یادداشت صد و سی نهم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 10 دی 1396 در ساعت 01:28

یادم نیست چی نوشتم و چی ننوشتم.دیروز خواهرکم رفت و زیاد حوصله ندارم.


این هفته همش مهمونی بودیم,یه روز هم من ناهار خانواده م رو دعوت کردم.طفلی خواهرم هر روز که میرفت و میومد یه سری چیز میز واسه بچه هام میخرید.سارنگ که هنوز وقتی آیفون زنگ میخوره میدوئه جلوی در و با ذوق میگه خالهه اومدددد.


تامیلا که میرفت با خواهر کوچیکم هم خداحافظی کردیم,در نبود تامیلا ,اونم همیشه تو اتاقشه.گاها میرم خونه ی مامانم و اونو اصلا نمیبینمسامین باز موقع خداحافظی به محسن پیشنهاد داد میتونه تامیلا رو بذاره و به جاش خاله کوچیکه رو ببره


دیروز عصر بعد رفتن خواهرم حوصله ی خونه رو نداشتم.بچه ها با مامان و بابام رفته بودن بیرون.منم رفتم جایی که گفتن قراره شلوغ شه.(میخواستم برم ببینم چه خبره)هیچ خبری نبود.نه اینوری,نه اونوری هیچ کس واینستاده بود.


چند شب پیش خونه ی عمه م شام دعوت بودیم.سارنگم شکمش درد میکرد و تب هم داشت.نمیخواستم برم اما عمه م خیلی اصرار کرد و گفت بدون تو صفا ندارهغروب وقتی دیدم سارنگ بهتره,با لارنس رفتیم خونشون.مامان اینا وخواهرم اینا زودتر رفته بودن.دخترعمه ها و پسر عمه ام هم بودن.داماد کوچیک عمه م هم بود.خیلی پسره خونگرمیه.کلی با بچه ها بازی کرد.سارنگ دوباره بعد شام بی حال شد.تبش هم رفت بالا.ساعت دوازده شب بود .سامین رو گذاشتم با مامانم اینا بیاد و خودمون سارنگ رو ورداشتیم ببریم دکتر.شوهر دختر عمه م گفت ببرین بیمارستان و خودش بنده ی خدا زحمت کشید و به دکتر  بیمارستان زنگ زد.بدون نوبت رفتیم تو.بیمارستان وحشتناک شلوغ بود.تو بخش اورژانس کلی بچه بستری بودن.دلم واسه مامانهایی که اونجا منتظر دکتر بودن خیلی سوخت.سارنگ رو چون سفارش شده بود,دکتر متخصص خودش اومد و تو اتاق خصوصی معاینه کرد.بچه های دیگه رو پزشکای  رزیدنت,معاینه میکردن.حالا شاید اونها هم دکترای خوبی بودن,اما نگاه مامانهای نگران,که چشمشون به ما بود رو یادم میاد خیلی خجالت میکشم.طفلیها بعد ما اومدن که دکتر بچه ی اونها رو هم ببینه,اما دکتر قبول نکرد و گفت منتظر نوبتشون تو اون یکی اتاق باشن.اون بچه ها طفلی وضعیتشون خیلی اورژانسی تر بود

خدا روشکر آنفولانزای سارنگ خیلی خفیف بود و زود خوب شد.


دیشب هم حدود ساعت 10 شب لارنس و سعید اومدن دنبالمون و رفتیم خونه ی خواهرشوهرم.من و بچه ها که شام خورده بودیم.لارنس و سعید و شوهر سوزان نشستن به شام خوردن.موقع رفتن هم سامین گیر داد میخوام شب خونه ی عمه بخوابم.کلی بهش گفتم مامان اگه دلت تنگ بشه عمه ماشین نداره تو رو بیاره خونه ها.اما گفت اشکال نداره, می مونم.ده دقیقه بعد رسیدنمون سوزان زنگ زد که سامین گریه میکنه.از گوشهای لارنس دود بلند میشد.میگفت نمیرم دنبالش.دیگه با کلی خواهش رفت بچه رو آورد.


هفته ی پیش هم شب داشتیم از خونه ی مامان اینا برمیگشتیم که یهو قلب لارنس گرفت.در حدی که نمیتونست رانندگی کنه.خیلی ترسیدم.مخصوصا که شب قبلش هم زده بود به سرم و یه سری دری وری تحویلش دادماعتراف میکنم آرشیو یه وبلاگی رو خوندم و تحت تاثیر اون بودم.یه سری مزخرفات خیلی خیلی لوس و احمقانه,از گذشته ها تحویلش دادم و های های هم گریه کردم.چقدر هم طفلی ناراحت شده بود.فرداش که قلبش  درد گرفت حالم از خودم بهم خورد بابت اون چرت و پرتها.هیچی ارزش سلامتی و آرامش و باهم بودنمون رو نداره.کلی ازش معذرت خواستم.فقط خدا کنه آدم باشم و یادم بمونه.کلا من دیوار کوتاهتر از لارنس تو زندگیم ندارم.براش از یه دکتر قلب خوب برای فردا وقت گرفتم.دعا کنید حالش خوب باشه.


نظرات (25)
من هیچ عشقی دریافت نکردم که بخوام بفهمم برای مادرم عزیزم هیچ وقت .حتی با وجود اینکه در ظاهر هیچ کمبودی برام نذاشتن ...در ک نمی کنم این حرفا رو ....و به نظرم هیچ چیز بدتر از ناخواسته بودن نیست .....موفق باشید ....
دوست خوبم:
عزیزم نمیدونم چی بگم.نه تو رو میشناسم و نه رفتار مادرت رو دیدم.اما با فرض اینکه تو اشتباه فکر نمیکنی و حساس نیستی,شاید فقط بلد نیستن عشقشون رو بروز بدن.
هیچ بچه ای بعد دنیا اومدن,بعدگفتن مامان و بابا ناخواسته نمیشه.اینو بهت قول میدم
سلام ....
در مورد اون نوشته تون که رمز ی کردین اینجا می نویسم چون قبل از رمز... خونده بودمش ...
راستش من مجردم یعنی نه حس مادرانه دارم ونه حس دلسوزی اما کمی زندگی ام به این نوشته شما ربط داره
من هم ناخواسته متولد شدم بچه سوم ام اما خوب نمی خواستن هزار کار هم انجام دادن که منو سقط کنند ولی متاسفانه یا خوشبختانه زنده موندم ...واین حس ناخواسته بودن هر روز در من هست راستشو بخواین با اینکه هیچ چیز برام کم نزاشتن اما مهر ومحبت آنچنانی دریافت نمی کنم شاید من زیاد حساس شدم اما اگه دیدگاه شما هم مثل مادر من باشه که مطمئن ام هست بهتره به هبچ وجه بچه دیگه ای وارد زندگی تون نکنید ....من هم بعداز دوتا پسر متولد شدم وشدم بچه آخر
وکاملا متفاوت از دوتای قبلی
دوست خوبم:
سلام عزیزم.من خودم دو تا پسر دارم و بهت قول میدم سر سوزنی دو تا بچه م از لحاظ عشق و محبت برام فرق ندارن.مطمئنم اگه تعدادشون بیشتر هم بشه همینن.شاید تعداد زیاد بچه آدم رو بی حوصله و عصبی کنه,اما مطمئن باش از شدت علاقه کم نمیکنه.

یه چیز دیگه!بچه هایی که ناخواسته به دنیا میان حاصل عشق آتشین پدر و مادرشون بهم هستن و به نظر من این خیلی زیباست.نه مثل بچه هایی که پدر و مادر با برنامه ریزی ماشین وار, تولید بچه میکنن
ترانه جان من رمز ندارم اگه صلاح دونستی به منم رمز بده
دوست خوبم:
فرستادم عزیزم
سلام ترانه جان
خوبى؟ جاى خواهرنازنینت خالى نباشه
انشاالله تو این مدت یه کم روحیه ت برگشته باشه
راستى براى همسرم از مرکز رژیم کیمیا وقت گرفتم شنبه که رفته بودیم همش مى گفتم یعنى میشه ترانه هم اینجا باشه !!!!
ترانه جان پستت رمزیه هیچکدوم از رمزهایی که دارم جواب نمى دن اگر میشه رمز جدید رو بهم بده
اینستا:
Mandananazemi
دوست خوبم:
سلام عزیزم.مرسی.
چه خوب.ایشالا موفق باشن.عزیز دلم برات میفرستم به آدرس وبلاگت
ترانه جون رمز پستهای عادی تغییر کرده؟ چون پستتو باز نکرد با رمز قبلی
دوست خوبم:
سلام عزیزم
جای خواهرت خالی نباشه
خیلی سخته وقتی به حضور یه نفر تو زندگیت عادت میکنی یهویی از پیشت بره
امیدوارم مشکل لارنس جدی نباشه
وای منم مثل توام، وقتی با سامان بداخلاقی میکنم و یه عالم چرت و پرت میگم به کشل عجیبی دلم براش میسوزه بعدش و عذاب وجدان میگیرم،‌بخصوص اگر مثلا حالش یکم بد بشه، دیگه رسماً دیوونه میشم. خیلی حس بدیه.
ما خانوما هم یه وقتها بیخودی گیر میدیم،‌مردها اینجور موقعها مظلومترند، البته خب همشون نه اما مثلا درمورد لارنس و شوهر من که اینطوره انگار
وای از حرف سامین که گفته بود خاله کوچیکه رو جای تامیلا ببر کلی خندیدم، این خواهر کوچیکه تو هم که انگار کپ خواهر کوچیکه خودمه، مامانم به شوخی میگه یه اتاق بهش دادیم اجاره کرده فقط برای دستشویی میاد بیرون... البته خب ماشالله با دوستاشون خیلی هم خوش و خندونند و بگو بخند،‌به ما میرسه زورشون میاد دو کلمه حرف بزنند. البته خب من با همین کاراشم دوستش دارم اینم از شانسشونه دیگه،‌وگرنه من با اینهمه اخلاقای خوب و مهربونی و غیره و ذلک نصف اونم طرفدار نداشتم
دوست خوبم:
سلام عزیزم.مرسی.دیگه همینه دیگه.چاره ای جز تحمل کردن نداریم.
انشالله.میگم نکنه الکی خودشون رو میزنن به مریضی وجدان درد بگیریم؟؟؟
آره عین خواهر توئه.اتفاقا مامان منم همین رو بهش میگه.خانوم با دوستاشون خوبن,کلی با مرامن واسشون.سر ما سوارن
سلام عزیزم
خاموش میخونم..صلاح دونستی خوشحال میشم رمزو بدی
دوست خوبم:
سلام عزیزم.راستش فقط به یه سری از خواننده ها که همیشه همراهم هستن و یه شناخت نسبی روشون دارم رمز رو دادم.ببخشید
من هم‌رمز‌میخوام
دوست خوبم:
خوب چه جوری بدم عزیزم؟؟؟یا آدرس اینستا بذار یا آدرس وبلاگ
سلام خوبی عزیز ببخشید رمز یادم رفته لطف میکنید بهم بدین ممنون میشم
دوست خوبم:
سلام عزیزم.آدرس اینستا یا وبلاگ بذار گلم
سلام بانو تازه وبتونو خوندم جای خواهرتون خالی نباشه
بازم بهتون سر میزنم
دوست خوبم:
سلام عزیزم.خوش اومدی.
سلام
چرا اخه رمز عوض شده.هی رمزقبلیو‌میزنم میگم چرابازنمیشه.نکنه من اشتباه میزنم نگو رمزو عوض کردی
دوست خوبم:
آره.عوض کردم ولی فقط واسه این پست.اون رمزام دست خیلیها بود آخه.اینستا اگه داری برات بفرستم
ترانه بانوی عزیز
جای خواهر محترمتون سبز باشه
ایشالا خدا به شما ، همسر و بچه ها سلامتی بده
در مورد رفتارتون نگران نباشین
به نظرم توی تمام زندگی ها شرایطی پیش میاد که آستانه تحمل طرفین پایین بیاد
امیدوارم تمام اعضای خونوادتون همیشه سالم باشن و گرمای عشق مهمون دلاتون باشه !
خوبه پست بعدی رو خونده بودما وگرنه رو دلم میموند رمز ندارم :)))
دوست خوبم:
به همراهان همیشگی که رمز میدادم عزیزم
رمزتونو عوض کردید ؟هرچی زدم باز نشد
دوست خوبم:
آره عزیزم.عوض شده.فقط همین پست
خدا سلامتی بده
اسم مریضی میاد اصلا ی حالی میشم دیگه
تحملم تموم شده در این ی مورد
مواظب همسرت باش
والا منم ی نق ساده میزنم مستر چپه میشه
موندم ما زن ها چطور این همه صبر و تحمل داریم
دور از جونت انگار جون سختیم ما زن ها
خواهری رفت پس خدا به همراهش
خوشحالم که خوش گذشته به خانوادت و خودت

اون پست که دیشب هویدا بود چه شد یکدفعه

خواستم کامنت بذارم دیدم دل پری دارم ب دفعه وسط کامنت تند میرم
دوست خوبم:
مرسی عزیزم.انشالله.
میبینی تو روخدا همین یه نعمت غرغر هم دارن ازمون میگیرن
مرسی آره خوش گذشت اما جاش خیلی خالیه.دوریش سختتر میشه.
جان من بیا تو هم یکم بد و بیراه بگو.سپیده دلم میخواد بکشمش
جای خواهرت خالی نباشه. امیدوارم شوهرت مشکل خاصی نداشته باشه.
خیلی نوشته هاتو دوس دارم توش شور زندگی هست ساده و صمیمی.
رمزت عوض شده؟ اگه شامل رمز میشدم بهم بده اگرم ندی چیزی از علاقه من بهت کم نمیشه و درک میکنم
دوست خوبم:
ممنونم عزیزم.
انشالله

آره.برات میفرستم
ترانه پستی رو که روز دار کردی مگه رمزش همون قبلیه نی؟
دوست خوبم:
نه عزیزم.رمز قبلی نیست.
سلام ترانه جان
جای خواهر مهربونت سبز. بلادوره ایشالا از بچه ها و همسرت.
میتونم رمز پست جدیدو داشته باشم؟؟
دوست خوبم:
سلام عزیزم.مرسی.ایشالا
میفرستم اما همونجور که گفتم تف سربالاست
جای خواهرت سبز
دعا می کنم با لارنس وبچه ها بزودی شما برید دیدن خواهر عزیزت

مواظب لارنس باش هیچکس جای همسر رو نمی گیره مواظبش باش
دوست خوبم:
مرسی اعظم خانوم.ممنونم.
درسته واقعا.
جای خواهرت خالی نباشه، بی خیال فامیل شوهر بابا بهترینشون هم یک کارایی میکنن دود از سرت بلند میشه، بهترین کار دوری و دوستی ، جاری هم فامیل نمیشه زیاد به حرفش اطمینان نکن اگر واقعا نیتش خوب بود حرف مادرشوهر رو پیش تو نمی آورد، مطمئن باش از تو هم به فامیل شوهر میگه، به قول خودت کافی بود دوبار جواب تلفن نده ارتباط قطع میشد محترمانه، من با جاریم جز برای تبریک و تسلیت گفتن حرف نمیزنم اون هم نه که من نخوام ، اون کلا به فامیل شوهر رو نمیده
دوست خوبم:
مرسی عزیزم.
اون بیچاره حرف مادرشوهر رو نیاورد.زنه فقط جیغ و داد میکنه.عین یه بچه ی لوس پنج ساله.
عزیزم دلتنگی چقدر بده تا سال دیگه که خواهرت بیاد ایران
انشالله قلب شوهرت مشکلی نداره فقط غذای چرب نخوره ببرش تست ورزش بده
دوست خوبم:
خیلی سخته.خیلی به بودنشون و مهربونیاشون عادت میکنیم.
انشالا.نوار قلب و سونو و تست ورزش رو که داده بود,اونا خوب بودن خداروشکر.چربی و اینا هم نداره.دکتر هم که تا راه نل به ذهنش نمیرسه میاد میگه عصبیه
داشتم برا پست مادرشوهر کامنت میذاشتم هی نمیشد هی نمیشد نگو یهو وسطش رمزی کردی :)))

اینم کامنتمه
البته الان که لارنس قلبش حساس شده نه ، امامن معتقدم هرکس باید خودش با خانواده ش درگیر باشه ، ینی پسر مسایل پدرومادرشو حل کنه ، و دختر هم خانواده خودشو .
این آدم تحمل آرامش زندگی بچه هاشو نداره ، رک بگم حسودی میکنه ب زندگی بچه هاش . من مورد مثل این دیدم ، مادر پدرم ! وقتی عموم میخاد بیاد خونه ما ، این زن خودشو جر میده که " نرید اونجا بهتون خوش نمیگذره ! اصن مگه شماها باهم قهر نبودین و ... " ازین دست خزعبلات !
عوض اینکه خوشحال باشه بچه هاش باهم خوبن و پشت هم دیگه ان خواهر برادرا
میگم ی سایتی هست عکسایی ک بهش بفرستیم ب اسم اختضاشگر منتشر میکنه میگه مردم معرفی کنند، عکس مادرشوهرتو بفرست براشون :))))))))
دوست خوبم:
آره عزیزم.رمزی کردم.دلم سوخت واسه لارنس.آخه عین تف سربالاست.چی بگم آخه.
خدا خیرت بده که تو تائید کردی رفتارش آنرماله.مامان من که همش میگه اشکال نداره,همه ی مادرشوهرها همیننطفلکی مادربزرگ خدابیامرزِ من کِی با خودش اونجور رفتار کرد آخه!!!انگار من رفتار اون بنده خدا رو نمیدیدم.
به لارنس گفتم,میگه جاریم دروغ گفتهاعصابم بیشتر ریخت بهم.میگم دختره زنگ زده گوله گوله اشک میریزه و میگه به این دلیل بیا باهم حرف نزنیم,اگه میخواست از طرف خودش ارتباط رو قطع کنه که خودش هم میدونه فقط کافیه دوبار به تلفنم جواب نده.محاله زنگ بزنم.

اخلاق مادرشوهر من دقیقا داره میشه اخلاق مادرش.عین اون فقط بی منطق و حسود و بددهن شده
الهی جای تامیلا خالی نباشه انشاءالله، خدا پشت و پناهش باشه .

انشاءالله قلب همسرت هم ی اسپاسم ساده بوده و چیزی نیست
نگران نباش
دوست خوبم:
مرسی عزیزم.قربونت برم.
ایشالا.خیلی نگرانش هستم مخصوصا که آقا فرمودن فردا دکتر نمیرن
دلم برات تنگیده بود حسابی!!!!
جای تامیلا جان خالی نباشه,اشاالله هر جا هستن شاد و سلامت باشن...
دوست خوبم:
عزیزم
مرسی دختر مهربون
ترانه جان جای خواهر جونت خالی نباشه عزیزم
انشالله خودت وشوهرت و بچه هات همیشه در سلامتی باشین .
خدا پشت و پناهتون .
دوست خوبم:
فدای تو خانوم گل
تو و خانواده ت هم همینطور.مرسی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد