یادداشت بیست و پنجم  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 18 خرداد 1396 در ساعت 02:13

دیروز باید بانک میرفتم.لارنس ساعت 12.30 اومد دنبالمون.رفتیم خونه ی مامان,هر چی در زدم باز نکرد.با کیلید خودم رفتم تو.مامانم حموم بودم منم دیرم شده بود.مجبور بودم بچه ها رو بذارم و برم. اما تا وقتی مامانم بیاد تلفنی با سامین و سارنگ حرف میزدم.میترسیدم خدای نکرده در هال رو باز کنن و سارنگ بیاد سر راه پله.یه کفش تابستونی هم برای سارنگ خریدیم و برگشتیم.الحمدالله کفش کوچیک بود.غروبی رفتم که کفش رو عوض کنم.راننده تاکسی یه مردک هیز عوضی بود.چرت و پرت الکی میگفت.من فوبیا زیاد دارم,یکیش سوار تاکسی شدنه.اگه چند تا خانم نشسته باشن خیالم راحته اما اگه بین راه پیاده شدن کل مسیر رو آیت الکرسی میخونم.خدا رو شکر رشت شهر کوچیکیه,هر مسیر ده دقیقه بیشتر طول نمیکشه تا برسی.چند سال پیش پسر بزرگم رو 8 ماهه باردار بودم,با اون شکم گنده منتظر تاکسی بودم و اصلا پیدا نمیشد,هوا هم سرد بود.یه ماشین نگه داشت اما تاکسی نبود.سوار شدم.خیلی جوون بود راننده اش,خواستم کرایه بدم گفت راننده نیستم و نگرفت.دیگه هم حرفی نزد.منم تا خود مقصد دعاش کردم که خیر ببینه که منو با این حالم سوار کرده.موقع پیاده شدن یهو دیدم شماره اش رو تو کاغذ نوشته داره میده به مندلم واسه اونهمه دعا کردنم سوخت.با غیض گفتم خاک توسرتتتتت و پیاده شدم.نمیدونم چرا بعضی مردها انقدر بی غیرت شدن.واقعا موندم تو اون کله اش چی میگذشت که به زن حامله شماره میده!!!

بعد تعویض کفش رفتم مغازه پیش لارنس.باز آهنگهای ناله گذاشته بودگفتم میبینم باز داری مصیبت گوش میدی بیچاره دو روز دیگه افسردگیه حاد و مزمن رو باهم میگیریا

یکی دو ساعت پیشش نشستم و بعدش جمع کردیم رفتیم بستنی خوردیم و اومدیم خونه ی مامان.همه چی به خیر و خوشی داشت تموم میشد که سامین برگشت گفت باباجون مامان ترانه با بابا لارنس دیشب دعوا کردناآبروی ما رو برد.هیچوقت جلوی بچه ها باهم دعوا و داد و فریاد نمیکنیم,منظورش هم حرف زدن به طور جدی در مورد بابای لارنس بود. سامین خیلی حساسه تو این مورد ,اگه مثلا با باباش ببینه حرف نمیزنم یا حتی بی حوصله حرف میزنم,سریعا به حرف میاد بابا لارنس رو دیگه دوست نداری!!!والله پسر عمه ی من و خانومش مدام در حال داد و بیداد هستن,بچشون انگار نه انگار.پسر من حتی طاقت جدی حرف زدن ما رو هم نداره!حالا این به کنار نمیدونم چجوری حالیش کنم حرف خونه رو بیرون نبره

یادداشت بیست و چهارم  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 17 خرداد 1396 در ساعت 17:23
این خاطره توسط نویسنده رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یادداشت بیست و سوم  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 16 خرداد 1396 در ساعت 15:27

با همسر نشسته بودم و داشتم شهرزاد میدیدم.قبلا  دیدمش.لارنس تازه شروع کرده  و چون تنهایی حال نمیکنه ببینه منم باهاش میشینم.فسقلی اومد پنبه رو آورده بود که یه تیکه بهش بدم.منم اصلا پیگیر نشدم میخواد چیکار!گرفت و دویید سمت اتاق خوابمون.هی حواسم بود که سر و صداش نیست و احتمالا مشغول خرابکاریه,اما نمیدونم چرا سختم بود برم سر بزنم.بالاخره پاشدم دیدم رفته رو صندلی میز آرایشم و محلول پاک کننده رو ورداشته و همش رو خالی کرده  رو تختم

یعنی حتی از یه قطره اش هم نگذشته بود.وایییی اعصابم خورد شد.حالا باباش داره دعواش میکنه مارو نگاه میکنه غش غش میخنده.بعد که دید قضیه مثل اینکه جدیه,دویید رفت. سمت کشوی لباس,بلوز منو در آورده باهاش میخواد تخت رو خشک کنه(قربون اون دستهای کوچولوش برم)دیگه اینجا نتونستیم بهش نخندیم.بچه پررو.تازه خریده بودم آرایش پا ک کنم رو

یادداشت بیست و دوم +بعدا نوشت  چاپ

تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 در ساعت 19:05

برای پسرام اسم انتخاب کردم.بزرگه سامین و کوچیکه سارنگ(موقع دنیا اومدنشون جز اسمهای پیشنهادی بود)


دیروز از خونه موندن کلافه شده بودم.چند روز مریضیه بچه ها خستمون کرده بود.فسقلیها صبحش یه دور با بابام رفته بودن گردش اما باز سارنگ سوزنش رو د´د´ گیر کرده بود.یاد گرفته سریع لباسش رو در میاره.رفته بود جوراب هم از تو کشوش در آورده بود بپوشه بره د´د´.بچه ام هنوز تو حال و هوای زمستون مونده

زنگ زدم به لارنس و انقدررر غر زدم که حوصلمون سر رفته,بنده ی خدا گفت میام دنبالتون بریم دریا.ساحل یکم سرد بود.واسه بچه ها لباس گرم ورداشته بودم اما خودم یخ کردم.واسه سامین بادبادک خریدیم و من و باباش بیشتر بازی کردیم.سه تا بلال هم همسر خرید.خودش بلال دوست نداره.بلال خودم رو خوردم و چون بچه ها نخوردن مجبور شدم اون دوتای دیگه رو هم بخورمنمیدونم چرا دل نداشتم بندازمشون دور.اصلا  در حد جانفشانی عمل کردم .لارنس که بهم میخندید.الان خوبم,فقط اسم بلال میشنوم تیک عصبی میگیرم.

زوجهای جوون رو میدیدم کنار دریا دلم گرفت.من و لارنس قبل دوستی همش باهم بودیم اما از ترس گیر دادن بهمون فقط ماشین سواری میکردیم.جرات نداشتم باهاش کنار دریا قدم بزنم مثلا.بعد ازدواج هم تا مدتها هر جا میرفتیم بایددد مادرشوهرم و خواهرشوهرم هم باهامون میومدن.منظورم و خرید و خیابون نیستا.اما اسم گردش که میومد اونها و بعدا شوهر خواهرشوهرم هم با ما بودن.یادمه قشنگ آرزو به دل شده بودم.بعدش هم تا ما بتونیم تو کله ی همسر فرو کنیم آقاجان اشکال نداره بدون مامانت بریم بگردیم و عذاب وجدان نگیر بابتش,بچه دار شده بودیم دیگهخدایی تا مرد ایرانی رو سر به راه کنی کلی پوست میندازی,تازه نژاد شوهر من جز اصلاح پذیرها بود و الا خیلیهاشون درست نمیشن که نمیشن.از اون طرف من اولین عروس بودم یه چند سالی طول کشید تا خانواده ی شوهرم هم درک کنن که  زندگی پسرشون جدا شده و توقعشون رو کم کنن.چون نزدیک هم هستیم بیشتر توقع قاطی شدن رو داشتن.

به هر حال گذشت.بازهم خدا رو شکر

***عشق من زود زود خوب شی.الهی هیچوقت مریض و بستری نباشی خواهرکم.میشه کسایی که اینجا رو میخونن لطف کنن و برای سلامتی دوست گلم دعا کنن

***بعدا نوشت.آقا یادم اومد.دو نفره داشتیم.انگار گنج پیدا کردم که یادم اومده.با لارنس بعد از عقد دوتایی میرفتیم آستارا.البته کاری بود اما رفت و برگشتش خیلی خوش میگذشت.وقتی کارش هم تموم میشد یکی دو ساعتی واسه گردش فرصت داشتیم.خوشحال شدم یادم اومدا

یادداشت بیست و یکم  چاپ

تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1396 در ساعت 18:30

قرار بود بریم تهران خونه ی دختر عمه ی بزرگم.بزرگ منظورم دو سال بزرگترهاگفته بودم بچه های عمه ام برام دقیقا عین خواهر و برادر خودم هستن.با این یکی از همه جورترم,از بچگی همیشه باهم بودیم.تو بچگی ماجراها داشت واسه خودش,با اینکه دختر بود اما بزن بهادر کوچه و مدرسه بود.فقط چون درسش خوب بود از مدرسه اخراج نمیشد,هر روز عمه ام یا داییم باید میرفتن مدرسه واسه شکایتی که ازش میشد.دقیقا سر همین رفتارهاش من عاشقش بودم.خدابیامرزه پدربزرگم رو.اون روش رو زیاد کرده بود.وقتی فوت کرد,دختر عمه ام بزرگترین حامی واسه خلاف بودنش رو از دست داد و به راه راست برگشت

تهران زندگی میکنه اما به محض فرصت میپیچونه و میاد رشت خونه ی مامان و باباش.شوهرش که هیچی عمه و داییم هم سرش غر میزنن یکم سر خونه و زندگیت بمون.طاقت دور بودن از مامانش رو نداره.دو هفته ای هست که خونه ی مامانشه.بهم زنگ زده  پس تو کِی میخوای بیای پیش من؟؟روم نشد بگم خوو نفله تو که همش اینجایی,من برم ور دل شوهرت؟؟؟بهش گفتم احتمالا آخر خرداد میایم اونجا.

دیروز مامانم بهم گفت که دختر عمه ات زنگ زده و ناراحت میگه,عمه(گفته بودم که عمه و دایی من با هم ازدواج کردن)بابا و داداشم نمیذارن من بمونم.میگن یکشنبه باید برگردی.سهند(پسر عمه ام)گفته اگه نری با لگد پرتت میکنم خونه ی شوهرت(حق داره بخدا.شوهرش همش تنهاست)گفت من میتونم شوهرم رو راضی کنم,تا عید فطر چیزی نمونده.تو بیا با بابا حرف بزن من بمونم

به مامان میگم احتمالا این تا آخر تابستون همینجا هست.تهران رفتن کنسله

( تعداد کل: 230 )
<<    1       ...       40       41       42       43       44       ...       46    >>