-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 آذر 1396 19:44
اینجا زلزله اومد.منم که ترسوووو.هرچی تونستم لباس جمع کردم و بابام اومد دنبالمون. فعلا خونه ی بابام میمونم تا لارنس بیاد دنبالمون.خونه ی ما محکمتر از بابا ایناست.ولی خونه ی ما طبقه ی دومه.این چه بلاییه امسال دست از سر مملکت ما ورنمیداره آخه. بچه ها دعا کنید برامون
-
یادداشت صد و سی ام
دوشنبه 13 آذر 1396 13:10
مامانم داشت سبزیهام رو پاک میکرد,میگفت خوب تو هم یه کمکی برسون. گفتم نمیخوام,دستم خاک و گل میشه,چندشم میشه. میگه خوب من اگه نتونم یه روز برات پاک کنم چی؟؟؟ جواب دادم آماده میخرم.تازه زحمت شستن و خرد کردن هم ندارم بنده ی خدا گفت ده ساله سبزیت رو دارم پاک میکنم به امید روزی که تو خیلی پیری ,برام درست میکنی (طفلی مامانم...
-
یادداشت صد و بیست و نهم + بعدا نوشت
یکشنبه 12 آذر 1396 01:13
آقووو میگم کسی میدونه علائم جنون ادواری چه جوریاست؟؟؟به گمانم من گرفتارش شدم از دیروز صد بار آهنگ ماه دلم هوروش باند رو گوش دادم و اشک ریختم.اصلا از من بعیده هاا ای تف تو روح پاییزو زمستونتون آخرش افسرده م کردن!من واقعا نگران روحیه ی بشاش خودم هستم چی داره جز آسمون ابری و غم باریدن که اکثریت غریب به اتفاق عاشقشن...
-
منو میگه هاااا
پنجشنبه 9 آذر 1396 21:01
-
یادداشت صد و بیست و هشتم
پنجشنبه 9 آذر 1396 16:30
خیلی نگران لارنسم هستم,میترسم با این رژیمی که گرفته خودش رو محووو کنه ماشالا ظهر اندازه ی یه دیس ماکارونی خورد,به سالاد رژیمی و مزه دار شده با آبلیمو و روغن زیتون هم که اعتقادی نداره, سس پنیری از واجباته براش .یه دور خوابید,بیدارشد,در حین حاضر شدن,یه نصفه کمپوت آناناس رو خورد(بقیه ش توسط بچه ها خورده شده بود...
-
یادداشت صد و بیست و هفتم
سهشنبه 7 آذر 1396 09:01
یک حس دورزدگی مزخرفی دارم که حد نداره!!! برای عروسیه برادر خانوم سعید,من و خواهر شوهرم باهم رفتیم پارچه خریدیم,من زنگ زدم خیاطمون,گفت وقت ندارم و نمیتونم بدوزم براتون.یکم بعد خود خیاط بهم زنگ زد و گفت تو بیار اما به خواهرشوهرت نگو. حالا هم حس عروسهای موذی رو دارم.همش هم میترسم لو برم به خانوم خیاط گفتم یعنی اگه...
-
یادداشت صد و بیست وششم
یکشنبه 5 آذر 1396 10:40
هفته ی پر استرسی رو پشت سر گذاشتم.هنوز تموم نشده. لارنس قلبش درد میکرد یه مدته.براش اکو و نوار قلب و تست ورزش نوشته بودن.روزی که واسه اکو رفتم باهاش,(دور از جونش)از نبودنش,از نداشتنش خیلی ترسیدم.همیشه مرد قوی ای بوده و هست,چه جسمی و چه روحی.وقتی فکر کنی ممکنه ستونی که بهش با خیال راحت تکیه کردی,نباشه,حس ترسناکی پیدا...
-
یادداشت صد و بیست وپنجم
سهشنبه 30 آبان 1396 23:35
خیر سرم چند روزه میخوام بیام بنویسما.نمیشه جمعه با یه سری دوستامون از صبح رفتیم بیرون.خیلی خیلی خیلی خوش گذشت,فقط بچه ی دوستمون باعث شد که ما قدر پسرهای خودمون رو خیلی بیشتر بدونیم.یعنی من و لارنس شب و روز باید به جون سامین و سارنگ دعا کنیم.مودبانه ترین چیزی که میتونم در وصف پسرشون بگم اینه که خیلی سرتق بود(راستش یه...
-
یادداشت صد و بیست و چهارم
پنجشنبه 25 آبان 1396 15:36
شنبه جلسه ی دور همیه کتابخونیمون بود.این ماه نوبت رمان هستش و به پیشنهاد رهای عزیز,دختری در قطار انتخاب شد.هنوز نخریدم.قراره انتشارات کوله پشتی رو هممون بخونیم.دیروز رفتم و پیداش نکردم. هر ماه یه کافه انتخاب میکنیم واسه دورهمیمون.نمیدونم عماد قویدل رو میشناسید یا نه(یکی دو تا کیلیپش تو پی ام سی پخش شده)کافه ی اون رفته...
-
یادداشت صد و بیست و سوم
سهشنبه 23 آبان 1396 08:52
زلزله ی خردادِ 69 گیلان,من خیلی بچه بودم.یادمه اون شب ما و عمه ام اینا همه, خونه ی مادربزرگم بودیم.قشنگ یادمه که ما بچه ها زودتر رفتیم بخوابیم.اونموقع اکثر خونه ها,شبها پشه بند میزدن.مامان و بابا و عموهام,نشسته بودن پای فوتبال جام جهانی(اون شب فوتبال,جون خیلیها رو نجات داد).تازه فوتبال تموم شده بود که تکون خوردنهای...
-
یادداشت صد و بیست و دوم
یکشنبه 21 آبان 1396 15:10
هفته ی پیش سارا دوستم ,تو استوری یه متنی گذاشت ,شکایت از بعضی به ظاهر دوستان بود که فقط موقع سختیهاشون یادت میوفتن. بعد خوندنش رفتم تو تلگرام باهاش حرف زدم که جریانش چیه.یکی دیگه از دوستای مشترکمون که خیر سرش 18 ساله باهم دوستیم,مهمونی گرفته بود و به ما نگفته بود.خوب منم عکسهاشون رو تو اینستا دیده بودم,اما سر یه...
-
یادداشت صد و بیست و یکم
جمعه 19 آبان 1396 10:02
آقا این مادرشوهرها حق دارن سر و ریخت عروس رو نمیتونن ببینن،چشم آدم در میاد به خدا! هفته ی پیش سحر زنگ زد قورمه سبزی درست کن,دوشنبه میام خونتون. با برادرزاده ش یعنی بچه ی پسر عمه م اومد. دختره میگفت سامینننن سوسکککک,پسر من صداش رو کلفت میکرد,میگفت تو بیا کنار طلا,خودم میکشمش حالا خونه مورچه ببینه داد میزنه مامانننن...
-
یادداشت صد و بیستم
شنبه 13 آبان 1396 09:08
اول بگم که رامونا با دوستم صحبت کرد و یه سری جفنگیات در عرض پنج دقیقه تحویلش داد و بابتش صد تومن به جیب زد خدا خیرش بده,صد تومن جلو افتادم از این دوستان جو زده,واسه آزمون و خطای ریسکهای مالی,قسمت شما انشالله یعنی از اون روزی که من چتر خریدم بارون نمیاد لهههنتی یه دفعه تو زندگیم,منتظر بارون بودما!!!کلا کائنات منتظرن من...
-
یادداشت صد و نوزدهم
چهارشنبه 10 آبان 1396 01:12
این دو تا جوجه منو دیوونه کردن,فوق العاده بدغذا هستن و روز به روز دارن بدتر میشن.یعنی خداییش انقدر در هفته من شوید پلو درست میکنم که بوی شوید بهم میخوره حالم بد میشه.لارنس هم منو مقصر میدونه بدجنس. میگه لوسشون کردم,بذارم گشنگی بکشن آخه بچه ی دوساله میشه گشنگی بکشه؟؟؟پسره ی معمر قذافی چند روز پیش هوس دمی گوجه کردم.تا...
-
یادداشت صد و هیجدهم
شنبه 6 آبان 1396 11:57
سامین با ذوق میپرسه: ماماننن این چند روز که من نبودم مگه خیلی ورزش کردی؟؟منم خوشحاللل که حتما خیلی لاغر شدم,بهش میگم نه چطور مگه؟! جواب داد آخه بازوهات خیلی بزرگ و قوی شده ***شوهرهای شما هم وقتی گلو درد دارن فکر میکنن زخم شمشیر خوردن؟؟؟؟؟خفه کرد منو.از صبح ده بار زنگ زده و هر بار میگه گلوم خیلی درد میکنه خوبه نمیزایند
-
یادداشت صد و هفدهم
جمعه 5 آبان 1396 16:18
دو سه روز پیش کل خونه رو تمیز کردم و جارو کردم و طی کشیدم,لباسشویی روشن بود,تا اومدم بشینم دیدم کل آشپزخونه و هال رو آب ورداشته وقتی داشتم کار میکردم سارنگ رفته بود لوله آب لباسشویی رو درآورده بود و انداخته بود کف زمین جونم در اومد.خستگی به تنم موند. چند روز پیش لارنس اومد خونه و گفت خانواده ی نامزد سعید دعوتمون کردن...
-
یادداشت صد و شونزدهم
دوشنبه 1 آبان 1396 15:06
عکس پسرکم رو تماشا میکنم و محو صورت زیباش میشم و اشکهام سر میخوره پایین.عروسک من,کِِی بزرگ شدی آخه!چجوری من متوجه نشدم!انگار همین دیروز بود که فهمیدم اومدی تو دل من چند روز پیش اومد در گوشم و بهم گفت مامان یه چیزی بهت میگم قول بده نگی الهی قربونت برما بهش قول دادم و گفت مامان من همکلاسیم روژان رو خیلی دوست دارم(آخه...
-
یادداشت صد و پانزدهم
دوشنبه 1 آبان 1396 09:01
صبحانه ی سلامت سامین من سفره آرایی و تزئین غذام افتضاحه.الان این آخر هنر من بود دیگه غذا باید خوشمزه باشه,خوشگلیش به چه درد میخوره آخه(اینو نگم,چی بگم ) اگه اون بچه,پسره منه,مطمئنم فقط اون کاکاها که سمت راست,پایین صفحه است رو میخوره.صبح داشت غر میزد مگه نگفتم تخم مرغ و گوجه و خیار و پنیر و سبزی نذار
-
یادداشت صد و چهاردهم
یکشنبه 30 مهر 1396 15:45
پنجشنبه سارنگ رو بردیم خرید کاپشن و لباس زمستونی.برای سامین هفته ی پیشش خرید کرده بودیم.وقتی رسیدیم مغازه,خودش یه چرخی دور کاپشنهای روی رگال زده و یه مشکی انتخاب کرد و گرفت دستش دیکتاتور نیم وجبی حتی حاضر نشد بقیه رو پرو کنه !کاپشنش رو محکم گرفته بود و نمیداد حداقل اون تگش رو در بیارن.فقط میگفت نههههه.خوبه زبون نداره....
-
یادداشت صد و سیزدهم
پنجشنبه 27 مهر 1396 14:07
پست بهراد منو برد به وقتی خیلی بچه بودم.جالبه این خاطره برام خیلی محو بود و با سوال بهراد یهو تو ذهنم پررنگ شد. 6_7 ساله بودم,مامانم دعوام کرده بود,فقط یادمه دلم خیلی شکست,یه ساک ور داشتم و لباسهام رو ریختم توش,گذاشتمش پشت در اتاقمون تا وقتی همه خوابن فرار کنم و برم تو جنگل یه کلبه پیدا کنم(کلبه!!!جنگللل!!! )و واسه...
-
یادداشت صد و دوازدهم
سهشنبه 25 مهر 1396 22:04
مردن بچه ها خودش خیلی دردناکه,چه برسه به اینکه کشته شده باشن,چه برسه به اینکه قبل کشتن, طفلهای معصوم اذیت هم شده باشن یاد اون پیش بینیِ مسخره افتادم که گفته بود تا پنج هزار سال دیگه نسل مردها منقرض میشه,با تمام احترام به مردهای خوب و شریف,ولی از دیشب با خودم میگم ای کاش نسلشون منقرض شه
-
یادداشت صد و یازدهم
دوشنبه 24 مهر 1396 17:40
من نمیفهمم مگه این موکتها مشکلشون چی بود,سرامیک مد شد؟؟؟ به شکل فجیعی سر خوردم.آرنج دستم و زانوم ضربه خورده.لنگون لنگون راه میرم
-
یادداشت صد و دهم
دوشنبه 24 مهر 1396 11:22
ژینا دوست دختر شادمهر یادتونه؟؟همون دختر خوشگله که تو فیلم تولد شادمهر بود,دیروز پیجش رو تو اینستا پیدا کردم.کلی نوستالژی برام زنده شد.یه پسرِ خوشگل داره و تو پیجش هم پر بود از عکس شادمهر و فیلمهای کنسرتش و ترانه گل من. آی من گریه کردم,آی من گریه کردم.از اونور همزمان میرفتم پیج شادمهر,میدیدم اون با خانواده ش چقدر خوشه...
-
یادداشت صد و نهم
شنبه 22 مهر 1396 01:13
نوتلا بار مرا فرا میخوانددد... خفه شوووو شیرینی الف و شیرینی سهیل هم همینطور
-
یادداشت صد و هشتم
جمعه 21 مهر 1396 15:59
دوستم (مجرده)سر صبحی این عکس رو فرستاده واسه م. دیدم چقدررر شبیه صبحونه های عشقولانه ایه که لارنس منو باهاش سورپرایز میکنه اصلا اشک تو چشمام جمع شد با اینهمه شباهت جمعه ی عاشقونه و رمانتیک من و لارنس اینجوری شروع شد: اول اینکه اون مورد نون گرم و تازه رو اصلا به کل فراموش کنید.اونا مال خونه ی بابا بود,بعد ازدواج نون تو...
-
یادداشت صد و هفتم
چهارشنبه 19 مهر 1396 16:46
صدای منو از خونه ی بابام میشنوین.سرسام گرفتم از دست این چهارتا.اولیش بابام,دومیش اون عروس به حق پنج تن سیاه بخت(طوطیمون) ,سومیش و چهارمیش هم بچه هام.چقدر اینا سر و صدا میکنن.این دو تا فسقل که عصر نخوابیدن,مطمئنم ساعت 8 میخوابن تا 11 شب,بعد تا صبح در خدمتشون هستیم.سامین رو میذارم خونه ی مامانم اینا,کل هفته منتظره مدرسه...
-
یادداشت صد و ششم
چهارشنبه 19 مهر 1396 01:59
شماها هم عین من گاهی مالیخولیایی میشین؟؟؟امشب بابام اومد دنبال بچه هام و برد خونشون.منم اومدم از تنهایی استفاده کنم و کتاب بخونم,یه جا شخصیت داستان داشت از مرگ پدرش مینوشت,به خاطرش کتاب رو گذاشتم کنار و دوساعت تمام گریه کردم.حالا خیلی هم غم انگیز نبودا,اما دلم میخواست بی دلیل گریه کنم.البته غروبی یه خبر ناراحت کننده...
-
یادداشت صد و پنجم
یکشنبه 16 مهر 1396 08:22
دیشب بلاگ اسکای زده بود به سرش.اولش که باز نمیشد,بعد هم یه سری کامنتها رو پروند و یه پست هم تو چرکنویس گذاشته بودم که اونم خورد! راجع به پست قبل متوجه شدم مثل اینکه به حول قوه ی الهی اکثرا درد کشیده ایم و بیشتر آقایون حوصله ی بچه رو ندارن;فقط ادعا و صد البته توقع دارن.خدا به بابام قوت بده واللا,یه روز در میون,میون...
-
یادداشت صد و چهارم
چهارشنبه 12 مهر 1396 18:34
با لارنس بحثمون شد شدید به خاطر سامین.خیلی بهش زور میگه,منم طاقتم طاق شد. بچه ام سه ساله تبلتش رو نگه داشته و ازش مراقبت کرده و هیچ مشکلی هم پیش نیومده بود.منتهی اونهفته که خودش نبود و منم حواسم نبود,سارنگ برش میداره و روش وایمیسته.ال سی دیش میشکنه.الان هم که سامین از باباش میخواد درستش کنه,به بچه میگه چون مراقب وسیله...
-
یادداشت صد و سوم
سهشنبه 11 مهر 1396 01:15
لارنس شب که اومد میگفت یه پدر با دختر لوس نوجوونش اومد خرید,دختره سه میلیون خرید کرد,باباش موقع حساب کردن,یه کلام گفت دخترم ما قدیما با سه میلیون عروسی میگرفتیم,دختره یهو توپید;حالا میگی چی کار کنم,منم عروسی بگیرم باهاش خیالت راحت میشه؟!!! باباش بنده ی خدا خجالت کشید,به لارنس میگم با بچه ی مردم نگو,چه میدونیم بچه های...