X
تبلیغات
زولا

یادداشت صد و هفتاد و نهم  چاپ

تاریخ : شنبه 30 تیر 1397 در ساعت 10:07

اینجا اوضاع قاراش میشه!!!از همون دریا رفتن و فقط  یه سلام بگو شروع شد.انقدر هم طولانیه که مطمئن نیستم حوصله م بشه تعریف کنم یا نه!پستم سرشار از حرفای مفته,حوصله ندارید نخونید.


خلاصه ش اینه که اینبار سعید صداش در اومد و با لارنس بحث کرده.حرفش اینه چرا ترانه درست رفتار نمیکنه و به مامان کم محلی میکنه.اینم بگم فکر نکنید مامانش خیلی تحویل میگیره ها.اونم کلا تو قیافه است,فقط نمیفهمم چی میشه میره خونه شروع میکنه به گریه کردن و آبغوره گیری که مگه من چی کار کردم و ترانه از خداش بود پای منو از خونشون ببره!

همین یکی دو ماه پیش,همین خانوم منو تو راه پله دید,سریع در واحدشون رو بهم کوبید و بست و اصلا منتظر سلام گفتن یا نگفتن من نموند.واقعا درکش نمیکنم این اداها یعنی چی!!!این که من خوبم و ترانه بده دیگه چیه!!اصلا من بدم,دست از سر من وردار دیگه!


لارنس با سعید بحثش میشه که به تو ارتباط نداره و دخالت نکن.سعید هم گفت زنت اگه احترام نذاره,منم دیگه کاری به کارش ندارم و از من توقع احترام نداشته باشید(به جهنمممم)بحثشون خیلی خیلی بالا میگیره,از اون طرف مامان و باباش هم میرن مغازه و همه باهم میریزن رو سر لارنس .


خیلی از این حرفها رو من تازه یکی دوروزه میدونم.تا این حد نمیدنستم سعید و باباش خاله زنک هستن.خلاصه ی حرفاشون این بود که لارنس عاطفه نداره که وقتی زنش خونه ی پدر و مادرش نمیره,پا میشه میره خونه ی مادر زن و پدر زنشیا پدر شوهرم فرمودن من به مادر و برادر زن نوید(جاریم)جلوشون توهین کردم و بد و بیراه گفتم(از افتخارات پدرشون هست انگار و اینکه خدا هیچ زنی رو بی پناه نکنه-->جاریم)اما باز زنش میاد خونمون,کسی حرف خاصی به ترانه نزده که قهر کرده!باز هم پدر شوهرم در ادامه ی افاضاتشون به لارنس فرمودن که ما خانواده ی تو هستیم و تو چرا طرف زنت هستی !!!خداییش لارنس جواب تک تک حرفاشون رو داد.به پدرش گفت ترانه و بچه هام هم خانواده ی منن,همونطور که شما رو کنار نذاشتم,محاله اونو بذارم کنار.از باباش پرسید خود تو چرا 20 سال با بابات قهر بودی؟(پدر شوهر حتی تو مریضی پدرش هم نرفت بیمارستان و پدر بزرگ شوهرم چند ماه بعد عقد ما فوت کرد)بابای لارنس خیلی شیک جواب دادن پدرم به زنم بی احترامی کرد و جواب سلامش رو ندادلارنس هم گفت خدا خیرت بده,مامان هیچی,خود تو چند بار جواب سلام ترانه رو ندادی؟من باید با تو قهر کنم پس؟؟بعدش هم جلوی مامانش,به سعید و باباش گفت دیگه ما خودمون میدونیم که مامان با هیچکس نمیسازه,با کل فامیل تو 30 ساله قهره,با همه دعواش شده,شماها چرا ازش دفاع میکنین؟(شوهر من سه تا عمه داره که من فقط یکیش رو دیدم,یه هفت هشت تایی هم عمو داره که فقط دو تاشون رو اول ازدواجم دیدم)از اون طرف سعید هم گفت منو سوزان نمیخواستیم دیگه عید بیایم خونه ی تو مامان مارو مجبور کرد بیایم.(این حرفش خیلی واسم سنگین بود,من همه ی وقتهایی که اینا خونمون میان رو نمینویسم اما بچه های گروهمون میدونن سوزان یه هفته در میون پنجشنبه ها شام خونه ماست,هر 7_8 باری که بیاد ما یه بار میریم خونشون.سعید هم تا قبل نامزد کردنش که هر هفته پنجشنبه بالا بود و حالا شاید از بعد عید در حد چهار پنج بار اومده باشه)آها در مورد دریا و سارنگ هم بهشون گفت که مامانش خیلی طلبکارانه و با کمال پررویی میگفت ترانه بچه رو از ما دور کرده و بهش یاد میده طرف ما نیاد!


حرفاشون نتیجه نداشت.شب که لارنس اومد دیدم دستاش داره میلرزه,اون شب تا صبح با نفس تنگی خوابید.داشتم سکته میکردم.فرداش رفتم مغازه و با سعید حرف زدم.یه سری حرفاش از جمله اینکه احترام نمیذارم و اینا رو انکار کرد.من و سعید با هم بد حرف نزدیم,آرومم صحبت کردیم.گفتم سعید اختلافات من و مامانت دو طرفه است.نمیشه بگی مامانت فقط از من دلخور شده,خیلی دلخوریها هم واسه من پیش اومده.گفتم وقتی مامانت سه ماه میگذره و دلتنگ سارنگ نمیشه و یک بار از طرف شما کسی نمیاد بچه رو حداقل ببره پایین(آخرش لارنس خودش برد)خوب بچه هم فراموش میکنه شما رو.کلا که سعید مامانش رو تو هر موردی فقط  توجیح کرد.اگه جای دفاع هم نداشت میگفت مامانم بزرگتره و تو باید کوتاه بیای و لارنس مدیریت نداره.(دور از انتظار هم نبود واسه من)خیلی جالب به من میگه در مورد بابا به تو حق میدم از دستش دلخور باشی,چون بابام خیلی خشکه.اما مامان من قلبش صافه و هیچی تو دلش نیست و هر چی میگه از رو سادگیشه!!!منم البته گفتم من هزاررر بار رفتار بابات رو به مامانت ترجیح میدم,چون بابات همیشه همینجور بوده و آدم تکلیفش باهاش معلومه(از شاهکارهای باباش فقط همین رو بگم که عروسهاش رو به فامیلی صدا میکنه)اما مامانت یه بار خوبه و یه بار بیخودی ور میوفته و شروع به نفرین کردن میکنه.

با کمال پررویی میان میگن من و جاریم نباید حرف بزنیم(گفته بودم که مامان لارنس فوبیای ارتباط جاریها رو داره)چون پشت سر مامانشون صحبت میکنیم.به سعید میگم اولا که حرف مامانت رو نمیزنیم,دوما اگه اینکار بده چرا مامانت پشت سر من انقدر حرف میزنه؟میگه مامانم فقط درد و دل میکنه


خیلی حرف زدیم,گمونم حدود یک ساعت و خورده ای شد.آخرش هم بهش گفتم حرفات منصفانه نبود.اینم بهش گفتم اومدی خونمون قدمت رو چشم,نیومدی هم سرت سلامت.در هرصورت هیچ کدوم منتی رو سر اون یکی نداریم.سعید هم دیگه آخراش یه چند تا هندونه زیر بغل من گذاشت که تو عروس اولی و مثل خواهر ما میمونی(چرت و پرت محض)و مامانم بزرگتره و تو بیا خونه مون و بذار اختلافات تموم بشه.لارنس مخالف حرف زدن من با سعید بود,میگفت اونم مثل بابا و سوزانه و ولشون کن هر حرفی میزنن.اما اون شب از حال لارنس خیلی ترسیدم.به سعید هم گفتم لارنس حالش بد شد و اگه خدای نکرده اتفاقی سر همین حرفهای الکی واسش بیوفته,اولا که داغش رو دل هممون میمونه و دوما اونوقت تو نمیتونی جواب منو بچه هام رو بدیها و اگه از این به بعد هر دلخوری ای از رابطه ی من و مامانت داری بیا به خود من بگو و لارنس رو تحت فشار نذارید.


اینم یادم رفت بگم با سوزان هم بحثمون شد سر همین چرت و پرتا و کلی حرف مفت بار من کرد که لارنس هم در جریانش بود و اصلا اعصاب تعریف مزخرفات اونو ندارم دیگه.


بعد این موضوع نازلی خیلی باهام حرف زد.خیلی آرومم کرد.منم به توصیه ی نازلی به لارنس گفتم اگه فکر میکنی این جریانها با پایین اومدن من تموم میشه,من حرفی ندارم.هفته ای نیم ساعت با تو میام پایین و برمیگردم.لارنس قبول نکرد.گفت بیای هم دوباره 6 ماه دیگه یه حرف دیگه از توش در میاد.



اینا رو داشته باشید تا بعد بیام قضیه تولد سارنگ رو بگم

یادداشت صد و هفتاد و هشتم  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 28 تیر 1397 در ساعت 00:07

کابوس چندشناک زندگیم واقعی شد.سوسک اومد تو خونه,اونم وقتی تنها بودماز این پروازیها هم بود داگ فادر!!!


اسپری زدم,با دمپایی هم کوبیدم تو سرش.نکبت هنوز اون پاهای بی صاحابش رو تکون میده!لارنس هم نمیاد جمعش کنه.الان ایمان آوردم که مرد  اول غروب باید خونه باشه.حمایت مردونه تو اینجور شرایطه که  نمود پیدا میکنه . دختر دار بشم فقط به کارمند شوهر میدم.


هشتگ_نه_به_بازاری_اصلا !!! 

 

یادداشت صد و هفتاد و هفتم  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 26 تیر 1397 در ساعت 01:46

تا حالا اسم فاخته گری رو شنیده بودین؟اگه نشنیدین یه سرچ کنین.آدم وقتی این چیزها رو میشنوه فکر میکنه فقط مربوط به قشر درب و داغون از لحاظ فرهنگی و اخلاقیه,امروز یکی از دوستام حرف دوستش رو میزد,با یه آقای به ظاهر جنتلمن و تحصیلکرده آشنا شده,طرف استاد دانشگاه ست,اونوقت به دختره پیشنهاد داده همه جوره خرجت رو میدم و ساپورتت میکنم,فقط تو با کسای دیگه هم باش و من از لای در ببینمتون!!!دختره بدبخت فکش وا مونده بود .یعنی چی آخه!!!دوستای مجردم تا حالا ناراحت توقع داشتنِ  رابطه از طرف پسرها بعد سلام علیک آشناییشون بودن,از الان اینجور فانتزیها هم بهش اضافه شده


در  راستا ی همین بی ناموس بازیهااینم تعریف کنم,مربوط به چند هفته قبله.یکی از دوستای قدیمیه لارنس که هم محلیمون هم بوده ,یه استدیو عکاسی و فیلمبرداری معروف  تو رشت داره و دو سه سالی هم هست  ازدواج کرده,دختر خاله ی لارنس(همون که آش برامون آورد)رو تو پارک نزدیک خونه شون میبینه.بنده خدا پریسا اونجا ورزش میکرد.دختر خاله ی لارنس زن فوق العاده زیباییه,شوهر داره و دو تا بچه.خدا رو شکر هم از همه نظر زندگی خوبی داره.دختر خیلی آروم و کمرویی هم هست.حالا مرتیکه یه کاره اومده جلوی پریسا رو گرفته و بهش گفته پریسا جون!!!(اینا هیچ صنمی هم باهم نداشتنا)من دنبال مدل واسه عکاسیم هستم,البته چندتایی هم دارم اما هیچکدوم به زیبایی و خوش اندامی تو نمیرسن.تو بیا مدل من بشو,پریسا هم مونده بود چی بگه.مدام با خودش کلنجار میرفته این دوست لارنسه و شاید نیت بدی نداره.خلاصه از اون اصرار و از پریسا هم انکار که آقا همچین چیزی امکان نداره,آخرش هم گفت شوهرم خوشش نمیاد.بعدش مرتیکه کارتش رو به زور میخواد بده به پریسا و میگفت شاید کاری با من داشتی یه وقتی.پریسا میگفت اولا که کاری ندارم,اگه هم به فرض محال داشته باشم به لارنس میگم.پریسا تعریف میکرد تمام مدت که داشته حرف میزده استرس از صداش مشخص بوده و همش سمت خونه شون رو نگاه میکرده(از ترس زنش که نبینتش)و کاملا مشخص بود نیتش فراتر از این حرفاست.چند روز بعد دوباره پریسا تو پارک میدوئیده که باز هم سر و کله ش پیدا میشه و دوباره داشته میومده طرفش که دختره مجبور میشه بیخیال ورزش بشه و سریع جمع کنه بره خونه.دیگه هم از اونروز پارک نرفته.میترسید بیاد به لارنس بگه و شر بشه.واسه منو خواهرشوهرم تعریف کرده,منم میخوام با سانسور به لارنس بگم پاشه بره یه جوری این مرتیکه رو جمع کنه.

یادداشت صد و هفتاد و ششم  چاپ

تاریخ : شنبه 23 تیر 1397 در ساعت 18:34

یه خانوم مسنی هست,حدود 70 سال,تنهاست.سه تا بچه داره که ایران نیستن,شوهرش هم فوت کرده.پاتوقش مغازه ی لارنسه.وضع مالیش بد نیست,ماشالله خیلی هم زبل و زرنگه.زن بدی نیست,محتاج کسی هم نیست ,فقط چون کسی رو نداره توقع داره ببریمش بیرون و بچرخونیمش.چندباری هم بردیمش,یا گاهی میاد خونمون.تعمیرات و چیزی هم داشته باشه تو خونه ,لارنس میره واسش درست میکنه.حوصله ی سعید رو نداره میگه بداخلاقهلارنس دلش میسوزه اما خوب بعضی وقتها حوصله ی اونم سر میره از دستش,بسکه ماشالا حرف میزنه و به همه چی کار داره


خلاصه واسه جمعه هم بردیمش رفتیم ییلاقات جاده خلخال.اگه نرفتید حتما برید.خیلی خنکه,بازم اصرار کردم منو بذارن همینجا آخر تابستون بیان دنبالما,متاسفانه راضی نمیشن.قبلنها گرما رو به سرما ترجیح میدادم,همیشه میگفتم خوب آدم گرمش میشه کولر روشن میکنه,الان با قطعیهایی مداوم جناب محترم برق و تبعه(برق قطع بشه آب هم نداریم)نظرم عوض شده!


واسه ناهار حاج خانوم گفته بود فسنجون درست میکنه(چقدم خوشمزه بود)بقیه چیزا رو من بردم.همون اول بسم الله گیر داد برنج خشکهلارنس یکم ناراحت شد ولی من گفتم بیخیال پیرزنه,خداییش هم چون یادم رفت آب و روغن آخر برنج رو بدم,یکم خشک شده بود.


آقا این شوهر ما از تنبلی به خرس میگه آق دایی,یعنی همه میدونن ولو شه روی  زمین انگار با بتن چسبوندنش,محاله بشه تکونش داد,مخصوصا بعد ناهار و سنگین شدن شکمش!میریم بیرون منم که همیشه دنبال بچه ها میدوئم و حواسم بهشون هست.اونوقت جمعه باید میدیدینش,بابا نگو اصلا قرقی!!!

حوصله نداشت پای حرفای حاج خانوم بشینه,دنبال بچه ها میکرد.خداییش منم دیگه کم آورده بودم.ماشالله خیلی حرف میزنه,مخم سوت کشید انقدر عکس و فیلم نوه ش رو دیدم.همینجا اعلام میکنم با تمام عشقی که به پسرهام دارم,از دیدن و شنیدن شیرین کاریهای هر پسر بچه ی دیگه ای  اشباع شدم,ظرفیتم تکمیله به قرعان



دیگه تا ساعت حدود 6 نشستیم و بعدش حاج خانوم به لارنس میگفت تا اینجا اومدیم,بیا تا خود شهر خلخال هم بریم.من تا حالا اونجا نرفتم.

خوبی شهرشون این بود که خیلی خنک بود,خوش به حالشون.یکم دور زدیم,بعدش عسل خریدیم و دیگه گفتیم برگردیم,اون وسط حاج خانوم یه ریزایی میومد که سورتمه ریلی تالش هم بریم,لارنس خودش رو زد به نشنیدن دیگه دیروقت هم بود,اونوقت شب تعطیل هم شده بود حتما.خلاصه این گشت و گذار تا دوازده شب طول کشید.بچه ها هلاک شده بودن از خستگی.طفلی خانومه کلی دعامون کرد و البته برای خودش نقشه ی تبریز رفتن و قائم شهر رفتن رو هم میکشید همراه مامیگفت من اونجا فامیل دارم.ماشالله خستگی سرش نمیشه.یه جا هم که لارنس نبود,بهم گفت مادرشوهرت رو دیدم,چرا با اون چاقیش مانتو رنگ روشن میپوشه و رژ قرمز میزنهسریع از محل دور شدم یه دفعه شر حرفاش گردن منو نگیره,هنوز مامان لارنس رو نشناخته



***یه راننده ای پشت فرمون داشت تخمه میخورد و پوستش رو میریخت تو خیابون.پشت چراغ قرمز که رسیدیم,سامین بدون اینکه بهش چیزی بگیم,شیشه رو داد پایین و گفت عمو نباید آشغال بریزی تو خیابون,کثیف میشه.آقاهه کلی قربون صدقه ش رفت و البته همچنان پوست تخمه رو میریخت بیرون


***با تامیلا داشتم تصویری حرف میزدم,اونم داشت پرتقال میخورد,سارنگ اومد یه نگاه بهش کرد و دویید سمت یخچال و گفت منم پروتکالللل میخولممم(من بمیرم واسه دلش)حالا تامیلا اونور عذاب وجدان گرفته بود.با دادن گیلاس ختم به خیرش کردم.فردا صبح دیدم مامانم اومد خونه مون.بنده ی خدا نمیدونم از کجا پرتقال محلی پیدا کرد و واسه سارنگ خرید


***خواهر کوچیکه با یکی دوست شده,پسره هم دانشگاهی من از آب در اومد.منو میشناخت(لامصب استرس گرفتم دو روزه دارم فکر میکنم چه گندایی تو دانشگاه زدم,یه دفعه آمار خرابکاریهام رو نده به این دختره!!!ضایع میشم خووو)به یمن حضور دائمی لارنس ور دل من تو دانشگاه,اونو هم یادش بودعکسش رو واسم فرستاد یادم اومد کیه.به خواهرم میگم با این سن و سالش هنوز زن نگرفته که هیچچچ,خجالت نمیکشه تازه با دهه هفتادیها دوست میشه!!!خدا شاهده اون زمان از لاغری عینهو مداد متحرک بود,الان خیلی خوب شده .لامصب مجرد بودن چه به پسرها میسازه.زن نگیرید برادر,زن پیرتون میکنه

یادداشت صد و هفتاد و پنجم  چاپ

تاریخ : شنبه 16 تیر 1397 در ساعت 16:15

از دست اینا مطمئنا,به کوه و بیابون پناه نبرم حتما تیمارستان رو میرم.


نگفتم مادرشوهر من سر 6 ماه پشیمون میشه و میخواد دوباره همه چی مثل قبل بشه!!!همه رو انداخته به جون هم که چی!مگه من چی کار کردم  ترانه خونه ی من نمیاد و محل نمیذاره و زشته و من زحمت بچه هام رو کشیدم و مقصر لارنس هستش که نمیتونه دست زنش رو بگیره و بیارتش اینجا!!!


خوب پشیمون شدن این خانوم از چهارشنبه سوری نم نمک شروع شد.اول با فرستادن غذا و اینچیزا شروع میکنه.عید شد سهم آجیل و شیرینی و میوه ی منو به قول خودش فرستاد بالا(آی که من چقدر از این کاراش بدم میاد)یه جورایی مثلا دون میپاشه!میبینه اثر نداره مخ لارنس رو میزنه.شروع میکنه به گریه و زاری که جلوی فک و فامیل و دوست و آشنا خجالت میکشم و چرا ترانه این رفتار رو داره و فامیلها میگن عروست کجاست و چی بگم!خوب راستش من از این قسمت خیلی میترسیدم.قبلا هم گفتم برام مهم نیست مامانش باهام دعوا کنه,اما از دوباره آشتی کردن و ارتباط دوباره ش متنفرم.از اینکه لارنس ازم بخواد بیام پایین و بازم  روز از نو,روزی از نو.اما خدا رو شکر  اینبار روی لارنس تاثیر نداشت.ترجیح خودش هم اینه من و مامانش دور باشیم از هم.بذارید قضیه ی نذری هم بگم واستون. از اول نمیخواستم این قضیه رو اینجا بگم,اما با این جریانات جدید پیش اومده مینویسم که ببینید چجوری یکی به نعل میکوبن و یکی به میخ!!!


چند وقت پیش مامان بابای لارنس نذری آبگوشت داشتن.هممون میدونستیم,حتی لارنس در جریان خرید گوسفند واینچیزا هم بود.همون روز پخش آبگوشت هم ,دختر خاله لارنس زنگ میزنه بهش و میگه نذر آش داشتم و سهم تو رو هم گذاشتم خونه ی مامانت.لارنس بهم زنگ میزنه که ترانه شام درست نکن.هم آبگوشت هست و هم بچه ها  آشی که پریسا آورد رو میخورن.من بهش گفتم اینا غذای ما رو نمیارن و میذارن شب که خودت میای خونه بیاری بالا.(سابقه داشتن تو این مورد)لارنس گفت محاله و منم به بابا میگم حتما براتون بیاره.

خوب لارنس شبا ساعت دوازده_یک شب میاد و بچه ها که نمیتونستن تا اونموقع گشنه بمونن.ساعت 6 من صدای پدرشوهرم رو شنیدم که نذریها رو پخش کرد.به واحد بغل ما داد!طبقه های بالا رو داد!اما واسه ما رو نیاورد.تا 7.30 صبر کردم, دیدم خبری نشد,بلند شدم واسه بچه ها غذا درست کردم.لارنس ساعت 8 زنگ زد که کسی آورد براتون,منم گفتم نه.متوجه شدم لارنس خیلی ناراحت شد.بحث غذا و نذری و شکم نیست به خدا.نمیدونم چطور منظورم رو برسونم.به هر حال لارنس بهش برخورد.

لارنس ساعت 12 اومد خونه و اصلا پایین نرفت.ساعت یک شب مامان لارنس زنگ زد بهش و گفت چرا نیومدی بگیری,لارنس فقط گفت خسته م و شام خوردم و هرچی مامانش گفت بیا پایین اینا رو ببر,گفت بعدا میام.آها اینم بگم سهم آش ما رو هم خورده بودن.


فرداش مامان و بابای لارنس پا میشن میرن مغازه و از لارنس میپرسن قهر کردی؟لارنس هم جواب داد آره.گفت من هیچی,ترانه هیچی,یعنی شما دو تا نوه تو اون خونه ندارید؟؟؟میخواستین اون دو تا بچه هم تا اومدن من گشنه بمونن.مامان لارنس  خستگی رو بهانه کرد و گفت من اصلا حواسم نبود,بابای لارنس هم گفت من فکر کردم ترانه رفته خونه ی مامانش.(صد البته دستشون هم به زنگ خونه ی ما نمیرسید ببینن هستیم یا نه)حالا به اینکه برادر شوهرها و خواهر شوهر و شوهر خواهر شوهر منم اون روز خونه بودن کار ندارم.کلا هم دیگه نه اونا برای ما آوردن و نه لارنس رفت بگیره. بازم میگم به خدا قضیه ی شکم نیست.بحث ادعاهای ایناست که خفه مون کرده.


این وسط من نمیدونم چجوری پریسا بنده ی خدا متوجه شد آش بهمون نرسیده,فرداش یه قابلمه آش رو برد مغازه!!! به لارنس داد و خیلی هم بابت کار خاله ش ناراحت شده بود.


سه چهار روز بعد این قضیه,مامان و بابای لارنس میرن هایپر مارکت و چند صد تومن واسه ما خرید میکنن.یعنی شما از هرچی که فکر کنید تو هایپر مارکت وجود داره واسه ما خریدن حتی از گوش پاک کن نگذشتن.همیشه کارشونه,میخوان دل پسرشون رو به دست بیارن شروع میکنن به باج دادن(که راستش از طرف پسرشون موفقیت آمیز هم هست اکثرا).چقدر هم من سر لارنس غر زدم واسه چی اینا رو قبول کردی که بعدش منتش بمونه واسه من و هرجا مامانت بشینه بگه من انقدر خوبی بهش کردم,ترانه قدر نمیدونه!!!


اینا تا اینجا باشه,بقیه ی اعصاب خوردیهای جدید رو دیرتر تعریف میکنم

( تعداد کل: 8 )
   1       2    >>