X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یادداشت صد و هفتاد و یکم  چاپ

تاریخ : دوشنبه 28 خرداد 1397 در ساعت 16:20

خیلی تنبل شدم تو نوشتن.هر روز یه عالمه تو ذهنم مینویسم و بعدش حسش نیست.اون اپلیکیشن بیانک رو باید بگیرم من.به درد میخوره؟کسی داشته؟


یه دوستی دارم از دانشگاه,18-19 سال پیش وقتی دبیرستانی بود با یه پسری دوست میشه,بعد چند ماه پسره به دلش نمیشینه و میخواد باهاش کات کنه.پولدار هم بود دوست پسرش,با خودش میگه قبل رفتن یکم تیغش بزنه.میاد تاریخ تولدش رو چاخان میکنه براش و چند ماه زودتر میگه.حالا این بنده ی خدا دوستیش با پسره بهم که نمیخوره هیچچچ,الان یازده ساله ازدواج هم کرده باهاش.این دروغه هم اونقدر گنده شده که حتی مامان و بابا و برادرش هم تو روز تولد الکیش براش جشن میگیرن.به تمام کسایی هم که بعد ازدواج باهاشون آشنا شده ,تاریخ الکیه رو گفته.بهش میگم دختره ی خل و چل چرا به شوهرت راستش رو نمیگی,میگه بعد این همه سال برم چی بهش بگم!!!فکر میکنه پولکی بودم(حالا بودا)بدبختی اینکه شوهرش اون سال اول دوستی براش کادو تولد هم نخرید آخه



***از شکنجه های روزگار واسه من اینه که بابام بهم بگه بیا فلان چیز رو به من یاد بدهجونم در اومد بهش کار با گوشی اندروید و تلگرام و اینستا رو یاد دادم,دیده خواهرم لپ تاپش رو بهش نمیده,رفته یکی واسه خودش خریده.وقتی هم که خواهرمم بهش گفته  به چه کارت میاد,بهش برخورده ,کیلید کرده رو من,میگه از اون هیچی نمیپرسم,فقط تو باید بهم یاد بدی چجوریهبیچاره شدم از دستش.تا منو میبینه لپ تاپ رو ورمیداره میگه یاد بده.جرات ندارم چیزی هم بهش بگم.یعنی چند هفته است فقط رو اینکه چجوری بره تو سایت دادگستری گیر کرده,اونوقت بهم میگه بعدش بهم ورد هم یاد بده خودم نامه اداری تایپ کنمیکم کار میکنه میبینه حوصله ش رو نداره,میگه اصلا خریدم واسه سارنگ و سامین که باهاش بازی کنن.این دو تافسقلی هم که نه رحم دارن و نه تعارف!پر بازی کردن و پدر لپ تاپ رو در آوردن.



***شما هم در مورد کمپین نخریدن کالا شنیدین حتما.من از اقتصاد چیزی بلد نیستم,خیلی خوشحال میشم اگه کسی اطلاعاتی در موردش داره راهنمایی کنه که این کار درسته یا نه.


در اینکه تورم وحشتناک شده و اینکه خیلی خوبه با هم بستگی یه کاری کنیم و جلوش رو بگیریم صد در صد منم موافقم ,اما درمورد نخریدن ,هر چقدر فکر میکنم میبینم ضررش میرسه به ما و امثال ما که تو بازار خرده فروش هستیم و هر روز چک دست این و اون داریم.خوب اینجور کالاها مواد غذایی نیست که فاسد بشه,اتفاقا عمده فروشها از خداشونه که جنسا رو احتکار کنن و چند ماه دیگه با سود بیشتر بفروشن.(دقیقا کاری که حتی قبل کمپین انجام دادن و جنس تو بازار کم شده بود) بودجه ی دولت هم که از نفت تامین میشه و ربطی به بازار نداره,پس چجوری این کمپین کمک میکنه قیمتها بیاد پایین!؟هر جور فکر میکنم میبینم فقط اونایی که از بازار دارن زندگیشون رو میچرخونن آسیب میبینن.



***چقدر دلم میخواست صدای سارنگ رو میتونستم یه جوری اینجا بذارم و ببینید چجوری با عشوه و لوس حرف میزنهعشقش هم که بابامه.صداش میکنه اونم با ناز,علیییییَمممیا یه خرابکاری که میکنه,میخواد گوشامون رو مخملی کنه میگه,لُپَن لُپَن منو دعنااا نتون(لطفا لطفا منو دعوا نکن)

یادداشت صد و هفتادم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 20 خرداد 1397 در ساعت 15:45

پسرکم آشپزی و شیرینی پزی رو خیلی دوست داره,بگذریم که من اصلا خوشم نمیاد موقع غذا پختن کسی دور و ورم بچرخه اما واسه اینکه ذوقش کور نشه مجبورم کوتاه بیام دیگه.جدیدا گیر داده اول تا آخر کار رو خودش انجام بده و من کنارش نباشم.یه چند روز با درست کردن ژله و اینجور چیزا سرش رو گرم کردم.الان میخواد کیک بپزه اونم تنهاییمیخوام براش پودر کیک بگیرم .تا حالا  خودم باهاش نکردم,قبلنا طعم دارو میداد.مارک خوبی میشناسید تا ازش استفاده کنم؟

یادداشت صد وشصت و نهم  چاپ

تاریخ : شنبه 19 خرداد 1397 در ساعت 22:34

سلام به همه.این چند روز تعطیلات رو ما در سواحل تلگرام کنار رفقای ناباب گذروندیم و معنویاتمون رو با غیبت کردن فک و فامیل و دوست و آشنا تقویت کردیم.گمونم طبقه ی هفتم جهنم,اون قسمت لژ نشینش, رزرو شد واسمون.باشد که رستگارشویم


اتفاق هم زیاد افتاده از طرف پایینیها اما ارزش گفتن نداره,فقط این وسط بیشتر از قبل متوجه مظلومیت لارنس افتادم.مامانش هم همیشه میگه مظلوم ترین و مهربونترین بچه م لارنسه,هیچوقت هیچ اعتراضی نداره.منم الان وجدان درد گرفتم این طفلی چی کار کنه آخه!زیادی به خاطر اذیت پایینیها سر به سرش گذاشتم,درسته هر کس که جریان رو میدونست بهم حق میداد,اما منم زیادی تند رفتم و ناراحتیم رو سر اون بنده خدا خالی کردم.بهش میگم حداقل یه دادی هم تو بزن بعدش انقدر شرمنده ت نشمبگذریم


شهرزاد این هفته قسمت آخره,هم دلم میخواد زودتر ببینم چی میشه و هم دلم نمیخواد تموم شه,هرچند از وقتی هاشم آقا مرد دیگه همچین به دلم نمینشست.غیر شهرزاد ,ماکسیرا و عروس استانبول هم نگاه میکنم,تا اینجاش که بد نبودن.سریال مزخرف بشه دیگه نگاه نمیکنم,اکثر سریالهای ترکی رو که نصفه دیدم,گمونم فقط فاطماگل رو تا آخر دیده باشم.ایرانی ها رو هم که کلا نمیبینم مگه پخش خونگی باشن.


دوباره خونمون پر مورچه شده,باید سم پاشی کنیم و چند روز بریم خونه ی مامانم.تو رفت و آمد برای ثبت نام کلاس اول سامین هم هستیم,فعلا یه جا ثبت نامش کردم اما بیشتر دلمون میخواد مدارس شاهد بفرستیمش.خدا کنه قبولش کنن.چیز دیگه ای به ذهنم نمیاد.فعلا


یادداشت صد و شصت و هشتم  چاپ

تاریخ : جمعه 4 خرداد 1397 در ساعت 20:43

صبح برای من بسیارررر دل انگیز شروع شد,ایشالا قسمت شماخواب آلود داشتم مسواک میزدم,یهو متوجه شدم ای داد بیداد!مسواک خودم نیست که  چرا کور شده بودم آخه!


میدونم از کجا آب میخوره,بابت حرکت رذیلانه ی چند شب پیشم بود.لارنس بنده ی خدا تو خواب سرفه ش میگیره,منم اصلا بیدار نبودم,غر زدم برو بیرون نمیذاری بخوابم,اون طفلی هم مظلوم بالشش رو ورداشت رفت تو هال.صبح که بالش رو دیدم یادم اومد چی کار کردم.زنگ زدم بهش,بمیرم براش به دل گرفته بود,منم حالا خنده م گرفته بود نمیتونستم توضیح بدم که به خدا خواب بودم



***سامین گیر داده بود با مامان سوپر من صحبت کنه,منم گفتم از اون صدای آلن دلونی نازلک یه استفاه ای ببرم تواناییهاش حروم نشه, نقش ننهه  رو دادم بهش.


خلاصه به صورت هماهنگ واسه سامین چند تا ویس فرستاد و بچه م جوابش رو داد.سامین دیگه داشت پر در میاورد,میگفت مامان عجب صدای باحالی داره مامانش(دیدین چه ریز و زیر پوستی, مخ پسرم رو زد!!!)حالا سامین گیر داده حالا که با سوپر من اینا دوست شدیم تو رو خدا بگیم یه شب شام بیان خونمون



***سامین بلدرچین خریده,اسمش رو گذاشته بریتنی!!!حالا کار ندارم بریتنی آقا تشریف داره ,لامصب تهاجم فرهنگی تو خونه مون بیداد میکنه



یادداشت صد و شصت و هفتم(حسنی به مکتب نمیرفت...)  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 1 خرداد 1397 در ساعت 11:00

مدرسه ی سامین تموم شده.صبح بیدار شدم دیدم بچه م نیست.سکته رو زدما.زنگ زدم باباش,میگه دیدم خواب موندی خودم بچه رو بیدار کردم و صبحانه دادم و بردمش مدرسه



من موندم این پدر و پسر چراااااا انقدر گیجن!بهش میگم مگه دیشب نگفتم تموم شده و چهارشنبه امتحان دارن,خود سامین هم میدونسته مدرسه نداره!!!میگه نه تو فقط گفتی امتحان داره,بچه هم حرفی نزده


سعید رفت بچه رو از مهد کودک آورد.به سامین میگم چرا به بابات نگفتی ,میگه خوب دلم میخواست بازم برم مدرسه,به خانوم مدیر هم گفتم تو کار داشتی منو فرستادی