X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یادداشت دهم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1396 در ساعت 10:53

دیروز عصر مامانم اومد دنبال بچه ها برد خونه ی خودش.منم از فرصت استفاده کردم و یه تمیز کاری کلی انجام دادم.بخارشوی رو هم آخرش زدم ترکوندمدیگه روشن نمیشه نمیدونم چرا!!!

جون نداشتم برم دنبال بچه ها,طفلی مامانم خودش آوردتشون.سبزی کوکو هم برام درست کرده بود.از سبزی پاک کردن متنفرم,شستشوی آماده ها رو هم قبول ندارم,مامانم برام زحمتش رو میکشه.دستش درد نکنه.ماه عسلم یادم رفت نگاه کنم.تا برام روتین بشه دیدنش تموم میشهفقط وقتی علیخانی مجریش باشه نگاه میکنم.خوشم میاد از اجرای این بشر.شوهر جان ازش متنفره.(کلا نسبت به هر فرد مذکری که من واکنش نشون بدم همین حس رو داره,من هیچ تحفه ای نیستم,طفلی تو 16 سال باهم بودنمون عادت کرده گیر بیخود بده)شب هم تا دیروقت مغازه بود,اعصابم خورد شد دیگه.واقعا گاهی به زندگی کارمندی حسودیم میشه.زندگیهاشون نظم داره,نه مثل ما که تا ظهر خوابیم,از اونور هم تا ساعت 3 شب بیداریم.از امسال که پسرم پیش دبستانیه موندم چیکار کنم!قبلنها یه بار اومدم بچه رو زود بخوابونم,طفلی بچه ام دو روز باباش رو ندید.روز سوم دیدم رفته عکس باباش رو آورده هی میبوستش.اونموقع گفتم بیخیال تا موقع مدرسه یه کاریش میکنم حالا.روزها مثل برق گذشت و وقت مدرسه رفتنش شد.

عملیات رژیم در اولین روز اجرا با شکست مواجه شداینهمه گرسنگی کشیدم ساعت یک شب همسر اومد خونه با یه بشقاب شامی رشتیاصلا راه نداشت بگذرم ازش.با مادرشوهرم اینا تو یه ساختمون هستیم,زیاد پیش میاد غذا بفرسته بالا.دستپختش هم خداییش عالیه.این قسمت همزیستی با خانواده ی شوهر خیلی خوبه,مخصوصا اگه مثل من عروس شکمویی باشین.

موقع خواب هم داشتم شیر قبل خواب بچه ها رو گرم میکردم که اصلا متوجه نشدم جوجه ی کوچولوم اومده رو صندلی,دستش رو زد به شیر جوش و سوخت.طفلی کلی گریه کرد.به شوهرم میگم برو پماد سوختگی بیار میگه ولش کن,بذار دردش یادش بمونهعصبانی شدم و یکم بحث کردیم.واقعا خیلی خیلی دل گنده است ماشالله

یادداشت نهم  چاپ

تاریخ : شنبه 6 خرداد 1396 در ساعت 11:33

همسر من چون شغل آزاد داره ماها زندگیه جغد گونه داریمگردشها و تفریحامون عموما ساعت 11 شب به بعده.دیشب همین حدود اومد دنبالمون,پست دو روز پیش یادتونه جعبه دستمال رو با کادو اشتباه گرفته بودم؟به خاطر ضدحال خوردن اونروزم با دوتا کادو اومد(عزیزمممم)یه شومیز و یه پیراهن برام خرید.خیلی دوسشون دارم.پیراهنش دیگه زیپش بالا بسته نمیشه,اما من که از رو نمیرم,دو کیلو کم کنم حلهغیر اون خیلی خیلی کوتاهه,وقتی دید گفت نمیخواد تو بپوشیش,کادو بده به خواهرت.عمرا بدم

بعدش هم با دوستامون رفتیم یه رستوران سنتی خیلی خیلی خوشگل.موزیک زنده داشت و همه میرقصیدن.به خاطر همین اجازه در آوردن دوربین نداشتیم.کلا تو این مملکت همه چی هست اما از نوع یواشکی.در این حد ریا پروریم!!!غیر غذاش بقیه ی چیزها خیلی عالی بود.بعدش خرسی خرسیم گیر داد بریم دریا,دوستامون نیومدن باهامون.آب در اون حدی گرم نبود که بره تو آب.موقع برگشتن هم گیر داد موزیک رو خاموش کنین,بعد هم به من میگه مامان چرا اِندق(انقدر) من هر چی میگم تو میگی نهگاهی وقتها من باید قلبم رو بدم به تو و گاهی تو قلبت رو بدی به من(قربونش برم دل به دل دادن رو نمیدونم از کجا شنیده)گفتم تا حالا که ما فقط قلبمون رو به تو دادیم,تو اصلا همکاری نکردی,یکم فکر کرد گفت خوب باشه روشن کنین ضبط رو,دیگه چیکار کنم!!!

دیگه تا برگشتیم ساعت 3 شده بود و چهارتایی بیهوش شدیم.

یادداشت هشتم  چاپ

تاریخ : جمعه 5 خرداد 1396 در ساعت 20:40

دندون پسرکم ده روز پیش افتاد.پنج و سال و نیمشه.به نظر خودم خیلی زود افتاد,حتی متوجه لق شدنش هم نشده بودم.براش خواستم از پیش یکی از دوستام که کار فروش اسباب بازیه اینترنتی داره چیزی بخرم.بالاخره امروز بسته ام رسید.بهش گفتم فرشته ی مهربون برات جایزه خریده.از خوشحالی نشسته با بقیه دندونهاش هم ور میره تا بیوفته,پشت سر همم داره به فرشته سفارش میده دیگه چیا میخواد

یادداشت هفتم  چاپ

تاریخ : جمعه 5 خرداد 1396 در ساعت 17:46

پست ماهی در مورد روزه سکوت منو یاد یه چیزی انداخت.همیشه از وقتی که یادم میاد زیاد حرف میزدم,خیلی دلم میخواست آدم مرموز و توداری  باشم,اما متاسفانه تو خونم نیستخیلی پر سر و صدا و شلوغم در حدی که خانواده اسمم رو گذاشتن متکلم وحده بی تربیتها


یادداشت ششم  چاپ

تاریخ : جمعه 5 خرداد 1396 در ساعت 11:53

روز جمعتون بخیر

آقا شما هم شنیدین میگن شیر مادر خیلی راحتتر از شیر خشک دادنه؟؟خواستم بگم به همین سوی چراغ که چاخان میگن

از حس شلنگ بودنش که بگذریم یه مصیبتیه بعد از شیر گرفتنش.الان چهار ماه شده که شیر دادن تموم شده  اما جایگاهم از پستونک شبانه به کریر شبانه تغییر کرده.یعنی هر وقت بخواد بخوابه باید بغلش کنم و راه ببرمش,بعد تو طول شب حداقل یه سه چهار باری بیدار میشه و این قضیه تکرار میشه

***جمعه ی پیش انتخابات با خرسی خرسیم رفتم تا رای بدم.بهم میگه مامان میشه به من رای بدی  تا رییس بشم و دیگه مدرسه نرم؟در این حد اشتیاق به یادگیریه علم و دانش تو خانواده ی ما موج میزنه

( تعداد کل: 215 )
<<    1       ...       39       40       41       42       43    >>