عناوین خاطراتم 

  • یادداشت صد و نودم (دوشنبه 26 شهریور 1397 10:28)
    الان موندم اونایی که چندین ساله به وبلاگ نویسی متعهد موندن عجب آدمهای باحالین.این روزا یا حال نوشتن نیست,یا اگه هست نت ضعیفه,شرایط اینا هم جور باشه گوشیم دست بچه هاست!!!جدیدا هم که بلاگ اسکای دم به دقیقه قطعه.بازی درآورده!چند روز طول میکشه که یه پست بنویسم. کار جدید رو به سلامتی شروع گردیم.فقط بگم که خیلیییی سخته,همین...
  • یادداشت صد و هشتاد و نهم (پنج‌شنبه 15 شهریور 1397 21:50)
    گفته بودم که موهام رو سوزوندن و تا گردن کوتاهش کردم.موهام خیس بود لارنس برام سشوآر کشید.بعد تموم شدنش بهم گفت چه شبیه اون دختره تو اون کارتونه شدی! دیگه نگم با چشمای قلبی قلبی داشتم به کدوم دخترا فکر میکردم(اعتماد به سقف!!!)لعنتی منظورش ایپ تو غارنشینان بودددد((((
  • یادداشت صد و هشتاد و هشتم (سه‌شنبه 13 شهریور 1397 09:28)
    سلام.حرف زیاد دارم,عروسی هم به سلامتی تموم شد.خوب بود اما یه سری دلخوری تو جریان عروسی پیش اومد که دیگه فکر نکنم هیچوقت درست بشه.یه اتفاقی هم اول جشن افتاد.لحظه ای که عروس و داماد با کالسکه وارد محوطه ی تالار میشدن مثلا برنامه ی آتیش بازی داشتن.به همه هم گفتن برید بیرون سالن(سالن جشن طبقه ی بالا بود) ما باید از بالا...
  • برای صدفی (چهارشنبه 7 شهریور 1397 16:46)
    عزیزم کامنتت همراه پاک کردن پست پاک شده.واسه پرشین بلاگ نمیتونم کامنت بذارم.آدرس اینستا بذار
  • یادداشت صد و هشتاد و هفتم (چهارشنبه 31 مرداد 1397 01:53)
    یک هفته منتظر چند شنبه با سینا بودم اونم به خاطر کامبیز حسینی.اونقدر دلم میخواست برنامه ش رو ببینم خوابشون رو دیدم.جمعه پارازیت انداختن و برنامه دیدن به فنا رفت.از اون موقع هم روی امشب ساعت یک شب آلارم گذاشته بودم تکرار ببینم,اونوقت دقیقا همین امشب سر ساعت یک همزمان با صدای آلارم گوشیم, امید اومد بالا با لارنس فیلم...
  • یادداشت صد و هشتاد و ششم (سه‌شنبه 30 مرداد 1397 16:11)
    طرف دیشب ساعت 8 شب کارت عروسیش رو دستمون رسونده.نگاه کردم تاریخ مال امروزه خوب برادر من میخوای نیایم دیگه چرا زحمت کارت آوردن رو به خودت میدی
  • یادداشت صد و هشتاد و پنجم(هرکی رمز میخواد بگه.با ایمیل نمیتونم رمز بدم,آدرس اینستا بذارید) (یکشنبه 28 مرداد 1397 12:12)
  • یادداشت صد و هشتاد و چهارم (شنبه 27 مرداد 1397 19:11)
    یا خداااا چرا من آرایشگر نشدم؟؟؟چه خبره آخه!هر جور حساب میکنم یکم سرخاب سفیداب انقده پولش نمیشه حرف زیاد دارم,وقت ندارم.عروسی دختر عممه.بدو بدو واسه اونه
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 21 مرداد 1397 18:24)
    میشه هر کی اینجا رو میخونه واسه سلامتی پدرِ دوستِ خوش قلب و مهربون من دعا کنه.مرسی از همه ***کاش کاری از دستم برمیومد,کاش حداقل نزدیکت بودم نازلییَم
  • یادداشت صد و هشتاد و سوم (جمعه 19 مرداد 1397 16:08)
    دو روزه اومدم خونه ی مامانم.کمرم به شدت درد میکنه,دردش میره تو پاهام.یهو هم اینجوری شدم.خونه ی مامان و بابام رو دوست دارم,اما هیچ جا واسم آرامش خونه ی خودم نمیشه.مخصوصا اینکه به خاطر کمر دردم مجبورم بشینم تو خونه.باز اگه میرفتم اینور و اونور یه چیزی. اکثر خانواده ی پدری من مشکل کم خوابی دارن,مخصوصا با بالا رفتن...
  • یادداشت صد و هشتاد و دوم (یکشنبه 14 مرداد 1397 23:53)
    ساعت ده شب زنگ زدم مغازه لارنس نبود,سعید گفت رفته قطعه بگیره!(یَک جنسِ خرابِ هماهنگین این مردها )دو دقیقه بعد خود لارنس زنگ زد,گفت با دوستم اومدم شام بیرون!خیلی اصرار کرد ظاهرا عادی حرف زدم و گفتم خوش بگذره عزیزم ولی از خدا پنهان نیست,از خلق خدا چه پنهان ,کلا هر گونه خوش گذرونی جمعیت ذکور اونم از نوع متاهلش,اونم تنها...
  • یادداشت صد و هشتاد و یکم (چهارشنبه 10 مرداد 1397 03:24)
    دیشب خواب مزخرفی دیدم ,خواب دیدم آمریکا حمله کرده,جنگ داخلی هم شده بود,اونوقت تو این اوضاع من بدبخت نوه ی یکی از این کله گنده ها بودم!!!بی صاحاب موقع خوشیهاشون نوه شون نشدم.مردم جلوی خونه شعار میدادن و لاستیک آتیش میزدن,منم مثلا داشتم نجاتش میدادم,به هزار بدبختی بردمش تو یه تونل که یه کیلومتر؟!پایین زمین واسه ش...
  • یادداشت صد و هشتادم (پنج‌شنبه 4 مرداد 1397 17:40)
    چند روز پیش بچه ها رو بردم فیلم خاله قورباغه.سارنگ واسه اولین بار میرفت سینما,از خواهرم خواستم باهام بیاد تا اگه بچه خسته شد از سالن بیام بیرون و سامین کنار خاله ش بمونه. به معنای واقعی کلمه افتضاح بود.ترانه ها داغون,آهنگسازی فاجعه,صداپیشه های عروسکها زمخت!ده دقیقه اول بچه ها خسته شدن,به زور تا چهل دقیقه...
  • برای خاطره (پنج‌شنبه 4 مرداد 1397 02:56)
    عروس زیبای خوش قلبم واسه لحظه لحظه ی روزهای زندگیت آرزوی خوشبختی دارم. تو هر دقیقه ی امروز با تمام قلبم حست کردم و کنارت بودم.الهیی که همیشه کنار هم بخندین و دلتون شاد باشه
  • یادداشت صد و هفتاد و نهم (شنبه 30 تیر 1397 10:07)
    اینجا اوضاع قاراش میشه!!!از همون دریا رفتن و فقط یه سلام بگو شروع شد.انقدر هم طولانیه که مطمئن نیستم حوصله م بشه تعریف کنم یا نه!پستم سرشار از حرفای مفته,حوصله ندارید نخونید. خلاصه ش اینه که اینبار سعید صداش در اومد و با لارنس بحث کرده.حرفش اینه چرا ترانه درست رفتار نمیکنه و به مامان کم محلی میکنه.اینم بگم فکر نکنید...
  • یادداشت صد و هفتاد و هشتم (پنج‌شنبه 28 تیر 1397 00:07)
    کابوس چندشناک زندگیم واقعی شد.سوسک اومد تو خونه,اونم وقتی تنها بودم از این پروازیها هم بود داگ فادر!!! اسپری زدم,با دمپایی هم کوبیدم تو سرش.نکبت هنوز اون پاهای بی صاحابش رو تکون میده!لارنس هم نمیاد جمعش کنه.الان ایمان آوردم که مرد اول غروب باید خونه باشه.حمایت مردونه تو اینجور شرایطه که نمود پیدا میکنه . دختر دار بشم...
  • یادداشت صد و هفتاد و هفتم (سه‌شنبه 26 تیر 1397 01:46)
    تا حالا اسم فاخته گری رو شنیده بودین؟اگه نشنیدین یه سرچ کنین.آدم وقتی این چیزها رو میشنوه فکر میکنه فقط مربوط به قشر درب و داغون از لحاظ فرهنگی و اخلاقیه,امروز یکی از دوستام حرف دوستش رو میزد,با یه آقای به ظاهر جنتلمن و تحصیلکرده آشنا شده,طرف استاد دانشگاه ست,اونوقت به دختره پیشنهاد داده همه جوره خرجت رو میدم و...
  • یادداشت صد و هفتاد و ششم (شنبه 23 تیر 1397 18:34)
    یه خانوم مسنی هست,حدود 70 سال,تنهاست.سه تا بچه داره که ایران نیستن,شوهرش هم فوت کرده.پاتوقش مغازه ی لارنسه.وضع مالیش بد نیست,ماشالله خیلی هم زبل و زرنگه.زن بدی نیست,محتاج کسی هم نیست ,فقط چون کسی رو نداره توقع داره ببریمش بیرون و بچرخونیمش.چندباری هم بردیمش,یا گاهی میاد خونمون.تعمیرات و چیزی هم داشته باشه تو خونه...
  • یادداشت صد و هفتاد و پنجم (شنبه 16 تیر 1397 16:15)
    از دست اینا مطمئنا,به کوه و بیابون پناه نبرم حتما تیمارستان رو میرم. نگفتم مادرشوهر من سر 6 ماه پشیمون میشه و میخواد دوباره همه چی مثل قبل بشه!!!همه رو انداخته به جون هم که چی!مگه من چی کار کردم ترانه خونه ی من نمیاد و محل نمیذاره و زشته و من زحمت بچه هام رو کشیدم و مقصر لارنس هستش که نمیتونه دست زنش رو بگیره و بیارتش...
  • یادداشت صد و هفتاد و چهارم (سه‌شنبه 12 تیر 1397 01:54)
    جمعه شب ساعت ده,لارنس زنگ میزنه و میگه خانواده م رفتن دریا,زنگ زدن و گفتن ما هم بریم اونجا.نظرت چیه؟ من گفتم نه,حوصله ندارم.دوباره نیم ساعت بعدش زنگ زد و گفت و خیلی اصرار میکنن.بهش گفتم مگه تو جریان منو و مامانت رو نمیدونی.بذار همینجور دورادور احتراممون سرجاش باشه.اصرار کرد که بریم و به اون کار نداشته باش.یه سلام بگو...
  • یادداشت صد و هفتاد و سوم (سه‌شنبه 5 تیر 1397 19:46)
    امان از جوگیری !!! بیراوند پنالتی رونالدو رو گرفت,هیجان زده شدم همچین سکسی خیس طوری داد زدم جونننن عززززیزمممم عزیزززمممم نمیدونم چرا زبونم اونجوری چرخید بدبختی! لارنس قاطی کرد بهش میگم از لحاظ خواهر برادری گفتم
  • یادداشت صد و هفتاد و دوم (دوشنبه 4 تیر 1397 17:58)
    من شدیدا فوبیای جن و اینجور چیزا رو دارم.نمیدونم چرا!هر وقت تنها باشم و یا حموم بخوام برم حتما تی وی رو روشن میذارم اونم با صدای بلند,و الا همش توهم میزنم صدا از ما بهترون میاد,اینجوری صدا ها رو ربط میدم به برنامه های تی وی.خدایی خیلی ضایع است ,از یه مامان بعیده انقدر ترسو باشه.حالا من با اینهمه ترسم امروز نشستم تو نی...
  • یادداشت صد و هفتاد و یکم (دوشنبه 28 خرداد 1397 16:20)
    خیلی تنبل شدم تو نوشتن.هر روز یه عالمه تو ذهنم مینویسم و بعدش حسش نیست.اون اپلیکیشن بیانک رو باید بگیرم من.به درد میخوره؟کسی داشته؟ یه دوستی دارم از دانشگاه,18-19 سال پیش وقتی دبیرستانی بود با یه پسری دوست میشه,بعد چند ماه پسره به دلش نمیشینه و میخواد باهاش کات کنه.پولدار هم بود دوست پسرش,با خودش میگه قبل رفتن یکم...
  • یادداشت صد و هفتادم (یکشنبه 20 خرداد 1397 15:45)
    پسرکم آشپزی و شیرینی پزی رو خیلی دوست داره,بگذریم که من اصلا خوشم نمیاد موقع غذا پختن کسی دور و ورم بچرخه اما واسه اینکه ذوقش کور نشه مجبورم کوتاه بیام دیگه.جدیدا گیر داده اول تا آخر کار رو خودش انجام بده و من کنارش نباشم.یه چند روز با درست کردن ژله و اینجور چیزا سرش رو گرم کردم.الان میخواد کیک بپزه اونم تنهایی میخوام...
  • یادداشت صد وشصت و نهم (شنبه 19 خرداد 1397 22:34)
    سلام به همه.این چند روز تعطیلات رو ما در سواحل تلگرام کنار رفقای ناباب گذروندیم و معنویاتمون رو با غیبت کردن فک و فامیل و دوست و آشنا تقویت کردیم.گمونم طبقه ی هفتم جهنم,اون قسمت لژ نشینش, رزرو شد واسمون.باشد که رستگارشویم اتفاق هم زیاد افتاده از طرف پایینیها اما ارزش گفتن نداره,فقط این وسط بیشتر از قبل متوجه مظلومیت...
  • یادداشت صد و شصت و هشتم (جمعه 4 خرداد 1397 20:43)
    صبح برای من بسیارررر دل انگیز شروع شد,ایشالا قسمت شما خواب آلود داشتم مسواک میزدم,یهو متوجه شدم ای داد بیداد!مسواک خودم نیست که چرا کور شده بودم آخه! میدونم از کجا آب میخوره,بابت حرکت رذیلانه ی چند شب پیشم بود.لارنس بنده ی خدا تو خواب سرفه ش میگیره,منم اصلا بیدار نبودم,غر زدم برو بیرون نمیذاری بخوابم,اون طفلی هم مظلوم...
  • یادداشت صد و شصت و هفتم(حسنی به مکتب نمیرفت...) (سه‌شنبه 1 خرداد 1397 11:00)
    مدرسه ی سامین تموم شده.صبح بیدار شدم دیدم بچه م نیست.سکته رو زدما.زنگ زدم باباش,میگه دیدم خواب موندی خودم بچه رو بیدار کردم و صبحانه دادم و بردمش مدرسه من موندم این پدر و پسر چراااااا انقدر گیجن!بهش میگم مگه دیشب نگفتم تموم شده و چهارشنبه امتحان دارن,خود سامین هم میدونسته مدرسه نداره!!!میگه نه تو فقط گفتی امتحان...
  • مخاطب خاص(خداییش شوک بود برام) (چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 13:41)
    لطفا لطفا لطفا صرفا نر نباشید و از سایر سجایای اخلاقی, علی الخصوص اون جوونمردیتون که ظاهرا بلااستفاده مونده ,یه بهره ای ببرید آقای جنتلمن دنیا دیده پینوشت:برای یکی از دوستای نزدیکم یه مشکلی پیش اومد.
  • یادداشت صد و شصت و ششم (سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1397 17:16)
    گفته بودم جوجه های من خیلی بد غذا هستن,منم امروز خواستم عدس پلو رو یه جوری به خوردشون بدم.وقتی سامین از مهد اومد گفتم مامان جان امروز با مامان سوپرمن تو تلگرام حرف زدم و گفتم پسرای من خیلی از پسر شما خوششون میاد.اونم بهم گفت این غذای مخصوص رو واسه بچه هات درست کن تا اونا هم قوی بشن طفلی سامینم با ذوق خورد و گفت خیلی...
  • یادداشت صد و شصت و پنجم (یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 14:37)
    سلام به همگی.خوب من با گوشی پست میذارم و این چند روز که گوشیم گم شده بود مونده بودم معطل.دیروز هم نتمون تموم شده بود. روز سه شنبه ما سارنگ رو سپردیم به مامانم وسامین رو دوباره بردیم دکتر.بعد دکتر لارنس ما رو رسوند خونه ی مامانم وخودش برگشت مغازه.ساعت حدودای 11 و نیم شب بود,سامین از تو گوشیم یه بازی فوق خشن دانلود کرده...
( تعداد کل: 230 )
   1       2       3       4       5       ...       8    >>