-
یادداشت پنجاه و دوم
دوشنبه 26 تیر 1396 11:31
یه هفته است مراقب خوردنم هستم.فکر میکردم یه دوکیلویی وزن کردم,همش هفتصد گرم کم کردم خورد تو پرم.به خودم دلداری میدم پس حتما سایز کم کردم لارنس هم البته تاییدم میکنه. این چند روزه بعد قضیه اون طفل معصوم که اصلا دلم نمیخواد اینجا بازش کنم و بقیه رو ناراحت کنم,لارنس هر چی فیلمه در مورد آموزش کودکانه رو آورده و به بچه ها...
-
یادداشت پنجاه و یکم
جمعه 23 تیر 1396 19:14
سامین بعد دنیا اومدن داداشش رو علاقه ی من به بچه های دیگه شدیدا واکنش نشون میده.سه ساله و نیمه بود که داداشش دنیا اومد و یه دوره برای اینکه بدونم چجوری باهاش رفتار کنم میبردمش مشاور.برادرش رو خیلی دوست داشت اما بچه ام طفلی یه مدت گوشه گیر شده بود.تا قبل دنیا اومدن داداشش شبها تا صبح دستمو میگرفت و هر بار تو خواب بیدار...
-
خاطرات من 8
پنجشنبه 22 تیر 1396 17:57
برادربزرگتره لارنس مجرده,البته سنش کوچیکتر نشون میده.سالها جنوب بود و چند سال پیش تصمیم گرفت بیاد اینجا.اوایل مغازه ی پدرشوهرم که پایین ساختمون بود وایمیستاد. یه آرایشگاهی بود که اون موقع میرفتم اونجا.خانوم آرایشگر یه دختر جوون و مجرد بود,هر وقت من میرفتم آرایشگاهش,یجوری حرف سعید رو پیش میکشید.یعنی تابلو بود چشمش رو...
-
یادداشت پنجاهم
پنجشنبه 22 تیر 1396 01:34
امروز قرار بود بریم خونه ی مامانم.چقدر روزهایی که میرم اونجا رو دوست دارم آشپزی و بچه داری تعطیل. صبح که لارنس داشت میرفت داداشش زنگ زد و بیدار شدم.یه پنجاه صفحه از کتاب پس از تو مونده بود که خوندم و تموم شد.اعتراف میکنم اصلا ازش خوشم نیومد واسه همینم فس فسو خوندمش.بعدشچ دوباره خوابم گرفت. ظهر ساعت یک لارنس اومد و یکم...
-
خاطرات من 7
سهشنبه 20 تیر 1396 17:53
-
یادداشت چهل و نهم
سهشنبه 20 تیر 1396 02:34
پسر یه دونه ی من نبود,حوصله ی هیچی رو نداشتم.دیروز بهش زنگ زدم میگفت مامان پس تو کی میای؟عزیز دلم دیروز لارنس باید میرفت همایش,لباسهایی که گفته بود رو آماده کرده بودم براش,اونوقت سر صبح رفت یه پیراهن دیگه رو شست.میگفت اون یکی رو یادش اومده قبلا پوشیده.همونجور خیس یکم گذاشتم رو پنکه و بعد اتو کردمش,کاملا خشک نشده بود...
-
یادداشت چهل و هشتم
یکشنبه 18 تیر 1396 02:12
خرسیه من رفته خونه ی مامانم اینا تا فردا صبح باهاشون بره و من حوصله ی هیچی رو ندارم.از الان دلم براش تنگ شده,وقتی یادم میاد میخواد بره یه شهر دیگه خود به خود اشکام میریزه. خیلی خوشحال بود,از صبح هی میگفت میرم مسافرت,میرم استخر,به همه هم گفته داره میره.اسم سرعین یادش میرفت,مدام میپرسید مامان چی بود اسمش؟اونوقت دم رفتن...
-
خاطرات من 6(ورود آقایان ممنوع)
جمعه 16 تیر 1396 18:38
-
یادداشت چهل و هفتم
جمعه 16 تیر 1396 15:39
خرسی بعد خوردن دو تا برش ماهی دیدم قیافه اش رو یه جوری کرده.میگم چیه مامانم؟؟؟میگه ناراحتم,ما نباید حیوونها رو بکشیم و بخوریمشون,گناه دارن بمیرم براش,سیستم گیاهخواریش عین مامانشه در ادامه بقیه ی ماهیه داداشش رو که نخورده بود میل کردن
-
یادداشت چهل و ششم
جمعه 16 تیر 1396 11:21
سلام دوستان.خوبید؟؟ دیروز عصر سامین خیلی حوصله اش سر رفته بود و گفت میرم پایین خونه ی مامان لارنس.بعدش هم با بابای لارنس میرن تو کوچه تا دوچرخه سواری کنه.از پنجره دیدم که رفتن. یکم که میگذره میاد از من نون میگیره تا به یه گربه تو خیابون بده,سارنگ هم شروع به گریه میکنه با داداشش بره.خلاصه تا سارنگ رو حاضر کنم و زنگ...
-
یادداشت چهل و پنجم
چهارشنبه 14 تیر 1396 22:18
دیروز جاتون خالی خورشت قیمه درست کرده بودم.نمیدونم میدونین شمالیها ارادت خاصی به بادمجون دارن یا نه,البته به سیر و تخم مرغ هم همینطور اینجاها دو غذای مختلف به اسم قیمه و قیمه بادمجون وجود نداره.کلا کنار خورشت قیمه هم سیب زمینی سرخ میکنیم و هم بادمجون و هم گوجه.قورمه سبزیمون هم حتما کنارش بادمجون و گوجه سرخ شده داره.من...
-
خاطرات من 5
چهارشنبه 14 تیر 1396 03:07
انقدر تند تند خاطره مینویسم میترسم خاطراتم تموم شه,در وبلاگ رو تخته کنم. آقا ما یه دفتر داریم که فقط وقتایی که با همسر ابری هستیم توش مینویسیم.خدا به سر شاهده اون دفتر رو کسی بخونه شک نمیکنه که من با یه دیو دوسر زندگی میکنم. بعد یه روز با خودم گفتم اگه من بمیرم(دور از جونم البته) و این دفتر به دست بچه هام یا خانواده...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 تیر 1396 02:29
میشه کسایی که اینجا رو میخونن,خواهشا برای سلامتی دوستم دعا کنن ***ممنونم از همتون.خدا رو شکر.حال دوستم بهتره
-
یادداشت چهل و چهارم
سهشنبه 13 تیر 1396 10:29
دیروز یک صفحه هم نتونستم کتاب بخونم اول که کلی با دوستان تو تلگرام چتیدم,بعد مامانم اومد و یه عالمه سبزی خریده بود برام.اونا رو شستم و خورد کردم.بعدش پایین ساختمون ما تو خیابون,دوتا خانوم شروع کردن به دعوا و کتک کاری,سر بد پارک کردن ماشین (واقعا متانتمون کجا رفته,چرا سریع عین مردها یقه میدریم؟) حالا پلیس اومد زنها عین...
-
خاطرات من 4
سهشنبه 13 تیر 1396 10:12
بابام شصت و خورده ای سالشه.خدا بهش 150 سال عمر بده اون جوکه رو واسش تعریف کردم که بهترین نسلی هستیم که میتونیم از حموم استفاده کنیم,نسل قبلی دوش نداشت,بعدی آب نداره,خیلی شیک و جدی میگه ماااا تا اونموقع واسه خودمون آب مصنوعی هم میسازیم.بابامممم_نسل بعدییی من از قبرستون شهر خودمون بدم میاد,تو جمع کنار خانواده نشسته بودم...
-
یادداشت چهل و سوم
دوشنبه 12 تیر 1396 18:34
لارنس چند شب بود بهم قول داده بود که منو میبره تا خونه ی دوستم ازش چند تا کتاب بگیرم,انقدر شبها دیر میومد که روم نمیشد بریم.البته دوستم میگفت هر وقت تونستی بیا و اصلا مشکلی نیست اما خوب سر کار میره و دلم نمیومد تا دیروقت به خاطر من بیدار بمونه.دیگه شنبه شب ساعت دوازده رفتیم و کتابها رو گرفتم. غروب شنبه خواهر کوچیکه از...
-
برای زهرا
یکشنبه 11 تیر 1396 18:47
زهرای عزیزم میدونی که برام با خواهرم فرقی نداری,میدونی چقدر آرزو دارم برای تو و روژان نازنیم بهترینها پیش بیاد.چقدر دلم میخواست کسی باشه که لیاقت کنار بودنت رو داشته باشه. عزیزک من از این روزها هم میگذری,اینها هم تموم میشه.هیچکس تو زندگیش بدون مشکل و سختی نیست.تو از این سختترهاش رو هم رد کردی.میخوام حرفی که خودت همیشه...
-
خاطرات من3+بعدا نوشت
یکشنبه 11 تیر 1396 03:16
پست رمزدارم از اون جهت که یکم خشن بود رمزدارش کردم.کسی رمز خواست بهش میدم اما توصیه میکنم نخونینش. اصلا نمیخواستم اونو بنویسم.میخواستم این خاطره رو بنویسم که دوباره اون روزها برام زنده شد. تو دانشگاه یه واحد آزمایشگاهی داشتیم که باید هر دانشجو یه قورباغه با خودش میاورد تا تو شیشه بذارنش و برای آزمایشها ازش استفاده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 تیر 1396 20:28
یکی از دوستان لطف کرد و وبلاگم رو درست کرد برام.خلاصه اش گفتن احتمالا اونایی که نمیتونن وارد بخش نظرات بشن با گوشی میان و قالب رو, سیستم عامل گوشیشون ساپورت نمیکنه.مرورگرتون رو هم عوض کنین احتمالا نتیجه میده.حالا قالب رو عوض کردم.خواهشا کامنت بذارین بدونم درست شده یا نه. از بهراد عزیز هم واقعا ممنونم.خیلی لطف کردی
-
یادداشت چهل و دوم
شنبه 10 تیر 1396 17:22
از وقتی متوجه شدم کامنتدونی وبلاگم مشکل داره,اعصابم خورد میشه بنویسم توش. معمولا لباسهای خودم رو با دست میشورم,نمیدونم چرا پنجشنبه نازنین شلوار صورتیم رو که تازه خریده بودم, انداختم تو لباسشویی.لارنس هم مثل اینکه یه تیشرت مشکی اون تو انداخته بود و منم چک نکردم.شلوارم داغون شد پنجشنبه لارنس گفت به مامانت زنگ بزن جمعه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 تیر 1396 10:05
من نمیدونم چرا قسمت نظرات وبلاگم بسته است نمیدونم باید چی کار کنم
-
خاطرات من 2
جمعه 9 تیر 1396 01:52
-
خاطرات من1
پنجشنبه 8 تیر 1396 10:31
یه سری پست از این به بعد مینویسم با عنوان خاطرات.از گذشته ها و هر چی که یادم اومد.واسه فراموش نکردنشون من عروس اول خونواده ی لارنس بودم.همیشه هم از جاری داشتن میترسیدم.اصلا دلم نمیخواست برادرشوهرهام ازدواج کنن.این موضوع رو خانواده ی شوهرم هم میدونستن.یه بار با مادرشوهرم اینا جشن عروسیه یکی از همسایه ها رفته بودیم,دوتا...
-
یادداشت چهل و یکم
چهارشنبه 7 تیر 1396 23:40
دیروز خرسیه من با مامانم رفت خونه ی داییم اینا تا با پسرداییم بازی کنه.مامانم چند روز پیش بهش قول داده بود و امید داشت که بعد چند روز یادش بره که دقیقا همون روز تعیین شده,بچه ام صبح چشماش رو وا نکرده پرسید امروز باید برم پیش امیر حسین؟از دیروز نیومده پیشم,دلم براش تنگ شده. لارنس ساعت حدود یک از فوتبال اومد و گفت فعلا...
-
یادداشت چهلم
دوشنبه 5 تیر 1396 21:44
دیشب به لارنس گفتم چه خوبه فردا بریم خونه ی مامانت.یه زنگ بزن خودمون رو دعوت کنیم (انقدر که خواهر شوهرم و شوهرش هر روز هر روز اونجان,مادرشوهرم نمیرسه دیگه به ما تعارف بزنه,هر چند وقت یه بار خودمون میگیم میایم اونجا) اینم بگم خواهرشوهرم اگه پایین نباشه,من حوصلم نمیکشه برم پایین.دختر خوبیه,برادرزاده هاش هم خیلی دوست...
-
یادداشت سی و نهم
یکشنبه 4 تیر 1396 18:26
اه اه یعنی چی این مردها غار تنهایی دارن و میخوان برن توش و درم ببندن و رات ندن؟!!! دو روزه لارنس کم حرف شده,هرچی هم خودمو لوس میکنم و میچسبم بهش نتیجه نداد و سر در نیاوردم چشه بدم میاد از این ادا و اطوارا,مرد متاهل که نباید از زنش چیزی رو قایم کنه(زنِ متاهل میتونها,اون اصلا بحثش جداست ) عصرها مکافاتی دارم با خوابوندن...
-
یادداشت سی و هشتم
یکشنبه 4 تیر 1396 00:25
یه پدری من از موهام درآوردم که فقط خدا میدونه.دم به دقیقه رنگ و مش و دکلره تیره میکنم,چشمم دنبال روشنه و برعکس!نتیجه اش هم شده موهای نصف شده از لحاظ حجم و خشک و داغون شدنش مادرشوهرم هم اون شب کنار دریا جلوی لارنس بهم گفت موهات رو چه داغون کردی,همه سوخته.قشنگ پاتیناژ رفت رو اعصابم الان هم قاطی کردم میخوام برم کوتاه...
-
یادداشت سی و هفتم
جمعه 2 تیر 1396 12:20
دیشب سامین به عشق کیک و تولد عموش اومد خونه. شبکه تله شما سریال اکیا رو. با زیرنویس نشون میده,اونجا دیگه قسمتهای آخره.یکم اونو نگاه کردیم و بین تبلیغات سامین رو بردم حموم.بعدش هم حاضر شدیم تا ساعت 11 که لارنس اومد و رفتیم پایین.کادوها رو دادیم و بعد رفتم چایی دم کنم که با کیک بخوریم.الحمدالله خونه ی مادرشوهر چایی...
-
یادداشت سی و ششم
پنجشنبه 1 تیر 1396 15:45
نمیدونم چند نفرتون پیج خانوم مژگان تو اینستا رو دنبال میکنین!یه خانوم خیلی گل و عزیز و مهربون که اهل بندر عباس هستن.اولین بار که عکسشون رو دیدم فکر میکردم حدود سی سال دارن,شاید هم کمتر.بعد که رفتم جلوتر دیدم نههه حدود پنجاه ساله هستن.و راز سلامتی و جوونی و خوشگلی و مانکنیشون هم خام خواریه.تو تمام پیجشون عکس خودشون و...
-
یادداشت سی و پنجم
پنجشنبه 1 تیر 1396 11:41
چرا هیچ کس نگفت کتاب من پیش از تو چجوری تموم میشه شاید خیلی هندی گونه است اما اعصابم نمیکشه کتابهایی که آخرش بد تموم میشه رو بخونم.بد جور تو نخ داستان فرو میرم و همذات پنداری میکنم باهاش.من کتاب رو خیلی زود میخونم.فقط 6ساعت طول کشید تا کل کتاب رو تموم کنم,بعدش تا کتاب بعدی میمونم تو خماری. پریشب سامین به مامانم اینا...