-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 آذر 1399 12:26
از استرس دارم میمیرم.سارنگ مشکوک به تشنج بوده و الان دو روزه بستریه.اسهال و تب هم داشته.جواب سی تی اسکن و آزمایشهاش خدا رو شکر خوب بوده.الان دکتر گفته میخواد مایع lp بگیره.من نمیدونم واقعا چی کار کنم.این بچه انقدر بی قرار شده که برای به تست کووید,آنژیوکتش رو کند,الان نه دلم میاد عذابش بدم به خاطر احتمال 5 درصد مننژیت...
-
57)))
چهارشنبه 19 آذر 1399 01:29
مافیا رو دیدید امشب؟؟؟؟ چرا انقدر جوگیر بودن خانوما؟؟؟لامصب هر جور بخوام وصفش کنم ضد زن در میاد اما آخه حموم زنونه ش کرده بودن.هر لحظه احتمال میدادم سیما تیرانداز پاشه یکیو بزنه!قیافه ی محمد رضا عمرانی فقط پوف پوف کردناش ***انقدر بدم میاد شهروندا میبرن.بی مزه میشه بازیش.اه!
-
56))
پنجشنبه 29 آبان 1399 20:14
این قسمت رو مینویسم تا اگه کسی مشکل مشابه منو داشت بدونه.حدود یک سالی بود که احساس میکردم تو گلوم یه چیزی هست,حتی قورت دادن بزاق دهن هم سخت بود برام.خودم فکر میکردم استخوونی چیزی شاید گیر کرده تو گلوم.تا اینکه چند وقت پیش, وقتی به زیر گلوم دست زدم یه غده ای رو حس کردم.همه ی فکرای بد باهم تو سرم میچرخید.بدتر از من...
-
55)))
یکشنبه 18 آبان 1399 20:37
نمیدونم چی شد احساس صمیمیت با لارنس بهم دست داد گفتم یه وبلاگ دارم الان دلم میخواد زبونم رو از ته حلقم ببرم,با دمپایی هم یکی بزنم تو دهنم,تا یه دفعه ای انقدر جوگیر نشم.گیر داده منم باید بخونم!میگه میخوام ببینم چی در مورد من نوشتی,کیا برات کامنت گذاشتن!بهش میگم وبلاگم عین دفتر خاطرات میمونه,خصوصیه,میگه پس چرا تو سر وقت...
-
54)))
یکشنبه 11 آبان 1399 22:45
اوههه چقدر شد ننوشتم!متاسفانه کلا وقتم کم میاد واسه سر زدن به وبلاگ و وبلاگ دوستان رو خوندن. مادربزرگ لارنس فوت شدن.فردا سومشه.چقدر بده که هیچکس آدم رو دوست نداشته باشه.نه بچه هاش و نه نوه ها و نتیجه هاش.البته این چند ماه آخر خیلی عذاب کشید و واقعا همه دلشون براش میسوخت,,مخصوصا از بعد بستری شدن مامان لارنس کسی نیومد...
-
53)))
جمعه 11 مهر 1399 02:38
خانواده ی لارنس متاسفانه همشون مبتلا شدن. خواهرشوهرم اومده تو ساختمون مادرشوهر اینا.مستاجرشون نتونسته بود به موقع خونه رو خالی کنه و یه یک هفته ده روزی مهلت خواسته بود.این مدت خواهرشوهرم و شوهرش و پسرش خونه ی مامانش میموندن .دقیقا 29شهریور,روز تولد سوزان بهش زنگ زدم که تبریک بگم ,دیدم از شدت گریه نفسش بالا نمیاد,فقط...
-
52)))
یکشنبه 6 مهر 1399 03:35
ای تو روح اول تا آخر کرونا.از ظهر پای درس و مشق و ویدئو کال و توضیح درسها به این دو تام تا غروب.بقیه ی تایم هم میرسه به آشپزی و خونه داری.60 تا گروه و کانال عضوم واسه درسهاشون.گروه درسی با معلم,گروه رفع اشکال با معلم,گروه مادران,گروه مدرسه,از اون خنده دارتر اینه امسال گروه ورزش و گروه پرورشی هم جدا زدن.دلشون خوشه...
-
51((
پنجشنبه 13 شهریور 1399 03:47
از تصور اینکه ممکن بود امشب چه اتفاقی بیوفته خوابم نمیبره. نمیدونم چجوری بنویسم که شما بتونید متوجه بشید!شب منو بچه ها رفتیم بیرون.یه سر پاساژ پوراف بندر زدیم.پله برقی طبقه ی سوم به دوم خراب بود.جلوی آسانسور هم خیلی شلوغ بود.اومدم از راه پله برم که با یه در راهش کاملا از ساختمون پاساژ جدا شده .یه لحظه از تاریکی و خیلی...
-
50)))
سهشنبه 11 شهریور 1399 11:23
میگم ما فکر میکنیم پت و مت ها تو دنیای واقعی وجود ندارن؟؟؟!!! چند روز پیش من جا کفشی ای که بیرون درمیذارم رو تمیز کردم و چند تا کفش و کتونی ای که نمیپوشیدیم رو انداختم دور, اونوقت دیروز همسایمون از مسافرت اومده زنگ واحد ما رو زده میگه ببخشید کتونی قرمزه تون چی شده؟؟ما کیلید واحدمون رو میذاشتیم اون تو پشت در موندن...
-
49)))
دوشنبه 27 مرداد 1399 23:28
چالش جدید صدف بیوتی رو,روی بچه ها امتحان کردم.دوست داشتم عکس العملشون رو بدونم.در مورد سامین گفتم پسرم برای کم کردن وزنش هر روز صبح میره باشگاه و الان کمربند مشکی تکواندو رو داره.بچه م با چشمای درشت شده نگاهم میکرد و آخرش طاقت نیاورد و داد زد دروغ میگه,مامانم دروغ میگه بعدش اومدم رو سارنگ امتحان کردم.گفتم سارنگ میتونه...
-
48)))
چهارشنبه 22 مرداد 1399 13:36
چند وقت پیش سالگرد ازدواجمون بود.به دلایل خیلی زیادی عروسیمون رو دوست نداشتم و ندارم و خیلی هم سالگردش برام مهم نیست.( دور از جون بعضی آقایون,یه سری بچه ننه تحویل میگیریم,رُسمون کشیده میشه تا بتونیم بند نافشون رو از والده ی گرامی ببریم,باز هم با همه ی این تلاشها فقط از مامانشون به یک اشاره,از اینا با سر دویدن! ) صد...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 مرداد 1399 16:07
اومدم پست بنویسم خبر ماه چهره خلیلی شوکه م کرد قلبم درد گرفت.بچه ش کوچیک بود.خدا رحمتش کنه.اونهمه زیبایی چطور میره زیر خاک آخه! خدایا سایه ی همه ی پدر و مادرها رو تا از آب و گل در اومدن بچه هاشون بالا سرشون نگهدار.بچه ها مون رو هم واسمون حفظ کن
-
47
سهشنبه 7 مرداد 1399 22:30
وقتایی که دلم گرفته دوست ندارم بنویسم.این چند وقته هم از اونموقعهاست.بلیط برگشت رو برای ماه دیگه گرفتم.بماند که بابا چقدر غر زد تو اون گرمای جنوب چرا اول شهریور بلیط گرفتی؟؟؟بچه ها رو میبری اسیری!!!نمیدونه به من باشه دلم میخواد همین الان برم.دلم براش خیلی تنگ شده.لارنس هم از این مدت تنها موندن خیلی اعصابش خورده. قرار...
-
46)))
دوشنبه 16 تیر 1399 14:51
دلم واسه لارنس خیلی تنگ شده.دیگه تحملم تموم شد.میخوام برگردم خونه.الان فقط پیش لارنس بودن برام مهمه.سامین از خداشه من برم,نگرانیم سارنگه.فکر نکنم بدون من بمونه.از یه طرف دلم نمیاد بچه ها رو ببرم و اینجا خیلی بهشون خوش میگذره و گناه دارن و از طرف دیگه تنها برم هم خجالت میکشم.شایدم من یه خورده ضایعم فکرِ افکار بقیه هستم...
-
45((
سهشنبه 10 تیر 1399 17:27
از دیشب تمام ذهنم درگیر یه موضوعیه.حدود 20 سال پیش یه دختری به اسم زهرا باهامون دوست بود.با مهیار نامی یکی دوسالی میشد که رابطه ی دوستی داشت و چیزی که ما میدیدیم عشق و توجه بیش از حد مهیار و سردی زهرا بود.یادمه همیشه میگفتیم خدا شانس بده,پسره براش جون میده.وقتی هم که زهرا شروع کرد به خیانت به مهیار,یجوری از چشم هممون...
-
44)))(خصوصی)
دوشنبه 2 تیر 1399 11:33
-
43)))
یکشنبه 1 تیر 1399 10:20
از وقتی اومدم اینجا دیگه دلم نمیخواد برگردم.خوب بودما,دوست داشتم اونجا رو,ولی الان به نظرم هیچ جا شهر خودم نمیشه.حس آرامش و امنیتی که اینجا بهم میده,خیابونایی که میشناسم وگم نمیشم و لازم نیست صدبار آدرس بپرسم,اینکه تا هر وقت شب بیرون باشم بازم امنیت دارم,مردم تو خیابون چهره های آشنا دارن و به زبون خودمون حرف...
-
42)))
شنبه 24 خرداد 1399 09:32
چقدر رشت خوبه,چقدر من رشت رو دوست دارمممم.تا وقتی پام نرسیده بود,نمیدونستم تا این حد دلم برای اینجا تنگ شده.بعد پنج ماه مامان و بابام رو دیدم و بعد حدود ده ماه خواهر کوچیکم رو.وقتی خواهر کوچیکم به گریه میوفته یعنی خیلی دلش تنگ بود,معمولا احساسات خرج نمیکنه.فقط اون لحظه خدا رو شکر کردم که بازم تونستم ببینمشون و کنارشون...
-
42)))
سهشنبه 20 خرداد 1399 19:33
مارمولککککک خیلی وحشتناک بود.داشتم جارو میکشیدم یهو از زیر پرده اومد بیرون.میگم از تو جارو برقی میتونه بیاد بیرون؟؟؟ تازه موقع فرارش دم زشتش کنده شد,تکون تکون میخورد لارنس نیومد خونه بگیرتش,خوبه خونه نزدیک خودش گرفت که مواقع بحرانی خودشو زود برسونه.دیگه از این موقعیت حادتر؟؟؟منتظره اژدها بیاد گمونم.الان میگه دیگه دست...
-
41)))
دوشنبه 19 خرداد 1399 03:27
ما قرار بود امروز رشت باشیم,اما چون اسکروچ وجودی من زده بود بالا,نیستیم بندر_ رشت همیشه یه خط هوایی داشت,آسمان.قیمت بلیطش هم چون دست خودش بود همیشه بالا بود چند روز پیش یهو دیدم ایران ایر, خط رشت_ بندر گذاشته با نصف قیمت آسمان!آسمان رو کنسل کردم,400 جریمه ی کنسلی خوردم ولی رفتم ایران ایر گرفتم,ماتحت آسمان بسوزه همه هم...
-
40)))
سهشنبه 13 خرداد 1399 15:38
اینجوری نوشتن اذیتم میکنه.احتمالا پیج رو ببندم. بلیط رشت خریدیم,به مامانم اینا نگفتم ,حتی به بچه ها هم نگفتیم تا لو ندن.مثلا میخوام سورپرایزشون کنم.مامانم هر روز میپرسه بلیط نگرفتی؟بابام خودش میخواست بلیط بگیره با هزار بهانه منصرفش کردم.الکی گفتم هنوز پیش دبستانی سارنگ مشخص نشده.قبلا یه بار اینجوری سورپرایزمون کرده...
-
39)))
یکشنبه 28 اردیبهشت 1399 18:40
ترجیح دادم همون رشتیه وابسته باشم و زنگ بزنم مامانو سفارش رشته خشکار بدم اینجوری توقع سر و فرزند هم در حد معقول باقی میمونه!والله چه کاریه هِی دست کمالاتتو رو کنیو زحمتت زیاد شه؟؟؟ ایشالا تا چند هفته دیگه برمیگردیم رشت.البته اگه لارنس بالاخره رضایت بده و بلیط رو بگیره.هم دوست نداره تنها بمونه و هم دلش واسه بچه ها...
-
38)))
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1399 12:43
یعنی رشتی باشی,ماه رمضون باشه و چشمت دنبال رشته خشکار باشه و درست نکنی؟؟؟!!! پناه بر خدا.اینم درست میکنم یه رشتی خودکفا میشم فقط اگه دشت شقایق جاده ی اسالم خلخال تو اردیبهشت رو هم میاوردم اینجا دیگه آرزوییی نداشتم. ***حالا خوبه مامان لارنس برام فرستاده و تو فیریزر دارم,اما آخههههه 25 تا واسه خانواده ی شکموها به کجا...
-
37))
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1399 01:54
خیلی وقت شده ننوشتما.اوهههه یکم از بی حوصلگی بود,یکم از استرس بود,یکم از آموزشهای مجازی سامین بود(خدایی دهن ننه باباها سرویس شد این مدت)یکم لارنس زیاد خونه بود و گیر میداد به گوشی,یکم دلخوری از فضای وبلاگ بود,خلاصه دستاشون کیپ هم شدن و غیبت خوردم این مدت رو. یادم نمیاد چی به چی شد .استرس زاهاش برای خودم رو میگم. سامین...
-
36)))
شنبه 9 فروردین 1399 03:19
سلام سلاممم سلامممم سال نوی همگی مبارکککک.شروع توپمون رو بیخیال ایشالا ادامه ش برای همگی پر از شادی و سلامتی و پول باشه که قشنگگگ این روزها رو بشوره و ببره. راستش الان همین الان و تو همین ساعت روحیه م خوبه وفعلا دلم میخواد به ترسها و نگرانیها فکر نکنم و چیزی ازش ننویسم و به رحمت خدا امید داشته باشم.اگه انقدر دیر پست...
-
35(((
پنجشنبه 29 اسفند 1398 15:45
واقعا اون بی وجدانهایی که میرن سفر چجوری میخوان حق الناس کادر درمان رو ادا کنن؟؟؟؟ شیراز پر از مسافر,اصفهان همینطور,بندر عباس همچنین.25 روز دیگه شاهد فاجعه خواهید بود تو کل کشور.میبینم روزی رو که کادر درمان هم دلزده بشه و اونایی که تا الان موندن هم پا پس بکشن!!!بنده های خدا انقدر این مدت ضعیف شدن که سیستم ایمنی برای...
-
34(((
سهشنبه 27 اسفند 1398 00:06
میخوام بنویسم اما انقدر حجم درد زیاده که نمیتونم.از خودم بگم که واسه آروم شدنم و کم کردن طپش قلبم و واسه اینکه بتونم بخوابم قرص میخورم,از این حجم مصیبتی که خبراش از شهر و کشورم میرسه,از دوست پرستاری که این روزها برای کمک به مریضها,خودش رو از بیمارستانی که کار میکرد به بیمارستان رازی منتقل کرد و از ترس انتقال بیماری به...
-
33))
چهارشنبه 21 اسفند 1398 01:31
خبرها رو حتما میشنوین دیگه.اوضاع خوب نیست.روند بیماری تو گیلان از دو ماه پیش شروع شد,همون زمان که واسه مسابقات وزنه برداری چینی ها رو راه دادن رشت و مردم هم خیلی بابت این موضوع معترض بودن.خانوم دوست بابام دقیقا با همین علائم کرونا چند روز بستری بود و با اینکه هم سنش بالای شصت بود و هم 20 سال بود دیابت داشت ولی حالش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 اسفند 1398 22:31
بابای دوستم فوت شد.خدااااا خودشم کروناش مثبته.وایی دو تا بچه داره.خدا لعنت کنه پرواز ماهان و خیانتش رو.لعنتشون کنه اینجور ملت رو عزادار دارن .لامصبا شما که همه جوره ما رو چاپیدین
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 اسفند 1398 18:44
رشت زیبای من روزها و اتفاقات سختی را از سر گذرانده ای می دانم که قویتر از همیشه ایستادگی خواهی کرد و شک ندارم به زودی روزی را خواهم دید که مردمان شاد و عاشقت, با شور و شوق وصف ناپذیری دوباره خیابانها و کوچه هایت رو درآغوش گرفته, و وجب به وجب تو را نفس خواهند کشید... شهر همیشه بیدار من , این زمستان رو تحمل کن دوباره...