X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

یادداشت صد و بیست و هفتم  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 7 آذر 1396 در ساعت 09:01

یک حس دورزدگی مزخرفی دارم که حد نداره!!!


برای عروسیه برادر خانوم سعید,من و خواهر شوهرم باهم رفتیم پارچه خریدیم,من زنگ زدم خیاطمون,گفت وقت ندارم و نمیتونم بدوزم براتون.یکم بعد خود خیاط بهم زنگ زد و گفت تو بیار اما به خواهرشوهرت نگو.


حالا هم حس عروسهای موذی رو دارم.همش هم میترسم لو برمبه خانوم خیاط گفتم یعنی اگه خواهرشوهرم زنگ میزد منو میپیچوندین؟؟؟گفت من واسه تو لباس زیاد دوختم.الگوهات رو دارم,دوختن واسه تو هم دستم اومده.خواهرشوهرت خیلی پلاس سایزه,برام سخته لباس دوختن براش(اینجا دقیقا میتونین آیکون عروس موذی رو برام متصور شید)خیلی هم ایراد گیره.محاله واسه اون لباس بدوزم.بدبختی این خانوم خیاط رو خواهرشوهرم معرفی کرده بهممیگم بعضیها چجوری دزدی و اختلاس میکنن,من دارم از استرس و عذاب وجدان خفه میشم!!!به خواهرشوهرم مجبور شدم بگم مامانم داره برام میدوزه


سامین رو بالاخره بردم دکتر خودش.منشیش زده بود به سرش!!!به ما 7.30 وقت داده بود,ما که رفتیم گفت چند ساعت باید بشینید(همیشه همینجوری بود مطب دکترش)میگم ما میریم و دوباره دو ساعت دیگه برمیگردیم,میگه نه,اینجوری بقیه ی مریضهایی که اینجا نشستن شاکی میشنبسم الله !!!میگم آقا بچه ی من شام نخورده,میگه خوب ببرید اما سر نیم ساعت برگردیدما هم یه برو بابا تو دلمون به منشیه و یه گور باباش به رژیممون گفتیم و یه پیتزای تپل بر بدن زدیم و ساعت 9.30 برگشتیم و البته 10.30 رفتیم تو اتاق دکتر.


یک ماه نباید بره پیش دبستانی,یعنی از چشماش ذوق میباره ها.انگشتهای هر دو دستش رو طرف من میگیره و میگه مامان دو تا ده تا نرم؟؟؟؟سه تا؟؟؟؟بعد یه لبخند ملیح میزنه و دور میشه


دو هفته هم مثلا باید قرنطینه باشه و نه جایی بره و نه کسی بیاد خونمون(نباید سرما بخوره).چقدررر هم رعایت میشه.دیروز که رفتم پارچه بخرم ,مامانم اومد خونمون و پیش بچه ها موند.رفته به باباش زنگ زده و یواشکی و با صدای آروم میگه بابااا مامانجون اومده خونمون,مگه نگفتی نباید بیان؟؟!!بعد هم گفت نمیتونم حرف بزنم و زودی قطع کرد

فسقل آبرومون رو بردا.خوبه مامانم میشناستش و جدی نمیگیرتش.شب لارنس برام تعریف کرد.حالا اون بنده خدا اصلا نمیدونست مامانم خونمونه.میگه فکر کردم مامان خودم اومده بالا.بعدترش هم که خودش تشریف برد پایین,بعدترترش هم که پذیرای اقوام سببی شدیم.حالا نمیدونم کلا ما و خانواده هامون مفهوم قرنطینه رو متوجه میشیم یا نه!


نگران عقب افتادنش از درسها هستم.زنگ زدم مهدکودکش و قرار شد هر پنحشنبه برم و کتابهاش رو بگیرم و خودم باهاش کار کنم.


***مامانم الان یه پست تو گروه خانوادگیمون تو تلگرام شر کرده که روستای آلبینن سوییس به علت کمبود جمعیت مهاجر قبول میکنه.از خواهر میپرسه راسته؟؟؟به صورت خیلی پیگیر و دل خوش هم رفته لینک خبرش رو از تو گوگل سرچ کرده و واسه تامیلا فرستاده میگه ترجمه کن بخون چی نوشتهاولا که پرمیت سی میخوان(نمیدونم چیه,انگار یه جور ویزاست)که اونم میگه دوستای من ده ساله سوییسن و هنوز ندارن اونو و 800 میلیون هم سرمایه گذاری و باقیه شروطموندم چی فکر کردن با خودشون؟!خووو دِ لهنتییی ما اگه پول داشتیم منت شما اجنبیها رو میکشیدیم ؟؟؟اسکولا

نظرات (6)
ایشالا بلا از پسر گلت دور باشه. اصلا و ابدا نگران پبش دبستانی نباش. این واحد اموزشی تو کشور ما جانیوفتاده همون مهدکودک پبشرفته ست و کلاسه شده . منم عین خودت نگران غیبتای دخترم بودم. اما باور کن با وحود اینکه یه سری کتاب میدن به بچه ها اصلش همون کلاس اوله و بیشتر بچه ها بازی میکنن. بدون عذاب وجدان بزار بمونه تو خونه و تو محیط پاک باشه.
دوست خوبم:
مرسی عزیزم.چاره ی دیگه ای هم ندارم.بیشتر نگران اینم چون خیلی شعر حفظ کرده بود و نقاشیش پیشرفت کرده بود,اعتماد به نفسش خیلی بالا رفته بود.ببینه از بچه ها عقب افتاده سریعا دست و پاش رو گم میکنه.نمیدونم چرا همیشه میخواد اول باشه با اینکه ما هیچوقت ازش همچین چیزی نخواستیم
سلام وای ترانه من میخورم اون کوپولو با شیطنتاش.
دوست خوبم:
سلام عزیزم.مرسی گل گلی جون
ای جان چه ذوق میکنه برای مهد نرفتن ....ولش کن لباس خودت دوخته بشه چکار خواهر شوهر داری
یک ماهه دنبال مانتو مشکی شیک میگردم سالگرد عمومه خدا شاهده از بس گشتم خسته شدم لطفا عکس مانتوی شیک برام بفرست البته عجق وجق نباشه
دوست خوبم:
آرع.فقط دلش برای دوستاش تنگ میشه.
خووو برات میفرستم امشب.من عکس میفرستم تو با پارچه مشکی درست کن
نفله سی تا فرستادم.ایراد بگیری خفه ت میکنما.از بینشون یکی رو انتخاب کن بدوز.کور شدم
سوییس از بهشت های روی زمینه... جمع کن برو ، حتی روستاش .

ای جونم این پسرت خیلی عشقه. خیلی ماشاءالله
دوست خوبم:
مادر جان فکر کردی سوییس اصرار میکنه و من نمیرم؟؟؟خوب راهمون نمیدن کهبه خارجیها کار نمیدن نفله ها.
فدای تو مهربون
سلام ترانه جان
پسر گلت چطوره؟؟
منم درگیر اینجور حساسیت ها و اسم ها بودم چند سال
انشالله زودی بره و دیگه برنگرده
کاش میشد با درمان گیاهی ی کاری کرد ولی در مورد بچه ها به نظرم تا مطمئن نشدی از هیچ روشی استفاده نکن

برای من بعد چند سال کم شد ولی هنوز تو فصل سرد بر می گرده
با بوی سرخ کردنی سیگار...

خیلی از بچه ها رو دیدم که بعد چند سال خوب شده
البته اگه حسابی مراقبت انجام بدن
یعنی مواظب باشن پیشرفت نکنه
دوست خوبم:
سلام عزیزم.بهتره
دکتر سنتی هم برده بودم بچه رو.فایده نداشت.البته این دکترش از بهترین دکترهای اطفال رشت هستش,اما خوب آسم درمان نداره.
من خودم تو بچگی آسم داشتم و امیدوارم پسرم هم وقتی بزرگتر شد حالش خوب شه
سلام ترانه جان
واقعاً استرست رو درک مى کنم حالا خوبه مامانت خیاطه وگرنه اگر ازت مى پرسید لباستو کجا دادى مى خواستى چى بگى
بعد مگه بچه چشه که یک ماااااه نره مدرسه اون قرنطینه هم که قربانش!!!
راستى مى شه اسم اون دکتر تغذیه ایی که مى رى پیشش رو بگى ؟ ازش راضى هستى؟ انشاالله که دکتر مداح نیست!!
دوست خوبم:
سلام.نمیدونم واقعا.خیلی حس بدیه.
نباید تو دوره ی درمانش سرما بخوره.مهد و مدرسه هم که معدن ویروس هستن.
مداح نیست.من موسسه ی کیمیا میرم.تو خیابون نواب
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد