-
یادداشت سی وسوم
یکشنبه 28 خرداد 1396 11:40
رشتیهای عزیزززز عجب هوای توپی شده.فکرش رو میکردین روزهای آخر خردادددد,خدا یه حال توپ بهمون بده و هوا انقدرعالی بشه!!!من بارون تو فصل پاییز و زمستون و اوایل بهار رو دوست ندارم(بی احساس هم خودتونین,خوو خفه شدیم با بارون)اما این هوای خنک که پنجره ها رو باز کنی و زیر پتو بخوابی محشره. جمعه عصر,خواهر شوهرم زنگ زد که واسه...
-
یادداشت سی و دوم + بعدا نوشت
جمعه 26 خرداد 1396 12:23
کلا همه ی بچه ها رو خیلی دوست دارم,برام فرقی ندارن بچه ی چه کسیه.عاشق اون پاکی و بی گناهیشونم,هیچ بچه ای هم به چشمم زشت نمیاد,به نظرم انقدر معصومیت بچه ها بالاست که چهره شون رو خوشگل میکنه.خواهر شوهرم یه پسرِ خیلی خوشگل و شیرین داره.حالا یه روز تعریف میکنم فسقلی چه پدری از ما در آورد تا دنیا بیاد.امروز یه ساله شده,خوب...
-
یادداشت سی و یکم
چهارشنبه 24 خرداد 1396 18:16
دیشب لارنس ساعت یک و خورده ای اومد.سارنگ من خوابش خیلی سبکه,باباش هم زحمت کشید موقع تشریف آوردن زنگ زد و بچه از خواب پرید.دیگه هم خوابش نمیبرد.تا 4 صبح دهن من و باباش رو مورد عنایت قرار داد.باباش رو البته بیشتر. لارنس. وقتی اومد دیدم داره لنگ میزنه.ماهیچه پاش ناجور گرفته بود.بنده ی خدا نمیتونست راه بره.صبح هم نتونست...
-
یادداشت سی ام
چهارشنبه 24 خرداد 1396 00:10
امروز کلا از دنده ی چپ بیدار شده بودم.نمیدونم چرا!پسرک شیرین زبونم رو خیلی دعوا کردم بیخود و بی جهت.واقعا از مادر بودن خودم خجالت میکشم.قبلا خیلی حوصله ام بیشتر بود.امیدوارم منو ببخشن فندقهای کوچولوی بی گناه من. ظهر هم که لارنس بنده ی خدا اومد و دیدم ماسک مو و نرم کننده ی موهام رو نخریده بهش توپیدم,مجبورش کردم بره...
-
یادداشت بیست و نهم
سهشنبه 23 خرداد 1396 10:48
اول از همه تبریک میگم رفتن به جام جهانی رو.دم فوتبالیستهامون گرم یه بار هم بی دردسر بریم. من بابام خیلی اهل فوتبال دیدن بود.به حدی که متنفرشده بودم از جام باشگاههای اروپا وبخصوص اون رئال مادرید(خخخ,عذرخواهی میکنم از طرفدارهاش)همیشه از خدا میخواستم شوهرم اهل فوتبال نباشه.حالا خدارو شکر,آرزو به دل نموندم. یه همسری قسمتم...
-
یادداشت بیست و هشتم
یکشنبه 21 خرداد 1396 21:02
آقا تا حالا پای درد و دل خواهرشوهرتون نشستین؟؟؟خیلی کار خطرناکیه.خخخخخ.هی دوز صمیمیتتون میزنه بالا میخواین باهاش همذات پنداری کنین,هی یادتون میاد قوم شوهره جلوی زبونتون رو میگیرین بخیر گذشت
-
یادداشت بیست و هفتم
یکشنبه 21 خرداد 1396 18:10
روزها چقدر زود داره تموم میشه.چند روز بیشتر به تموم شدن بهار عزیزم نمونده.هیچ فصلی به زیبایی بهار و هیچ ماهی قشنگتر از اردیبهشت نیست.گیلان تو اردیبهشت بوی بهشت میده. به شدت آدم سرمایی هستم و به همون شدت هم گرمایی هستم.اولین نفری که تو خونه میگه گرمه,منم.اولین نفری هم که یخ میزنه منم. کلا فاصله خاموش کردن بخاری و روشن...
-
یادداشت بیست و ششم
شنبه 20 خرداد 1396 02:00
هیشکی خدایی پدر و مادر نمیشه.از وقتی عروسی کردم نون گرم که هیچی,آرزوی بی دغدغه نون داشتن برام مونده.حالا خوبه نونوایی بغل خونمونه. سه روزه دارم میگم نون نداریم,بعدش همسر جان تنبل پا میشه یه دونه یه دونه از خونه ی مامانش برام نون میاره تا اونموقع که ما دوست بودیم بایددد هر جا بودیم,غروب خودش رو میرسوند نونوایی و واسه...
-
یادداشت بیست و پنجم
پنجشنبه 18 خرداد 1396 02:13
دیروز باید بانک میرفتم.لارنس ساعت 12.30 اومد دنبالمون.رفتیم خونه ی مامان,هر چی در زدم باز نکرد.با کیلید خودم رفتم تو.مامانم حموم بودم منم دیرم شده بود.مجبور بودم بچه ها رو بذارم و برم. اما تا وقتی مامانم بیاد تلفنی با سامین و سارنگ حرف میزدم.میترسیدم خدای نکرده در هال رو باز کنن و سارنگ بیاد سر راه پله.یه کفش تابستونی...
-
یادداشت بیست و چهارم
چهارشنبه 17 خرداد 1396 17:23
-
یادداشت بیست و سوم
سهشنبه 16 خرداد 1396 15:27
با همسر نشسته بودم و داشتم شهرزاد میدیدم.قبلا دیدمش.لارنس تازه شروع کرده و چون تنهایی حال نمیکنه ببینه منم باهاش میشینم.فسقلی اومد پنبه رو آورده بود که یه تیکه بهش بدم.منم اصلا پیگیر نشدم میخواد چیکار!گرفت و دویید سمت اتاق خوابمون.هی حواسم بود که سر و صداش نیست و احتمالا مشغول خرابکاریه,اما نمیدونم چرا سختم بود برم سر...
-
یادداشت بیست و دوم +بعدا نوشت
دوشنبه 15 خرداد 1396 19:05
برای پسرام اسم انتخاب کردم.بزرگه سامین و کوچیکه سارنگ(موقع دنیا اومدنشون جز اسمهای پیشنهادی بود) دیروز از خونه موندن کلافه شده بودم.چند روز مریضیه بچه ها خستمون کرده بود.فسقلیها صبحش یه دور با بابام رفته بودن گردش اما باز سارنگ سوزنش رو د´د´ گیر کرده بود.یاد گرفته سریع لباسش رو در میاره.رفته بود جوراب هم از تو کشوش در...
-
یادداشت بیست و یکم
دوشنبه 15 خرداد 1396 18:30
قرار بود بریم تهران خونه ی دختر عمه ی بزرگم.بزرگ منظورم دو سال بزرگترها گفته بودم بچه های عمه ام برام دقیقا عین خواهر و برادر خودم هستن.با این یکی از همه جورترم,از بچگی همیشه باهم بودیم.تو بچگی ماجراها داشت واسه خودش,با اینکه دختر بود اما بزن بهادر کوچه و مدرسه بود.فقط چون درسش خوب بود از مدرسه اخراج نمیشد,هر روز عمه...
-
یادداشت بیستم
شنبه 13 خرداد 1396 23:09
پدر شوهرم با یه بشقاب توت فرنگی اومده بود بالا.پسر بزرگه اسکوترش رو ورداشت تا با باباجونش بره سر کوچه بازی,کوچیکه هم دنبالشون رفت.گلوشون به شدت چرکی شده.مخصوصا کوچیکه اصلا نمیتونه چیزی بخوره,حتی آب رو با جیغ زدن میخوره طفلی.دوروزه چیز درست حسابی نخورده.سوپ و سه مدل فرنی و آش هم درست کردم باز هم نخورد.فقط تونستم یکم...
-
یادداشت نوزدهم
جمعه 12 خرداد 1396 16:38
خدا رو شکر پسرها امروز بهترن.الهی هیچوقت هیچوقت هیچ بچه ای مریض نشه,همشون سلامت باشن.بعد دوروز ما صدای خنده های این دوتا رو شنیدیم.الهی شکر.البته کوچیکه حالش خیلی بد بود اصلا تبش از 39 درجه پایین نمیومد حتی با پروفن و تنشویه.مجبور شدیم دیشب چند ساعتی کیلینیک بستریش کنیم طفلیها اصلا اشتها نداشتن براشون سوپ و کباب تابه...
-
یادداشت هیجدهم
پنجشنبه 11 خرداد 1396 15:40
دیشب شب خیلی بدی بود.البته همچنان ادامه داره و تموم نشده.تا 6 صبح بیدار بودم به خاطر تب جوجه ی کوچولوم.دیگه بعدش دیدم دارم کله پا میشم,همسر جان رو بیدار کردم.8صبح دوباره بیدار شدم,از اونور مامانم پیغام داد پسر بزرگه ام هم حالش خوب نیست.کلی هم برام ویس فرستاده بود تو تلگرام که بگه حالش بده و بیارمش خونه.ساعت 8.30 بابام...
-
یادداشت هفدهم
پنجشنبه 11 خرداد 1396 03:34
هر کاری کردم پسری امشب با من برنگشت خونه.دلم پیشش مونده, خوابم نمیبره.عادت کردم با بوی تن این دوتا فسقلی بخوابم.میدونم خیلی اشتباه میکنیم تو اتاق خودمون میخوابونیمشون,اما واقعیتش خودم بدون اونا نمیتونم بمونم. یکم تب دار هم بود.کلی به مامانم سفارش کردم که حواسش بهش باشه,یه دفعه خوابش نبره تبش بره بالا خدا نکرده.الان...
-
یادداشت شونزدهم
چهارشنبه 10 خرداد 1396 22:00
روزهایی که میام خونه ی مامانم یه حس خیلی خوبی از شب قبلش دارم,اینکه فکر غذا درست کردن نباشم,اینکه مامان و بابام هستن که با بچه هام سرو کله بزنن,اینکه خودم میتونم برم خیابون گردی,برم مغازه ی همسر.خلاصه کلی خوش به حالمه.خدا پدر و مادر همه رو حفظ کنه,مامان بابای منم سلامت باشن. امروز هم رفتم پارچه خریدم و بردم...
-
یادداشت پونزدهم
چهارشنبه 10 خرداد 1396 00:49
ماه عسل امشب رو دیدین؟دوست نداشتم برگردن.در اینکه هر خائنی لیاقتش تنها موندنه شک ندارم,اما به نظرم مردهایی که میدونن زن خودشون خوبه و عاشق زنشون هستند و خیانت میکنند جنسشون خرابتره.ذاتشون تنوع طلب و هرزطلبه.با برگشتشون هم تا یه مدت وفادارن,دوباره با کوچکترین بهانه خیانت میکنن.خوشم هم نیومد اسم خیانت رو شیطونی...
-
یادداشت چهاردهم
سهشنبه 9 خرداد 1396 11:49
روزهای سه شنبه رو دوست ندارم.همسر میره فوتبال.حالا نه اینکه شبها خیلی زود میاد,سه شنبه ها دیگه نور علا نوره بچه ها باباشون دیر بیاد کلافه میکنن منو.واقعا وقتی همسر میرسه خونه آرامش پیدا میکنم. بار اول که قرار فوتبال رو بهم گفت اولش غر زدم,بعدش با خودم فکر کردم بنده ی خدا اکثر روزها سرکاره,واقعا به یه تفریح کوچولو...
-
یادداشت سیزدهم
دوشنبه 8 خرداد 1396 17:50
ته تغاری دایی و عمه ی من,داره ازدواج میکنه.دختره خیلی خیلی زیباییه.روز دنیا اومدنش خوب یادمه.عاشق چشمهای درشتش شده بودم.بچه های عمه و داییم برام مثل خواهر و برادر خودمن.از بچگی با اونها بزرگ شدم.عمه ام که اصلا مادر دومم هستش. خلاصه خانواده ی دوماد تازه ی ما خیلی پولدارن.دیگه کار از اختلاف طبقاتی گذشته به آسمون خراش...
-
یادداشت دوازدهم
دوشنبه 8 خرداد 1396 17:32
دلم میخواد افطاری یکی دعوتمون کنه.بیشتر از بیست ساله که افطاری دادن تو فامیلهای ما منسوخ شده.تو شهر ما واسه افطار نون و پنیر و شامی و سبزی خوردن و چایی شیرین حتما سر سفره ی افطار بود,کنارش هم آش شله قلمکار یا شله زرد و یا فرنی.دو سه ساعت بعد خوردن افطار تازه سفره ی شام پهن میکردن, اونم برنج و خورشت.بعد شام هم رشته و...
-
یادداشت یازدهم
یکشنبه 7 خرداد 1396 20:30
بچه ها رو بردم مدرسه ی طبیعت.مامانها هم باید بیرون محوطه مینشستن فقط موقع تعویض لباسهاشون و یا دادن میان وعده میتونستیم بریم تو.یعنی قیافه ی بچه ها دیدنی بود.میپریدن تو رودخونه,بعد شن بازی میکردن.دم سگ و گربه رو میکشیدن.به کبوترها غذا میدادن.کرم ابریشم هم داشتن.من اولین بار بود میدیدم,خیلی زشت بودن.یه سری از بچه ها تا...
-
یادداشت دهم
یکشنبه 7 خرداد 1396 10:53
دیروز عصر مامانم اومد دنبال بچه ها برد خونه ی خودش.منم از فرصت استفاده کردم و یه تمیز کاری کلی انجام دادم.بخارشوی رو هم آخرش زدم ترکوندم دیگه روشن نمیشه نمیدونم چرا!!! جون نداشتم برم دنبال بچه ها,طفلی مامانم خودش آوردتشون.سبزی کوکو هم برام درست کرده بود.از سبزی پاک کردن متنفرم,شستشوی آماده ها رو هم قبول ندارم,مامانم...
-
یادداشت نهم
شنبه 6 خرداد 1396 11:33
همسر من چون شغل آزاد داره ماها زندگیه جغد گونه داریم گردشها و تفریحامون عموما ساعت 11 شب به بعده.دیشب همین حدود اومد دنبالمون,پست دو روز پیش یادتونه جعبه دستمال رو با کادو اشتباه گرفته بودم؟به خاطر ضدحال خوردن اونروزم با دوتا کادو اومد(عزیزمممم)یه شومیز و یه پیراهن برام خرید.خیلی دوسشون دارم.پیراهنش دیگه زیپش بالا...
-
یادداشت هشتم
جمعه 5 خرداد 1396 20:40
دندون پسرکم ده روز پیش افتاد.پنج و سال و نیمشه.به نظر خودم خیلی زود افتاد,حتی متوجه لق شدنش هم نشده بودم.براش خواستم از پیش یکی از دوستام که کار فروش اسباب بازیه اینترنتی داره چیزی بخرم.بالاخره امروز بسته ام رسید.بهش گفتم فرشته ی مهربون برات جایزه خریده.از خوشحالی نشسته با بقیه دندونهاش هم ور میره تا بیوفته,پشت سر همم...
-
یادداشت هفتم
جمعه 5 خرداد 1396 17:46
پست ماهی در مورد روزه سکوت منو یاد یه چیزی انداخت.همیشه از وقتی که یادم میاد زیاد حرف میزدم,خیلی دلم میخواست آدم مرموز و توداری باشم,اما متاسفانه تو خونم نیست خیلی پر سر و صدا و شلوغم در حدی که خانواده اسمم رو گذاشتن متکلم وحده بی تربیتها
-
یادداشت ششم
جمعه 5 خرداد 1396 11:53
روز جمعتون بخیر آقا شما هم شنیدین میگن شیر مادر خیلی راحتتر از شیر خشک دادنه؟؟خواستم بگم به همین سوی چراغ که چاخان میگن از حس شلنگ بودنش که بگذریم یه مصیبتیه بعد از شیر گرفتنش.الان چهار ماه شده که شیر دادن تموم شده اما جایگاهم از پستونک شبانه به کریر شبانه تغییر کرده.یعنی هر وقت بخواد بخوابه باید بغلش کنم و راه...
-
یادداشت پنجم
پنجشنبه 4 خرداد 1396 17:43
میگم رو بلاگ اسکای نمیشه آهنگ گذاشت؟؟؟میخواستم یه آهنگ شیش و هشت توپ بذارم همگی باهم قرششششش بدیم.نمیشه!!! خاطره عشقم ,دست تو رو میبوسه.چجوریه؟
-
یادداشت چهارم
پنجشنبه 4 خرداد 1396 15:29
تا حالا بچه هاتون رو مدرسه طبیعت بردین؟فکر میکردم برای ماها که تو شمال زندگی میکنیم و اطرافمون پر از روستا است و یکی مثل پسرهای من که 7 روز هفته تو روستا میچرخن کار بی موردی باشه.یکی از دوستان جدیدا تسهیلگر شده اونجا و دیروز طی تماسش کلی ازش تعریف کرد و گفت فرق میکنه و واقعا تجربه ی جدیدیه براشون.حالا قراره تو هفته ی...