خانه عناوین مطالب تماس با من

دفتر خوشیها و گاهی ناخوشی هام

دفتر خوشیها و گاهی ناخوشی هام

درباره من

لطفا لطفا با انرژی مثبت وارد شوید❤❤❤ ادامه...

روزانه‌ها

همه
  • ماهی
  • رها
  • کتاب باز
  • حوای بی آدم
  • سپیده مامان درسا
  • بیم و امید
  • نازلی
  • انتخابهایم مرا به اینجا رساند
  • آدمها شبیه وبلاگشان نیستند جدید.زهرای گلم
  • اینجا مدرسه نیست
  • عمری که میگذرد_ندا
  • فصل سرد عاشقی
  • غریبانه

پیوندها

  • خوشبختی از آن من میشود
  • آخرین نفس
  • چه سرنوشت خوبی
  • دل نوشته های من.آشتی
  • روزمرگیهای یک زن 40 ساله
  • شیطنتهای ذهن من_مادام کاملیا
  • ماری
  • ستاره
  • خورشید
  • سها

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • شمعی برای آزادی
  • انتظار
  • سپهر بابا
  • حواس پرتی
  • مردگی
  • از خودم بگم
  • سلام
  • 60))
  • 59)))
  • [ بدون عنوان ]

بایگانی

  • بهمن 1404 6
  • دی 1404 1
  • بهمن 1399 4
  • دی 1399 2
  • آذر 1399 4
  • آبان 1399 3
  • مهر 1399 2
  • شهریور 1399 2
  • مرداد 1399 4
  • تیر 1399 4
  • خرداد 1399 4
  • اردیبهشت 1399 3
  • فروردین 1399 1
  • اسفند 1398 7
  • بهمن 1398 8
  • دی 1398 10
  • آذر 1398 7
  • آبان 1398 9
  • مهر 1398 6
  • اسفند 1397 2
  • دی 1397 3
  • آذر 1397 2
  • آبان 1397 3
  • مهر 1397 5
  • شهریور 1397 4
  • مرداد 1397 10
  • تیر 1397 8
  • خرداد 1397 5
  • اردیبهشت 1397 12
  • فروردین 1397 2
  • اسفند 1396 11
  • بهمن 1396 11
  • دی 1396 8
  • آذر 1396 15
  • آبان 1396 11
  • مهر 1396 16
  • شهریور 1396 26
  • مرداد 1396 24
  • تیر 1396 33
  • خرداد 1396 34

جستجو


آمار : 288195 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • یادداشت هفتاد و پنجم چهارشنبه 1 شهریور 1396 11:46
    قبول دارید مردها بعد ازدواج,اون حجم احساسات قبل رو نشون نمیدن؟؟؟نمیگم از دوست داشتنشون کم میشه ها!!وابستگی و دوست داشتنشون شاید خیلی بیشتر باشه,اما از حجم ابراز کردن و اون شیفتگی و اون اگه تو تب کنی,من میمیرمشون کم میشه.مثلا تو دوستیه ما,وقتی تو دعواها به لارنس میگفتم کات کنیم,بچه ام سه روز تب و لرز میکرد هیییی!الان...
  • یادداشت هفتاد و چهارم سه‌شنبه 31 مرداد 1396 11:54
    تمام روشهای کاهش وزن خر است فحشهای دیگه هم دارم براشون,اما تو وبلاگ جاش نیست. آقا ما دیشب رفتیم ,به جان خودم بعد سه دقیقه تمام انگیزه های من ته کشید و به غلط کردن افتادم مادرشوهرم هم نبود دیشب و بچه ها رو سپردیم به سعید.اونم غر میزد مگه من بچه نگه دار شما دوتام؟؟ که البته ما هم به هیچی نگرفتیم و با قدرتتتتت رفتیم...
  • یادداشت هفتاد و سوم دوشنبه 30 مرداد 1396 11:30
    یه چیزایی از روز جمعه جا مونده بود.سامین شب رفت پایین و بر نگشت شبایی که کنار من نیست برام عذاب آوره.دلم شدیدااا براش تنگ میشه.برای عطر تنش فردا صبحش هم رفت خونه عمه اش و تاغروب مهمون عمه اش بود.مامانم میگه حقته میگه عین خودته.تو هم از بچگی,همیشه ی خدا خونه ی فامیلها میموندی و به زور برمیگشتی خونه!!! شهرزاد فصل اول رو...
  • یادداشت هفتاد و دوم شنبه 28 مرداد 1396 03:00
    دیروز ظهر لارنس اومد دنبالمون که بریم خونه ی مامان.اما بداخلاق و بی حوصله بود.بهش گفتم به دوستات زنگ زدی واسه جمعه,مثل همه وقتهایی که اعصاب نداره و زیر لب و در کوتاهترین حالت جواب میده,فقط گفت نمیریم منم حالم گرفته شد,اما هیچی نگفتم(از من بعیده ها,معمولا انقدر خانومی نمیکنم و یه دو ساعتی غر میزنم ) رفتیم خونه ی...
  • (اولسبلانگاه ماسال 96.5.27) جمعه 27 مرداد 1396 23:17
  • یادداشت هفتاد و یکم پنج‌شنبه 26 مرداد 1396 19:53
    سامین ساعت 12 از خواب پاشده,تا ساعت دو و نیم دارم بهش میگم برو دستشویی.دق داد منو.تلویزیون رو خاموش کردم و مجبورش کردم بره,بهم میگه مامانننن دست از سر من وردار,زندگیه خودمه,چرا تو زندگیم دخالت میکنی؟ فسقلیه زبون دراز
  • یادداشت هفتادم پنج‌شنبه 26 مرداد 1396 10:27
    خدا رو شکر بچه ها خوب شدن.چند شب وحشتناک گذروندیم,مخصوصا واسه سارنگ!یه روز تبش اونقدر بالا رفت که نمیدونم طفلی چرا با دستاش,چشماش رو محکم فشار میداد و جیغ میکشید.مامانم سریع خودش رو رسوند.براش شیاف گذاشتم و زنگ زدم به لارنس.بردیمش دکتر و اینبار داروهای خارجی بهش داد.فقط یکبار دارو رو استفاده کرد و دیگه تب نکرد.کاش از...
  • یادداشت شصت و نهم (رمز ورود آقایان ممنوع) پنج‌شنبه 26 مرداد 1396 10:16
  • یادداشت شصت و هشتم دوشنبه 23 مرداد 1396 16:00
    این چند روز خیلی سخت بود.هنوز تموم نشده.تب بچه ها شدیدا میره بالا,مخصوصا شبها. پریشب سارنگ یهو کبود شد و شروع کرد به جیغ زدن و لرزیدن.انقدر زیاد بود شدت لرزشش که من فکر کردم دور از جونش تشنج کرده.دو تا پتو انداختم روش.خودم هم بغلش کردم تا یکم گرم شد.خیلی ترسیده بودم.به مامانم و لارنس هم زنگ زدم که هیچکدوم جواب...
  • یادداشت شصت و هفتم شنبه 21 مرداد 1396 16:05
    جوجه هام مریضن.هر دو شدید تب دارن و گلوشون چرکی شده.دو شبه نخوابیدم به خاطرشون.خدا نکنه من یه چیزی بگم; تا کائنات عینأ سرم نیارن که رضایت نمیدن!!! تا حرف مریضیه بچه ی مردم رو زدم, سرم اومد دوباره. با پیج کاریه لارنس رفتم پیج دوست دخترِ برادرشوهر کوچیکه رو فالو کردم.اه انقدرررچندش براش کامنت گذاشته بودد.(من و تو یک روح...
  • خاطرات من 10 چهارشنبه 18 مرداد 1396 23:15
    چند سال پیش خواهرشوهرم بهم گفت قصد داره بچه داره بشه.منم فکر کردم داییش خیلی خوشحال میشه به لارنس خبر دادم.دیدم لارنس دومترررر اخمش رو آورده پایین میگم په چت شد؟؟؟؟صداش رو خش دارش کرد و گفت زشته اینا رو به من نگوو میگم خوب تو چرا ذهنت رو مورد دار میکنی؟؟؟جواب داد حالا هرچی به من نگو بهش میگم خواهرت 6_7ساله عروسی...
  • یادداشت شصت و ششم چهارشنبه 18 مرداد 1396 00:53
    موندم بعضیها چرا انقدر حال خرابن آخه!!!یه تخت و کمد سیسمونی بچه هاست,خواستم بفروشم.تو دیوار گذاشتم و به هرکی میتونستم هم گفتم.یکی از فامیلها هم آدرس یه سوپر گروه خرید و فروش اجناس دست دوم مخصوص خانومها رو بهم داده بود. یکی اومد تو پی وی با اسم خانوم و در مورد تخت و کمد ازم سوال پرسید,منم داشتم اطلاعات میدادم که یهو...
  • یادداشت شصت و پنجم دوشنبه 16 مرداد 1396 11:55
    مکالمات من و عزیز(مادر بزرگ لارنس): عزیز:از من تشکر نکن,من وسیله ام.از خدا تشکر کن من:هااااان!!! اونوقت چرا اصلا؟؟؟؟ عزیز:من نوری از خدام,دعا کردم پسرت به حرف بیاد من:آها دست شما درد نکنه(حالا همین چند تا کلمه رو که قبلا هم میگفت). چند روز بعد... عزیز:حالا واسه من کادو چی میخوای بخری واسه پسرت دعا کردم؟؟ من: پیراهن گل...
  • یادداشت شصت و چهارم جمعه 13 مرداد 1396 15:58
    مادرشوهرم و خواهرشوهرم دارن با هم حرف میزنن.مادرشوهرم میگه از وقتی تو رفتی تو خانواده ی شوهرت,خواهرشوهرهات لباس پوشیدنشون عوض شد و از تو تقلید میکنن.خواهرشوهرم هم تاییدش میکنه من فکر میکنم خدا کلا زنداداش جماعت رو آفرید که به خواهرشوهر لباس پوشیدن و با کلاس بودن یاد بده,چون دقیقا من هم,همین احساس رو نسبت به خواهر...
  • یادداشت شصت و سوم جمعه 13 مرداد 1396 11:56
    پروژه ی از پوشک گرفتن سارنگ با شکست مواجه شد.به نظر میرسه اصلا آمادگی نداره. جدیدا سامین از صبح که بیدار میشه حرف اژدها رو میزنه تا شب که میخواد بخوابه.سه میلیون بار هم کارتونهاش رو دیده تا حالا.صد بار با من در مورد نحوه ی رام کردن اژدها حرف زده میخواد بره جنگل و یه اژدها پیدا کنه,اونوقت تو چشم اژدها نگاه نمیکنه و...
  • یادداشت شصت و دوم چهارشنبه 11 مرداد 1396 19:18
    امروز سالگرد ازدواج من و لارنس بود.از صبح نه به خودم رسیده بودم,نه غذای خوب درست کردم,نه کیک گرفته بودم.خونه در شلخته ترین حالت ممکن بود.هیچ کار هیچ کار نکرده بودم.خودم هم عصبانیِ عصبانی بودم. در اینکه لارنس فراموش کرده شک نداشتم.چون سابقه اش تو این موارد افتضاح بود بهمن ماه تولدم بود و وقتی تا ظهرش صبر کردم و حتی...
  • خاطرات من 9 سه‌شنبه 10 مرداد 1396 11:36
    من سر عروسیم افتضاح شده بودم به جاش لارنس رفته بود پیش دوستش,یه هزاری هم نداده بود,عالی شده بود.خودم کف کردم دیدمش خدا به سر دشمناتون هم نیاره.خیلی ضایع است داماد تو عروسی بهتر از عروس باشه اون که گذشت.سال بعد عروسیه خواهرشوهرم بود.همون آرایشگاهی رفت که من رفته بودم(خیلی خواستم منصرفش کنم,خودش کیلید کرده بود به اونجا)...
  • یادداشت شصت و یکم دوشنبه 9 مرداد 1396 04:32
    دختر عمه وسطیه من تو سونوگرافی کار میکنه.چیزهایی تعریف میکنه که مغزمون سوت میکشه.اونم تو شهر کوچیکی مثل رشت.یادمه میگفت یه دختر پونزده ساله رو مادرش آورده بود سونو,چون پریود نمیشد, بعد سونو مشخص شد دختر با وجود ب.ک.ا.رت پنج ماهه حامله است.بچه پسر بود.مادرش تو سر خودش میکوبید و خانوم دکتر بهش بد و بیراه میگفت و سرزنشش...
  • یادداشت شصتم یکشنبه 8 مرداد 1396 19:33
    سلام.دلم براتون تنگ شده بود. تا حالا شده خونه ی کسی, عین خونه ی خودتون راحت باشین؟؟همه چیز براتون فقط انرژی مثبت باشه؟خونه ی عمه ام و دختر عمه ام دقیقا این حس رو داره.نه ففط واسه من,واسه ی تمام کسایی که باهاشون رفت و آمد دارن همینطوره.اونموقع که ازدواج نکرده بودیم تمام آخر هفته ها یا من خونه ی عمه ام بود یا سحر خونه ی...
  • تربیتم آرزو ست... پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 14:36
    واقعا نمیفهمم برای چی بعضیها به خودشون اجازه میدن کسی رو تو هر گروهی اد کنن!!! یکی هست که من فقط مشتری مغازه اش هستم و نمیدونم رو چه حسابی به خودش اجازه میده تو هر گروهی که دوست داره ادم کنه .مگه یه حرف رو چند بار بایددد به کسی زد؟؟؟تو این هفته فقط تو سه تا سوپر گروه اد کرده من رو,اونم به خاطر جایزه تو انتخابات هم...
  • یادداشت پنجاه و نهم +بعدا نوشت پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 10:49
    دیگه جرات ندارم اینستا رو باز کنم,باز میترسم یه خبر بد اونم از فرشته های بی گناهمون بشنوم.خدا جونم خودت حفظشون کن. یه چند روزی نیستم,میرم پیش دختر عمه ام.البته لارنس هم یکم کار داره اونجا.دلم برای اینجا تنگ میشه.فکر نمیکردم یه روزی وابسته ی وبلاگم بشم! این چند روز دوتا دوست جدید پیدا کردم,از ته دلم دعا میکنم براشون...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 4 مرداد 1396 11:24
    بنیتای کوچولو ببخش که دنیا واسه تو جای قشنگی نبود.تو تنهایی و گشنگی و دور از آغوش مادرت چی کشیدی تو عزیزکم!!! خدا صبر بده به دل پدر و مادرت خداجونم تو رو خداااا دیگه بسته
  • یادداشت پنجاه و هشتم دوشنبه 2 مرداد 1396 11:59
    شانس منه بخداا.مامان من سه تا دختر داشت,تا همین سه چهار سال پیش بهش میگفتن ایشالله پسر دار شی,حالا که من دو تا پسر دارم,زمونه عوض شده همه دختر میخوان.بهم میگن آخیییی دختر نداری؟؟خدا قسمتت کنه یجوری هم پر سوز وگداز میگن خودم دچار استرس میشم. همیشه دختر خیلی دوست داشتم,نه به خاطر اینکه فکر کنم دختر هوای پدر و مادرش رو...
  • یادداشت پنجاه و هفتم یکشنبه 1 مرداد 1396 16:26
    صبح با لارنس دعوام شد کلا مدل دعواهام اینجوریه که اول عصبانی میشم اما هیچی نمیگم,اون میره سرکار,کلی به رفتارش فکر میکنم و عصبانی تر میشم,تلفن میکنم بهش و باهم جر و بحث میکنیم,تلفن رو بدون خداحافظی قطع میکنم,یکم دیگه تو مغز خودم رژه میرم,بعد تو تلگرام بهش پیام میدم و دعوا میکنم و در ادامه قهر میکنم باهاش مدل قهر کردنمم...
  • یادداشت پنجاه و ششم یکشنبه 1 مرداد 1396 02:14
    خوب دیشب به حمدالله تموم شد.حالا خوبه کار خاصی نکرده بودما.سرجمع 15 نفر و نصفی بودیم دیروز صبح لارنس رفت سرکار,منم ناهار درست کردم.قرار بود لارنس ظهر بیاد تا بریم خرید میوه و کادوی بچه ها.ظهر گفت ناهار بخوریم بعد بریم,بعدش گفت یه چرت بزنم بعد بریم,چرت آقا تا ساعت 6 طول کشید من تا حالا بشری رو ندیدم مثل لارنس بتونه...
  • یادداشت پنجاه و پنجم جمعه 30 تیر 1396 02:32
    خوبه مثلا فکر میکردم فردا مهمون دارم و نمیتونم یکی دو روز پست بذارم خونه رو تمیز کردم,غذای فردا رو هم نیمپز کردم.فقط جا افتادنش مونده فردا.خیلی نمیخوام خودم رو اذیت کنم,پارسال کلی مهمون دعوت کردم و پنج مدل غذا درست کردم نصف مهمونام هم نیومدن,فقط تا یک هفته منو مامانم اینا و مامان لارنس اینا داشتیم غذا مونده...
  • یادداشت پنجاه و چهارم پنج‌شنبه 29 تیر 1396 17:53
    ظهر ساعت دو به لارنس زنگ زدم ببینم کی میاد,گفت دارم حرکت میکنم.از مغازه تا خونه سر ظهر با ماشین پنج دقیقه هم طول نمیکشه.یه ربع بعد زنگ زدم یادم رفته بود خریدم رو بگم,گوشیش نمیگرفت.به اون یکی خطش زنگ زدم بازهم نمیگرفت.دوباره یک ربع به سه زنگ زدم باز هم نمیگرفت.تلفن مغازه رو هم جواب نمیداد.زنگ زدم به سعید,خونه بود از...
  • یادداشت پنجاه وسوم پنج‌شنبه 29 تیر 1396 02:01
    سلام علیککممممم خودم حس خودشیفتگی بهم دست داده که خیلی منتظرتون گذاشتم این چند روز سرم زیادی گرم دوستام شده بود و نمیرسیدم اینور پست بذارم.دیروز تولد دوسالگیه فندقم بود.یه روز پستهای مربوط به تولدشون رو میذارم واسه یادگاریه دل خودم.یه جشن کوچیک براش روز جمعه میگیریم کنار خونواده هامون. دو سه روز پیش ناهار درست کرده...
  • یادداشت پنجاه و دوم دوشنبه 26 تیر 1396 11:31
    یه هفته است مراقب خوردنم هستم.فکر میکردم یه دوکیلویی وزن کردم,همش هفتصد گرم کم کردم خورد تو پرم.به خودم دلداری میدم پس حتما سایز کم کردم لارنس هم البته تاییدم میکنه. این چند روزه بعد قضیه اون طفل معصوم که اصلا دلم نمیخواد اینجا بازش کنم و بقیه رو ناراحت کنم,لارنس هر چی فیلمه در مورد آموزش کودکانه رو آورده و به بچه ها...
  • یادداشت پنجاه و یکم جمعه 23 تیر 1396 19:14
    سامین بعد دنیا اومدن داداشش رو علاقه ی من به بچه های دیگه شدیدا واکنش نشون میده.سه ساله و نیمه بود که داداشش دنیا اومد و یه دوره برای اینکه بدونم چجوری باهاش رفتار کنم میبردمش مشاور.برادرش رو خیلی دوست داشت اما بچه ام طفلی یه مدت گوشه گیر شده بود.تا قبل دنیا اومدن داداشش شبها تا صبح دستمو میگرفت و هر بار تو خواب بیدار...
  • 332
  • 1
  • ...
  • 8
  • صفحه 9
  • 10
  • 11
  • 12