X
تبلیغات
زولا

مخاطب خاص(خداییش شوک بود برام)  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397 در ساعت 13:41

لطفا لطفا لطفا صرفا نر نباشید و از سایر سجایای اخلاقی, علی الخصوص اون جوونمردیتون که ظاهرا بلااستفاده مونده  ,یه بهره ای ببرید آقای جنتلمن دنیا دیده



پینوشت:برای یکی از دوستای نزدیکم یه مشکلی پیش اومد.

یادداشت صد و شصت و ششم  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1397 در ساعت 17:16

گفته بودم جوجه های من خیلی بد غذا هستن,منم امروز خواستم عدس پلو رو یه جوری به خوردشون بدم.وقتی سامین از مهد اومد گفتم مامان جان امروز با مامان سوپرمن تو تلگرام حرف زدم و گفتم پسرای من خیلی از پسر شما خوششون میاد.اونم بهم گفت این غذای مخصوص رو واسه بچه هات درست کن تا اونا هم قوی بشنطفلی سامینم با ذوق خورد و گفت خیلی خوشمزه است و الان تو دستاش احساس قدرت میکنه و واسه اثباتش سارنگ رو بلند میکرد,اما فندق کوچولو گول نخورد


سامین قبلش ازم خواست مامان سوپرمن رو ببینه که منم  عکس پایین رو پیدا کردم واسشفقط الان وجدانم  واسه سادگی بچه م درد گرفته ,همش میاد میپرسه مامان چند بار دیگه بخورم میتونم پرواز کنم


عکس سوپرمن و مامانش مال وقتی که هنوز بزرگ نشده بود


یادداشت صد و شصت و پنجم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 در ساعت 14:37

سلام به همگی.خوب من با گوشی پست میذارم و این چند روز که گوشیم گم شده بود مونده بودم معطل.دیروز هم نتمون تموم شده بود.


روز سه شنبه ما سارنگ رو سپردیم به مامانم وسامین رو دوباره بردیم دکتر.بعد دکتر لارنس ما رو رسوند خونه ی مامانم وخودش برگشت مغازه.ساعت حدودای 11 و نیم شب بود,سامین از تو گوشیم یه بازی فوق خشن دانلود کرده بود,منم بهش گفتم این بازی مناسبش نیست و باید پاکش کنه.خوب بابای من فوق ا لعاده و تو هر چیزی از بچه ها حمایت میکنه.اصلا تحمل نداره اشک اونا رو ببینه و سریع خواستشون رو اجرا میکنه.سامین هم خونه ی بابام شدیدا از این وضع سواستفاده میکنه.شروع کرد به جیغ و گریه که من این بازی رو میخوام.بابام هم که صدای گریه ش رو شنید اومد با من جلوی بچه ها دعوا کرد که کاری به کارشون نداشته باشم.سر همین بین منو و بابام بحث شد,آخرش هم بابام گفت بچه ت رو خونه ت تربیت کن,اینجا بهشون کاری نداشته باش.منم یهو قاطی کردم و اونوقت شب لباس پوشیدم و با بچه ها راه افتادم که بیام خونه.


خونه ی بابام و خونه ی من یه خیابون فاصله است اما دیروقت بود. از سر کوچه ی بابام اینا به لارنس زنگ زدم دارم میام خونه.لارنس هنوز مغازه بود.لارنس فکر میکرد بابام داره میرسونتمون.دقیقا یادمه که گوشی رو گذاشتم تو کیفم.کیفم مدلش بزرگه,زیپ هم نداره.از اونور یه ساک کوچولو واسه لباسای بچه ها هم دستم بود.سارنگ هم بغلم.یه جا هم سر یه کوچه یه ماشین 206  ده قدم جلوتر از پام نگه داشت و در صندلی جلو کنار راننده رو باز کرد.اون لحظه یادمه که ترسیدم.اما پسره یکم وایساد و بعد در رو بست و دور زد و رفت.برام عجیب بود کارش.دیگه نمیدونم چی شد.فقط وقتی اومدم خونه دیدم گوشیم نیست.کل مسیر ده دقیقه بیشتر راه نبود.همون موقع به گوشیم زنگ زدم دیدم از دسترس خارجش کردن. حس خیلی بدی بود.غیر از ضرر مالی اونم تو این اوضاع,ناراحت عکسام بودم.عکس بچه هام از روزایی که دیگه تکرار نمیشد.از اون ور عکسهای زن سعید تو گوشیم بود.زن سعید به خاطر کارش,عکس بدون حجاب هیچ جا نمیذاره و خیلی هم حساسه روش,حالا تو گوشی من عکسای دورهمیهامون  بود.خیلی بابت اون ناراحت بودم.


لارنس چند دقیقه بعد اومد,اونم چند بار زنگ زد.دوباره کل مسیر رو پیاده رفت و نگاه کرد.از سوپر مارکتهای مسیر پرسید.فیلماشون رو نگاه کرد.دیگه آخرش زنگ زدیم 110.من فکرم درگیر اون راننده ی 206 بود.همش فکر میکردم یکی از تو کیفم ورداشته و همدست همون 206 بوده و راننده در رو واسه اون باز گذاشته بود.پلیس که میگفت امکان نداره  کسی نزدیک من میشد و من متوجه نمیشدم!چون خیابون کاملا خلوت بود و بچه ها هم پیشم بودن.اگه کسی میومد باید یکیمون میدیدش.اونا میگفتن از کیفت افتاده و برداشتنش.


حالم اساسی گرفته بود.فقط آیدی نازلی تو گوشی لارنس بود که بهش از خط لارنس پیغام دادم.شماره ی بقیه ی بچه ها رو هم نداشتم.


لارنس رو که کلا کارد میزدی خونش در نمیومد.هم بابت عکسها که همیشه بهم میگه از گوشیت خالی کن,هم بابت اونوقت شب تنها اومدنم.فردا صبحش رفتیم سیم کارتها رو سوزوندیم اونم رفت دادسرا واسه شکایت.ظهر هم اومد خونه دعوای بدی باهم کردیم.مدام میگفت اگه اونموقع شب یکی میخواست بچه رو از بغلت بگیره و بره,تو چی کار میکردی!اگه خدای نکرده اتفاقی میوفتاد واسه بچه ها تو چه جوری جواب منو میدادی !منشی دادگاه هم مثل اینکه حسابی جو داده بود,مخصوصا اینکه از لارنس پرسیده بود مگه با خانومت دعوا کردی که اونموقع شب تو خیابون بود؟(شدید بابت این سوال اعصاب لارنس خورد شد)میگفت معلوم نیست اون راننده چه نیتی داشت,اما مورد بچه دزدی اینجوری داشتیم.


من میدونم اشتباه کردم,اما خونه ی ما و مامانم خیلی بهم نزدیکه.تو این مسیر هم دو تا سوپر مارکت هستن که شبانه روزی باز  هستن.دیگه زیادی شلوغش کرده بود.آخرش هم بهم گفت به خاطر این غد بودنت و کله شق بودنت تنبیه میشی و برات گوشی نمیخرممنم این حرفش بهم برخورد.خیلی سرش دعوا کردم.گفتم یه اشتباهی کردم اما مگه بچه م که بخوام تنبیه بشم!کارتهای عابرم رو بهش پس دادم و گفتم لازم نکرده منت پول سرم بذاره,خودم گوشی میخرم واسه خودم.باهاش هم سر و سنگین بودم دیگه.همون شب اول چند بار به گوشی زنگ زدم,رو پرواز بود.فقط یه بار 7 صبح زنگ زدم که دیدم روشنه,اما طرف رد تماس داد و دیگه خاموشش کرد کلا.


از اونور چهارشنبه راه آب لباسشویی گرفت و به گند کشید آشپزخونه م رو.دو ساعت وایسادم تمیز کردم و تِی کشیدم,تا اومدم ظرف بشورم دوباره از راه لباسشویی کلی آب زد بالا.اول نشستم گریه کردم,بعد البته چاره ای جز دوباره تمیز کردن نداشتم.خیلی روز نحسی بود.شبشم خواهرشوهرم زنگ زد گفت بیاین اونجا.زیاد حالم خوب نبود اما به خاطر خوشحالی سامین گفتم باشه.


فردا شب هم قرارشدباهم بریم کنار دریا.شب ساعت 11 شب حرکت کردیم و 3 صبح برگشتیم.من انقدر اعصابم خورد بود که این چند روز نفهمیدم چجوری گذشت.


ظهر جمعه یه صدای عجیبی از تو لوله ی آب میومد که بعد لارنس متوجه شدیکی از همسایه ها زنگ زده لوله باز کنی.بهش گفت بیاد راه آب خونه ی ما رو هم باز کنه.خدا خیرش بده 20 تومن بیشتر نگرفت.ما هرسال یکی رو میاوردیم حدود 200 تومن پیاده مون میکرد به بهانه ی اینکه راه آب با دستگاه معمولی باز نمیشه(نمیدونم مشکل چیه اما هر سال راه آب لباسشویی میگیره,با وجودیکه من خیلی رعایت میکنم)


دیگه بعدش لارنس رفت برای ظهر کوبیده بخره ,سوپر مارکت محل صداش میکنه.رو صفحه ی گوشیم عکس بچه هام هستش و اون آقا از عکس بچه ها متوجه شد گوشی مال ماست.به لارنس میگه فلانی (لارنس میشناختتش )این گوشی رو پیدا کرده و آورده تحویل من داده تا اگه صاحبش اومد بهش برگردونم,


یعنی وقتی لارنس اومد و گوشی رو داد دستم باورم نمیشد,از خوشحالی فقط جیغ میکشیدم و بالا پایین میپریدم.گوشیم سالم سالم بود,همه چیزش سر جاش بود.به مامانم و به خواهرشوهرم زنگ زدم و گفتم.لارنس هم به مامانش اینا زنگ زد.


 حدس ما اینه که پسره وقتی گوشی رو باز کرده و عکس لارنس رو توش دیده شناختتش.نمیدونم گفتم یا نه که لارنس مغازه ی موبایل فروشی داره و همون شب شماره ی سریال گوشی رو واسه گروه موبایل فروشهای شهرمون به عنوان گوشی سرقتی فرستاده بود.ما فکر میکنیم سر همین شاید ترسید براش مشکلی پیش بیاد و گوشی رو پس داد.حالا دلیلش هر چی میخواد باشه,دستش درد نکنه پشیمون شد و بهم پس داد.خِیر ببینه.خودم بیشتر از همه تو شوکم.باورم نمیشه گوشیم اومد پیش خودم.


دیگه بعدشم  دیدم زندگی خیلی شیرین شد,رفتم کارتهای پولم رو هم پس گرفتم دیگه



***واحد بغلیمون تازه اثاث کشی کردن,دیروز خانومه اومده در خونمون رو زد و خودش رو معرفی کرد و وایساد از خودش گفتن.منم کلا علامت سوال!!!البته تعارف کردم بیاد تو که نیومد خدارو شکر.از ارتباط با همسایه ها متنفرم,تو این ده سال جز یه سلام و علیک برخوردی با هیچکدوم نداشتم.دلیلشم اینه که خونه های الان خیلی نزدیک به همه و صداها تو واحدهای هم میره,دیگه با همسایه رفت و آمد هم داشته باشی تمام جیک پوک زندگیت رو متوجه میشه,واسه همین زیاد گرم نمیگیرم باهاشون.

  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 در ساعت 03:29

گوشیم رو دزدیدن.تمام شماره هام و عکسام به فنا رفت.بعدا میام میگم  چجوری.



***رفقای ناب فقط تونستم به نازلی پیغام بدم،برید کلیر هیستوری کنید گروه رو

یادداشت صد و شصت و چهارم  چاپ

تاریخ : دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 در ساعت 17:06

والله تا جاییکه من شنیدم قدیمیا میگفتن بچه بادومه,نوه مغز بادوم.در مورد خودم جدیدا متوجه شدم انگاری بنده  شاخ و برگای اضافه ی درختاشمبا مامان و بابام چند روز رفتیم مسافرت.لارنس نمیتونست بیاد.مامان و بابام خیلی اصرار کردن منم باهاشون برم,بعدا متوجه شدم دلشون میخواست حتما سامین و سارنگ رو ببرن اما مامان گفته بود از پس سارنگ برنمیاد,,واسه همین منو هم بردنخدا شاهده از وقتی فهمیدم یه استکان هم جابه جا نکردم,گفتم من فقط پرستار بچه ها هستم,کار اضافه نمیکنمحقشون بود,اصلا هم حسودی نکردما.



***سامین اون برنامه های آموزشی پست قبل رو دید و خیلی تو فکر رفته بود.ازم پرسید مامان اگه آدم بدا منو بگیرن تو چی کار میکنی! داشتم آرومش میکردم و میگفتم اجازه نمیدم کسی اذیتت کنه,همیشه مراقبتم.سارنگ به حرفامون گوش میکرد.یهو بلند شد,سینه ش رو داد جلو و  با اون زبون نصفه نیمه ش گفت داداشی نتلس(نترس),من تزدا(دزدا) لو(رو) میتُشم(میکشم)بلاتبعدش هم در نهایت هندی بازی,کلی  همدیگه رو بغل کردن و بوسیدن.


***سامینم حالش خوب نیست چند روزه.اگه ممکنه برای سلامتیش دعا کنید.

( تعداد کل: 12 )
   1       2       3    >>