X
تبلیغات
رایتل

یادداشت صد و بیست وپنجم  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 30 آبان 1396 در ساعت 23:35

خیر سرم چند روزه میخوام بیام بنویسما.نمیشه


جمعه با یه سری دوستامون از صبح رفتیم بیرون.خیلی خیلی خیلی خوش گذشت,فقط بچه ی دوستمون باعث شد که ما قدر پسرهای خودمون رو خیلی بیشتر بدونیم.یعنی من و لارنس شب و روز باید به جون سامین و سارنگ دعا کنیم.مودبانه ترین چیزی که میتونم در وصف پسرشون بگم اینه که خیلی سرتق بود(راستش یه نیمچه هیولایی بود واسه خودش,میترسم مامانش وبلاگم رو پیدا کنه بخونه)

پسرهام رو که میزد هیچی,مامان و باباش و من و حتی لارنس رومیزد.بچه ها معمولا به لارنس روی خوش نشون نمیدن و ازش میترسن.این فسقلی انگار نه انگار!هیچکس حریفش نبود.باباش واسه حساب بردنش,میگفت رادمانننن تا سه میشمارممممم,تا میگفت یککککک,رادمان میومد مستقیم تو چشمش نگاه میکرد و تند میگفت:دو سه


سامینم یه جا رو لبه ی آلاچیق وایساده بود و داشت بیرون رو نگاه میکرد,از پشت هلش داد.خدا روشکر سامین دو پا پرید پایین.اگه سارنگ بود که طفلی با صورت میخورد زمین.کبابها رو از تو بشقابمون ور میداشت میداد به گربه هابا واژه ی شرمندگی و خجالت کلا بیگانه بود بچه م.


من  بچه ها رو خیلی دوست دارم و روشون خیلی صبورم(جز پسرهای خودم فکر کنم).شیطونیهاشون برام بامزه است,اما دیگه تا آخر شب دوست داشتم برگردم خونمون.حالا طفلکی مثلا از من خیلی خوشش اومده بود و یکسره تو بغل من مینشست.سامین هم که رو من حساس,کلافه شده بود اساسی.همسن و سال سامینمه.نیم وجبی واسه 6 تا آدم بزرگ تصمیم میگرفت.پدر و مادرش بنده های خدا هزار بار عذرخواهی کردن.فرداش پدره جدا زنگ زد به لارنس و باز عذرخواهی کرد,مادرش هم جدا به من زنگ زد.نمیدونستم چی بگم!هی میگفتم اشکال نداره بزرگ میشه و خوب میشه.مامانش میگفت من از دو سالگیش همش همین حرف رو میزنم.دلمم میسوخت برای شرمندگیشون.اما لارنس میگفت مقصر خودشونن.ولی در هرصورت بچه است دیگه,به نظرم باید یه فکر اساسی براش بکنن و با یه  مشاور خوب مشورت کنن.


وقتی بالای کوه بودیم,موبایلها آنتن نمیداد.اومدم پایین دیدم مامانم شونصد بار زنگ زده,بهش زنگ زدم و کلی غر زد چرا بهش خبر ندادم رسیدم اونجا حالا خوبه میدونست میریم بیرون.با خواهرهام اینطور نیستا.کلا مامان باباها رو که میشناسید,هرچی زور دارن سر بچه ی اول تموم میکننهمیشه ی خدا از همون اول باید میدونستن من کجام و با کی میرم,چون نگرانم هستن,اونوقت دوتا خواهرهام رو در پناه خدا و چهارده معصوم میفرستادن بیرونکوچیکه که در حدیه که اگه زبونم لال, ازش بپرسن کجا میخوای بری,بهش برمیخوره!!!


خلاصه گفت شب بیاین آبگوشت ببرید,منم گفتم کی حال داره قابلمه بکش بکش کنه,تازه بچه ها هم که آبگوشت نمیخورن و باید با این خستگی یه چیزی درست کنم براشون,کلا چتر شدیم خونه ی اونا و غذای بچه ها رو هم مامانم زحمتش رو کشید


کتاب دختری در قطار رو خوندم,اونم تو دو روز.من خوشم اومد,کتابهایی که راکد هستن  و هیچ ماجرایی توش نیست, خسته م میکنه.این سریع و هیجانی میرفت جلو.اما گمونم تو سبک کتابهایی که دوستام میخونن نباشه.


یه برنامه برادر شوهرم فرستاده واسم که میتونی متوجه بشی کی عکس پروفایلت رو میبینه,یا سیو میکنه.با دیدنشون مشکلی ندارم,اما سیو کردن دیگه چه صیغه ایه!!!خل میزنن بعضیها.مثلا عکس منو سیو میکنه که چی بشه!!!خدا شفاشون بده.


***پست چند وقت پیش خورشید جان در مورد آموزش جنسی بچه ها,منو یاد 6 سالگیم انداخت.دختر همسایمون که دوسالی بزرگتر از من بود,اومد و یه چیزایی به من و دختر عموهام در مورد بچه دار شدن گفت.ما هم در کمالللل معصومیت و صداقت کودکانه,اومدیم از رفیق بی کلک مادرمون پرسیدیم جریان چیه(چشم باباهامون روشن)اونا هم نامردی نکردن و صاف تو چشممون نگاه کردن و گفتن نههههه دروغه,مامان باباها دست هم رو نگه میدارن و دعا میکنن و خدا بهشون یه بچه ی گوگولی میده!!!

قیافه ی من تو اون لحظه این بودااولش که دوستم برامون گفته بود,دو به شک بودم,با این جواب مامان و زن عموم مطمئن شدم دختره راست گفته,همچین هول کرده بودن,خیلی تابلو بودنمحض اطمینان هم فرداش رفتم دست فرزاد,دوست بچگیم رو گرفتم و تو دلم دعا کردم,دیدم نخیرررر بچه دار نشدم,به همین راحتیها نیست(البته از نه ماه انتظار و این حرفها خبر نداشتم,فکرمیکردم دیگه حداکثر تا فرداش باید بچه م به دستم برسه)خلاصه همون باعث شد که دیگه هیچوقت از مامانم هیچی نپرسم و همین شد که حواسم باشه هیچوقت از اعتماد بچه م سواستفاده نکنم و اگه سوالی در این موارد ازم پرسید,درست اما اندازه ی فهم و درکش بهش جواب بدم.

نظرات (16)
وای ترانه مردم از خنده جایی که گفتی رفیق بی کلک مادر

من فقط پرسیدم بچه از کجا میاد...مادرم میگفت از هوا میوفته
بعدناش میگفت از تو ناف خخخ
زیاد کنجکاونبودم
ولی دخترم خیلی فضولوکنجکاوه قانع نمیشد
خواهرم یه پسرداره زلزله
یه دفعه هندونه میخوردیم روبرومون بود...بیهوا چنگالوپرت کردطرفمون...خدارحم کرد ...چنگال خورد تو پوست هندونه...فقط خاست خدابودا وگرنه چشمونو دراورده بود دیوونه
خواهرم یه بچه دیگه اورد...انگار پسرش ارومتر شده....
دوست خوبم:
یا خدااا.خدا به خواهرت صبر بده.به این دوستمون حرف بچه ی دوم بزنیم تیک عصبی میگیره
اوه اوه
منم از این بچه هایی که به زلزله هشت ریشتری شبیه هستن دیدم
جایی خوندم که نوشته بود خوردن کندر توی دوران بارداری باعث میشه بچه به بیماری بیش فعالی دچار بشه
نمیدونم این نظریه ثابت شده یا نه
ولی مطمئنم این بچه ها بیش فعالی دارن
فکر میکنم ثبت نام این بچه ها توی باشگاههای ورزشی که انرژی اونها رو تخلیه کنه میتونه خیلی توی آروم شدنشون موثر باشه
دوست خوبم:
میگن خیلی چیزها تاثیر داره.حالا نمیدونم.
اینجور بچه های پیگیری مداوم خانواده با مشاور رو میخوان.من که اینجوری فکر میکنم.تو ایران خیلی جا نیوفتاده
میگم حالا به بچه همسایه تون کی گفته بوده؟؟؟؟
خداییش انتظار داری مادر بیچاره چطوری به بچه 8 ساله توضیح بده؟
ما به بچه های شلوغ و تخس و بی تربیت میگیم جن توله.
والا آدم بیشتر دلش میخاد مادره رو بگیره یه دل سیر کتک بزنه بس که عمدا خودشونو میزنن به اون راه و خونسردن
دوست خوبم:
یادم نیست,اما گمونم خودش یه چیزایی دیده بود.طفلک بابتش کتک هم خورده بود.

دوره ی ما که توضیح نمیدادن,اما اگه بچه ی من ازم مستقیم بپرسه,اول از مشاور راهنمایی میخوام و بعد بهش توضیح میدم.

خخخخ.اسم برازنده ایهخوشم اومد.

بنده ی خدا این مامانه که خودش رو رسما هلاک کرده بود.ولی از پس بچه برنمیومد
اره واقعا خیلی خوب بود...منکه هنوز ازدواج نکردم.ولی فهمیدم اگه یک روزی ازدواج کردم و بچه دار شدم.حواسم باید خیلی جمع باشه که به سوالهاش در حد سن خودش جواب بدم.ورگنه بی اعتماد میشه و دنبال جوابش بیرون از خونه میره و ممکنه درست راهنمایی نشه.
حالا چه جنسی چه غیرجنسی.
ولی اغلب ما توی‌زمینه جنسی عاطفی مشکل داریم.چون منع شدیم یا از دیگران شنیدیم.
این هجمه ترسی که دهه۶۰ از شب اول ازدواج دارن و عدم رضایت از زندگی زناشوییشون خب نتیجه همین اطلاعات وحشتناک و نادرستیه که میشنیدن...:(
دوست خوبم:
درسته همینطوره.خدا روشکر پدر و مادرهای امروزی خیلی آگاهترن نسبت به دوره ی ما.
ایشالا قسمت خوبی نصیبت بشه و خوشبخت بشی عزیزم
ولی ترانه تحمل بچه شیطون به مراتب آسون تَر از تحمل بچه کثیف و مادر نفهمه همسر من یکی از خواهرزاده هاش الان شیش سالشه کلا وقتی میاد خونه ما حتی خود همسر هم کفری میشه چند وقت پیش یدونه انار گرفت دستش اتاق پسرم تا میل پذیرایی را به گند کشید بعد مادره عین گاو
باز تو دلت خوش بوده مادرش عذرخواهی کرده
ولی من پسرم خیلی مظلوم دلم میسوزه براش باور میکنی خودش از من بهتر اتاقش را جمع و جور میکنه مظلوم بودن زیادم خوب نیست
من خودمم کنجکاو بودم تو شش سالگی سوالای مثبت هجده زیاد میپرسیدم
و البته دقت فراوان روی زوجهای جوان
دوست خوبم:
آره بچه های بی تربیت هم غیر قابل تحملند.با مادر نفهم که دیگه هیچی
الهییی خدا حفظش کنه.
جواب درست میگرفتی؟؟؟
زوج جوون نداشتم اطرافم
شیش سالگی من ولین بار که راجع همین چیزایی کنجکاو شدم شونزده سالم بود شماها عجب بلاهایی بودین!!!!!
دوست خوبم:
واقعا شونزده سالگی؟؟؟؟خیلی دیر نبود
روم زیاد بود
خیلی بامزه بود اینکه خواستی روش بچه دارشدنو امتحان کنی

موندم مادرو زنعموتون چیز دیگه بفکرشون نرسید بهتون بگن
پدرو مادرمن میگفتن خدا میده بچه رو
ما میگفتیم از کجا میاد میگفتن از توی شکم مادر که بزرگ شده
یادمه هرخانمی که شکمش بزرگ بود فکر میکردیم نی نی داره حتی مادربزرگ بنده خدامو
بعدا به شوخی گفتن عمو فلانیم حامله ست بخاطر شکم بزرگش
اونوقت بافکر بچگونه غصه میخوردیم که عمو که می می نداره بچش جطوری سیر میشه وشیر میخوره
فیلسوفی بودیم بخدا
دوست خوبم:
خوب اونی که مامانت به تو گفته بود رو که قبلا به ما گفته بودن,من که گفتم دختر همسایمون اصل کاری رو بهمون رسونده بود.میخواستن اونو جمع کنن.اینکه چجوری تو شکمه میره
میگم ترانه واقعا این نرم افزاره نشون میده کی عکستو سیو کرده، اینکه خیلی بده،‌من مدام پروفایل یه نفرو چک میکنم و اصلا دوست ندارم اون بفهمه،‌خیلی بد میشه
عاشق این دورهمیهاتونم من، اون بچه شیطونه منو یاد بچه دوست سامان انداخت که اونقدری تو اون سه روز تو یزد ما رو اذیت کرد که دلمون میخواست یه جا دور از چشم پدر و مادرش دوتایی بریزیم سرش تا میخوره بزنیم! واقعا از خونسردی پدر و مادرش در شگفت بودم. جفتشون هم مثل هم بودند، فقط موندم با وجود اون بچه چطور تونستن دومی رو هم بیارن!
حالا همینا میخواستن بیان خونمون چندوقت پیش که کنسل شد...هنوز میترسم از روزی که دوباره بگن میخوان بیان
ترانه واقعا انتظار داشتی وقتی از مامان بابات راجع به بچه میپرسیدی واقعیتو بهت بگن! اونا به نسبت زمان خودشون خیلی هم بد توضیح ندادن من که وقتی یه سوال اینطوری پرسیدم ماماننم گفت دیگه از این حرفها نزن، کی بهت اینا رو گفته؟
دوست خوبم:
خوب اونی که عکس میذاره پروفایل,حتما واسه دیدن گذاشته دیگه.لازم نیست به خاطرش ناراحت باشی.اما سیو کردن کار زشتیه.

من خودمم دو تا پسر دارم,اما برام وحشتناکه جایی برم که اونها هم بچه داشته باشن.یعنی خونه رو میترکونن.

راستش اگه الان از من بپرسی,میگم آره درستش این بود که یه جورایی بدون اینکه بترسیم,حقیقتش رو بهمون بگن.من بعد اون هیچوقت جواب این سوالهام رو از مامانم نخواستم
راستی عزیزم اون برنامه هم الکیه ها
امتحان کن ،مثلا به شوهرت بگو عکستو سیو کنه ببین تو لیست میاد
راستی درجواب یکی دوستان نوشتی داروی بیش فعالی عوارض داره،دوستم اگه اون بچه مشکل بیش فعالی شدید داشته باشه ودارو نگیره متاسفانه عوارض بدتری رو باید متقبل بشه بچه ببش فعال کتک میخوره سرزنش میشه نگاههای بد دیگران رو میبینه خیلییی ازبچه هاباهاش دوست نمیشن افت تحصیلی ودوباره سرزنش وهزار بدبختی که ممکنه ویرانش بکنه...که درمقابلش عوارض قرص هیچییی نیست ،هرچند مشاوره هم بااااید درکنارش باشه
البته ممکنه این بچه تربیتش غلط بوده
به هرحال امیدوارم مامان باباش کاری براش بکنن
دوست خوبم:
باشه.انجامش میدم

اگه بچه ی خودم بود حتما براش کاری میکردم و پیش مشاور کودک میبردمش.
طفلی اینجور بچه ها
سلام، این بچه بیش فعاله و باید پیش متخصص مغز و اعصاب بره و دارو استفاده کنه. همین جوری که خودش خوب نمی شه.
اون برنامه هم که می گید درست نیست برنامه سازها برای تبلیغ و پول این برنامه ها رو گذاشتند. اگه چنین چیزی درست بود به ضرر سازنده ی این برنامه ها بود و مدیران تلگرام و اینستا اجازه ی چنین کاری رو نمی دن.
دوست خوبم:
سلام عزیزم.بیش فعال که هست اما تو خیلی برنامه ها هم گفتن داروهای بیش فعالی عوارضش زیاده و بهتره داده نشه بهشون.در هر صورت به نظرم صورت خوشی نداشت اگه من بهشون چیزی میگفتم.

اون برنامه اسم کسایی که تو مخاطبین تلگرامم هستن و پروفایلمو دیدن رو هم میده ولی ها
آخییی خیلی دلم برای اون پسربچه سوخت خداکنه تادیرنشده فکری بکنن براش
میگم ترانه جون حسابی شیطونیاتو کردی ها
اونجاکه دست پسره رو گرفتی دعاکردی باحال بود خوشم میادنترسیدی دعات مستجاب بشه
دوست خوبم:
منم خیلی دلم سوخت.طفلی از همه طرف و مدام سرزنش میشنید.حتما حس خیلی بدی داشت طفلکی.

شیطون که بودم اما بیشتر از اون خیلی کنجکاو بودم,باید ته همه چیز رو خودم شخصا در میاوردم.

نه نترسیدم گمونم خوشحال هم میشدم,یه عروسک زنده گیرم میومد
بچه شیطون خوبه ولی بی ادب نه
ادب بچه از خودش مهمتره برای من
دلم بچه شیطون میخاد ک از دیوار راست بره بالا و اشکمو دربیاره ولی مودب باشه دیوانه ام بچه شیطون دوس دارم

درمورد سوالم خیلی موافقم باید واقعا راست گفت ب بچه
90 درصد ما دهه شصتیا این مسائل خاص زندگی رو از جمع های دوستانه شنیدیم ک خیلی بده و باید مادرامون پیشقدم میشدن ک نشدن متاسفانه .
دوست خوبم:
بچه دارید؟؟؟ایشالا اگه ندارید خدا قسمتتون کنه و بعد متوجه میشید بچه ی آروم چه نعمتیه

خوب نمیشه پدر و مادرهای اون دوره رو مقصر دونست.واقعا کسی نبود راهنماییشون کنه
چقدر خاطره ۶سالگیت قشنگ بود و چقدر بامفهوم..خیلی خوب بود:)

بچه دوستت مشکلی نداره.فقط استعدادش کشف نشده.
استعداد و هوش بچه ارو پیدا کنن و بزارنش توی اون راستا تقویت بشه.از این سردرگمی و شور و هیجان کاذب بیرون‌میاد.
(استعداد و هوش تنها منظورم تست آی کیو و ای کیو نیست...تمام هوشهای انسانی منظورمه)
دوست خوبم:
واقعا؟؟!!!دو دل بودم بنویسم یا نه.

به نظرمنم مشکل غیر قابل حل نداره,باید راهش رو پیدا کنن.
طفلکی پدر و مادرش مدام عذرخواهی میکردن.ولی در کل بچه ی شیرینیه.
خداییشش اعصاب میخواد بچه شیطون منکه کلا اعصاب این بچه هارو ندارم
مامانت چه بامزه درمورد بچه دار شدن گفته آره یادمه زمان خودمون کلا میپیچوندنمون منکه اصلا تو فاز این حرفا نبودم
دوست خوبم:
خدا به مامانش صبر بده.خدا وکیلی از جون برای سر و کله زدن باهاش مایه میذاره.در حدیه که شوهرش حرف بچه ی دوم میزنه,این طفلکی به لرزیدن میوفته.

با این پیچوندنشون,خیلی تابلو بود آخه
من فکر میکنم اکر بچه ها شبیه این پسر دوستتون شدن متاسفانه
خیلی چیزا باع شده ملا نوع تغذیه تربیت ناردست و شرایط زندگی
انشالله که ی فکر اساسی بکنن
اره موضوع خیلی مهمی هست و باید پدر مادر ها اموزش ببینن
دوست خوبم:
خوبی سپیده جانم؟؟؟
نمیدونم,بعضی روانشناسها هم میان سریع انگ بیش فعالی میزنن و دارو تجویز میکنن.موافق دارو دادن نیستم اما خودم هم نمیدونم چه کاری باید انجام بدن
یکی از بچه های فامیل ماهم البته دختر همینطوری بود ، پیش مشاور برده بودنش و گفتن زودتر باید بفرستینش مهد ، احتمالا پدرو مادر خیلی با بچه راه میان ولی خب طرز رفتار معلم ها خیلی فرق میکنه و الان خیلی خوب شده....
دوست خوبم:
این بچه مهد کودک رفته و الان پیش دبستانیه.خیلی بچه ها شیطونن اما این طفلکی شیطون خرابکاره
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد