X
تبلیغات
زولا

یادداشت صد و هفتاد و هشتم  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 28 تیر 1397 در ساعت 00:07

کابوس چندشناک زندگیم واقعی شد.سوسک اومد تو خونه,اونم وقتی تنها بودماز این پروازیها هم بود داگ فادر!!!


اسپری زدم,با دمپایی هم کوبیدم تو سرش.نکبت هنوز اون پاهای بی صاحابش رو تکون میده!لارنس هم نمیاد جمعش کنه.الان ایمان آوردم که مرد  اول غروب باید خونه باشه.حمایت مردونه تو اینجور شرایطه که  نمود پیدا میکنه . دختر دار بشم فقط به کارمند شوهر میدم.


هشتگ_نه_به_بازاری_اصلا !!! 

 

نظرات (7)
عاشق هشتگ شدم
دوست خوبم:
نه اینکه تو هم. تابع بودی؟
سلام عزیزم
ممنون بابت محبتت
با تا نزدیک های شمال اومدیم
و چون خیلی گرم بود زود برگشتیم
فدات که محبت داشتی و پیام گذاشتی
می بوسمت
دوست خوبم:
سلام مهربون.آخی آره این فصل خیلی شرجیه,واسه خودمون هم سخت میشه تحملش.
قربونت برم عزیزم
هلاک هشتکت64439م
دوست خوبم:
وای سوسک از دیو و اژدها هم بدتره
دوست خوبم:
چقدر به ما ترسوها بخندن مردها
من هم تا چند سال پیش می ترسیدم به صورت وحشتناک
ولی بعد چند سال تنهایی زندگی کردن و چند بار سوسک و مارمولک کشتن ترسم کمتر شد

چند بار بکشی دیگه عادی میشه
دوست خوبم:
سپیده من از اون صدای خرچ کیتین سوسکها موقع کشتنشون متنفرم.یعنی دندونام رو میسابم به هم وقتی یادم میاد.

تو یه پا هرکولی واسه خودت.مارمولککککک
خیلی سوسک پروازی وحشتناکه
اصلا قابل تصور نیست
واای نگوو
من خیلی از پردازیاش میترسم
دوست خوبم:
منم میترسم.اسپری زدم پرواز کرد سمتم,منم اسپری رو پرت کردم و خودم در رفتم.لامصب زشت
هاهاهاااااااا من دوسال تماااام هشتک بله به بازاری بودم
البته البته البته الان میگم کارمند بهتره والا !

حالا بماند کلیت قضیه درباره سوسک بود
دوست خوبم:
عشق کورمون کرده بود
ولی لارنس کارمند بود از اول.بعد عقدمون استفعا داد.بندرعباس کار میکرد و زندگی تو اون شهر رو دوست نداشت,منم لوس بودم نمیخواستم از مامانم اینا دور شم.در این حد سرخوش بودیم دوتائیمون
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد