟؟؟خوشحالم حداقل به یکی از فانتزیهام رسیدم,الان حس میکنم تو خودِ خود کره ی شمالیم,فقط مونده صبح به صبح واسه آرامگاه رهبر فقید گل ببرم و گریه زاری کنم ای خداا حوصله م هم سر رفته,ناهار فردا رو هم درست کردم بازم وقت اضافه آوردم!!! ***سها ,الی و زهراها...
-
11))
یکشنبه 26 آبان 1398 15:55
اینترنت کلا قطعه,فقط موندم بلاگ اسکای و بلاگ چجوری باز میشن!!! از هیچ جا خبر ندارم,دلم مونده پیش دوستام.تامیلا و مامان زنگ زدن,باورشون نمیشد اینا اینترنت یه مملکت رو بابت گندای خودشون قطع کردن.خاک بر سرشون.اخبار رو گوش دادم و دیدم سه قوه و بقیه ی زالوها تو نشستاشون فقط شر و ور و وعده و وعیدها رو با هم مرور کردن.مردم...
-
وبلاگ گاهنگار
شنبه 25 آبان 1398 21:37
بچه ها ماهی الان بهم پیغام داد که وبلاگش رو حذف کرده و یکی اسم وبلاگ رو برداشته و اعلام نکرده شخص دیگه ایه.مراقب باشید!!!اطلاعاتتون رو به هوای ماهی جان بهش ندید. ***ماهییی چرا حذف کردی وبلاگت رو دختر؟؟؟گفتی زود میای منتظر برگشتت هستم
-
10))
سهشنبه 21 آبان 1398 00:13
شاید سالی یه بار هم نشه که لارنس گوشی منو بگیره دستش(بر عکس من که اعتقادی به حریم خصوصی در زمینه ی مرد جماعت, اصلا و ابدا ندارم ) ,ولی از شانس من وقتی میگیره حتمااااا باید یه گیری بده همکلاسی دانشگاهم بود که گفتم لارنس روش حساسه(یادم نیست اسمشو اینجا چی گذاشته بودم)دوباره چشمش به پیج اون افتاد کلی واسه خودش غر زد,منم...
-
9))
دوشنبه 13 آبان 1398 13:38
دیروز بالاخره تونستم با روانشناس صحبت کنم. دختر عمه ی دوستم بود و ما با واتس آپ بهم زنگ میزدیم و حرف میزدیم.همون جلسه ی اول وقتی با سامین حرف زد,گفت از نظر من مشکلی نیست که کلی خیالم راحت شد.محض اطمینان یه سری نقاشی فرستاده بود ,چاپ کردم و سامین باید با دیدن هرکدوم یه داستان براش میگفت.تفسیرهای روانشناسی خیلی بامزه...
-
8))
دوشنبه 6 آبان 1398 00:20
دلم میخواد فقط اندازه ی یک ساعت برم رشت قشنگم و توی خیابوناش قدم بزنم, دلم تنگه.یاد حرف عسل میوفتم که میگفت اولش که میای شهر جدید برات جذابه اما بعدش حس خفگی داری,نفس کم میاری و میخوای برگردی زادگاهت دلم پیش بابام هم مونده بود,خدا رو شکر خواهرم برگشت و حداقل خیالم از شام و ناهارش راحت شده یکم.حالا که مامان نیست,کاش...
-
7))
پنجشنبه 2 آبان 1398 01:00
بابام رفت کلا 6 روز پیشمون بود.یکی دو روز اول تو شوک گرمای اینجا بود,میرفت بیرون و ده دقیقه بعدش برمیگشت.الهی بمیرم واسش,میگفت بچه هات تو دستای من بزرگ شدن,پر زدن رفتن از پیشم قبل رفتن کلی با سارنگ حرف زد که گریه نکنه و دوباره زود میاد پیشش,تو فرودگاه موقع رفتن بابا,بچه م انقدر غرور داره,بغض کرده بود و چشماش پر اشک...
-
6))
چهارشنبه 24 مهر 1398 07:19
گوشیم خراب شده,شارژ نمیشه و از اونجایی که قضیه ی همون کوزه گرو کوزه ی شکستشه کج دار و مریض طی میکنیم باهاش. عمه ی لارنس زنگ زده و کلی سفارش برادرزاده ش رو کرده میگه به خورد خوراکش برسیها,پسرمون خیلی مظلومه!!!میگم عمه از وقتی اومدم پیشش 8 کیلو وزنش رفته بالا.میگه حالا اونقدرها هم نمیخواد بهش برسی اومده میگه میخوام رژیم...
-
5))
شنبه 20 مهر 1398 21:57
لارنس ظهر رفت مدرسه و با معلم سامین صحبت کرد.گفت منو خانومم رو بچه دست بلند نکردیم و مسلما توقع نداریم شخصی هم دست بلند کنه واینکه دوره ی کتک زدن گذشته.گفت جریمه کنید,مشق اضافه بدید,نشد من و مامانش رو مطلع کنید,فقط کتکش نزنید.معلمش خیلی عذرخواهی کرد و گفت حلالم کنید. جوجه رنگیهاشون مردن.جمعه صبح سارنگ خیلی عصبانی اومد...
-
4))
جمعه 19 مهر 1398 11:17
(خاله شدن خیلی حس عجیبیه.اولش فکر میکنی فقط یه خواهرزاده ست,اما بعدش میفهمی اون فرزندیه که فقط تو به دنیا نیاوردیش) از سری دلخوشیهای جدید زندگی من همینجا اعلام میکنم نه تنها نوه,بلکه خواهرزاده هم مغز بادوم حساب میشه.آخه میشه یکی بچه ت نباشه و انقدر تو دلت جا داشته باشه؟؟؟از اونم بهتر حتی!همونقدر عاشقشی,اما دردسراش و...
-
3))
جمعه 19 مهر 1398 11:04
دو روزه اعصابم خورده,چرا از معلمها تست سلامت روان نمیگیرن.روز چهارشنبه وقتی پسرم اومد خونه,گفت مامان یه خبر بد!خانوم معلم با خط کش فلزی من و دوستام رو زد!!!یخ کردم. الهی واسش بمیرم,بهش میگم دردت اومد,میگه زیاد نه,فقط سوزش داشت ولی گفته دفعه ی بعد شیطونی کنید با تیزیش میزنم لای انگشتاتون انقدر کف دستش رو بوسیدم و بغض...
-
2))
دوشنبه 15 مهر 1398 00:47
میگم تابلوئه من از عنوان بدم میاد؟جالبیش اینه که شماره ها یی هم که جای عنوان میذارم بره بالا, اعصابم خورد میشه!! خوب جدیدا من یه سری دل نگرونی نسبت به سامین داشتم که به هر حال دیر یا زود همه ی مامان باباها پیدا میکنن,ولی من فکر میکردم واسه یه پسر 8 ساله زود باشه. سامین از حدود سه سالگی دیگه اجازه نداشت با من حموم...
-
شروع جدید
جمعه 12 مهر 1398 23:22
سلام دوباره کسی پیگیر وبلاگ من هست؟؟؟ وقتی وبلاگ هانی شف رو میخوندم از بیویی که نوشته بود خوشم میومد.یه گیلانی که از بالای نقشه افتاد پایین نقشه!بامزه بود به نظرم.فکر نمیکردم زندگی منم اینجور بچرخه! اومدیم جنوب اونم تو مرداد!!!روزای اول گریه میکردم,از شدت شرجی بودن نمیتونستم نفس بکشم و قلبم میگرفت.همون هفته ی اول واسه...
-
یادداشت دویست و یکم
دوشنبه 27 اسفند 1397 02:28
دلم خیلی واسه لارنس تنگ شده.سال 97 رو دوست نداشتم,اون از اولش با اون آبله مرغونم,اینم از آخرش!!!تنها خوبیش شاید این بود که یکم بزرگم کرد,از متکی بودن درم آورد.البته خدا رو شکر خانواده ی خودم و خانواده ی لارنس خیلی کمکم کردن و میکنن. خیار شده کیلویی 6800!!!نامردا لذت سالاد شیرازی خوردن هم ازمون گرفتن والله با این...
-
یادداشت دویستم
یکشنبه 5 اسفند 1397 00:21
بالاخره گمونم طلسمش شکسته.ببخشید که حال و حوصله ی وبلاگ رو ندارم.البته خداییش وقت هم ندارم گاها.الان به گروههای دوستام هم نمیرسم.وقت هم پیش بیاد معمولا با لارنس حرف میزنم و میچتم. اتفاقای زیادی افتاده.مامانم اومد با کلی سوغاتیییی آخیش که یه طرف دلتنگیم رفع شد,پسرم شاگرد اول شد,لارنس یه ده روزی اومد پیشمون(که چقدر هم...
-
یادداشت صد و نود و نهم
یکشنبه 30 دی 1397 00:40
فقط چند روز مونده مامانم برگرده.واییییی خدا چقدر سخت گذشت این چند ماه.باورم نمیشه این منم که این روزا رو تحمل کردم!!! میتونم به جرات بگم امسال سخت ترین سال عمرم بود.میدونم خیلی لوس بار اومدم,شاید از نظر خیلیها اینا سختی نیست,اما امسال از هر لحاظ خیلی اذیت شدم.همیشه ی همیشه خانواده م عین کوه پشتم بودن و هستن,حمایت...
-
زیبای خاله ش❤❤❤❤
یکشنبه 23 دی 1397 12:21
حذف شد
-
یادداشت صد و نود و هشتم
سهشنبه 18 دی 1397 11:49
خیلی چیزا میخوام بنویسم اما بعدش حوصله م نمیکشه و بیخیالش میشم.تیتروار میگم(حالا شاید نطقم باز شد تشریحی گفتم ) 1.بنده خاله ی یه جوجه فندق خوشگل شدم.لحظه ای که عکسش رو دیدم از خوشحالی اشکام بند نمیومد.نمیدونم وقتی بزرگ بشه هم همین حس رو دارم یا نه,اما الان برام فرقی با بچه های خودم نداره.انگار یه تیکه از وجود...
-
یادداشت صد و نود و هفتم
سهشنبه 27 آذر 1397 02:43
کلا تمام مناسبتهای ما اینجوری میگذره که لارنس یه سال فراموش میکنه,من به حد مرگ قاطی میکنم و سگ میشم و پاچه میگیرم و سال بعد آقا حواسش رو جمع میکنه و هیییی بگی نگی از دلم در میاره و سال بعدتر به شکل فجیعتری گند میزنه امسال همون سال بعدتر بود.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 آذر 1397 00:20
عزیزای دلم مرسی که این همه مدت کنارم بودید.راستش دست و دلم به نوشتن نمیره.دوست هم ندارم وقتی دلم ابریه اینجا چیزی بنویسم.یه مدت نیستم.شاید هم خیلی طولانی شد.امیدوارم تک تکتون روزهای شاد و خوشی رو سپری کنید.بهترینها براتون پیش بیاد و به مراد دلتون برسید.دوستتون دارم وبلاگ رو بعد چند روز کلا رمزی میکنم. این یکی حسن ختام...
-
یادداشت صد و نود و ششم
دوشنبه 21 آبان 1397 00:59
یه عدد خرس گنده ی لوس نازنازی هستم که واسه رفتن مامانش گوله گوله اشک میریزه آقا سه ماه رو چجوری میشه تحمل کرد خدایا هیچ خونه ای رو بی مامان نکن. قرار شده من فقط پنج شنبه جمعه ها برم خونه ی مامان و غذا درست کنم و کارها رو انجام بدم.خواهر کوچیکه م میخواد روپای خودش وایسه غروب زنگ زده با گریه جای مامان خیلی خالیه.اومد...
-
یادداشت صد و نود و پنجم
یکشنبه 6 آبان 1397 10:24
پسره ی مریض روانی داشتم راه میرفتم یه چاله آب بود و یه ماشین هم از روبه رو میومد.وایسادم تا رد شه,اونم وایساد تا من رد شم.با تکون دادن سر ازش تشکر کردم تا راه افتادم ماشین رو انداخت تو چاله تمام لباسم گلی شد لعنتی.بدبخت زن ندیده,خوشمزه میشن نمیدونم چرا!!!
-
خواهرانه
چهارشنبه 2 آبان 1397 13:17
دلتنگی ام بهانه ی عشق است ***حذف شد
-
یادداشت صد و نود و چهار
دوشنبه 30 مهر 1397 02:03
یاد بچگی بخیر! به طرز عجیبی عاشق عامر خان بودم یعنی از اون عشقا که همه ی فامیل در جریان بودن و کلی عکس ازش جمع میکردم و کلی هم درد عشق میکشیدم .در این حد که میخواستم حتما برم هند و پیداش کنم .(راست و دروغش رو نمیدونم اما آدرسش رو تو یه روزنامه دیده بودم.هزار جا هم نوشته بودم یه دفعه گمش نکنم)میرفتم اتاق مامانم...
-
یادداشت صد و نود سوم
یکشنبه 22 مهر 1397 00:21
انقدر ننوشتم که اصلا شرمنده آمار بازدیدا میشم.کلا روزمرگیم از دستم در رفته.سعی میکنم از این به بعد پستای کوتاه کوتاه بنویسم. تو یه کانال مربوط به شکرگذاری و فرشته ها جوین شدم.کار به جزئیات ندارم اما گفتن یکی از راههایی که فرشته ها بهمون نشون میدن که خواسته ها در دست انجامه,توالیهایی که به چشممون میخوره.مثل ساعت...
-
یادداشت صد و نود و دوم
دوشنبه 16 مهر 1397 03:25
کنار بچه ها خوابم برد.ساعت سه از خواب پریدم و دور و برم رو نگاه کردم.لارنس نیومده هنوز. لوس بازیه اگه بگم ترسیدم,خیلی هم ترسیدم؟؟؟غیر از تنهایی از این مدل زندگی هم ترسیدم,میترسم یه غول بشه و چیزی از زندگی مشترکم باقی نذاره ***بهش زنگ زدم,بعد یکی دوبار ریجکت جواب داد و گفت یکم دیگه میام!!!(3.30 شبه الان)
-
یادداشت صد و نود و یکم
دوشنبه 9 مهر 1397 16:15
داره با من چونه میزنه.میگه نمیشه همه ی کارها با من باشه که!من مشق مینویسم و اگه بدخط شد تو باید پاک کنی!!! ***میپرسه خانوم معلم آفرین نوشته یعنی فقط یکم خوب نوشتم؟؟؟نگران شده چرا هزار آفرین نگرفته ***تغذیه ش رو تو مدرسه نمیخوره گشنه میاد خونه,اونوقت فقط کم مونده منو بخوره!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 مهر 1397 22:32
بلاگ اسکای پستم رو حذف کرد تو روحششششش. احتمالا برم بلاگفا.هر وقت درست شد آدرس میذارم
-
یادداشت صد و نودم
دوشنبه 26 شهریور 1397 10:28
الان موندم اونایی که چندین ساله به وبلاگ نویسی متعهد موندن عجب آدمهای باحالین.این روزا یا حال نوشتن نیست,یا اگه هست نت ضعیفه,شرایط اینا هم جور باشه گوشیم دست بچه هاست!!!جدیدا هم که بلاگ اسکای دم به دقیقه قطعه.بازی درآورده!چند روز طول میکشه که یه پست بنویسم. کار جدید رو به سلامتی شروع گردیم.فقط بگم که خیلیییی سخته,همین...
-
یادداشت صد و هشتاد و نهم
پنجشنبه 15 شهریور 1397 21:50
گفته بودم که موهام رو سوزوندن و تا گردن کوتاهش کردم.موهام خیس بود لارنس برام سشوآر کشید.بعد تموم شدنش بهم گفت چه شبیه اون دختره تو اون کارتونه شدی! دیگه نگم با چشمای قلبی قلبی داشتم به کدوم دخترا فکر میکردم(اعتماد به سقف!!!)لعنتی منظورش ایپ تو غارنشینان بودددد((((