X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یادداشت صد و هفدهم  چاپ

تاریخ : جمعه 5 آبان 1396 در ساعت 16:18

دو سه روز پیش کل خونه رو تمیز کردم و جارو کردم و طی کشیدم,لباسشویی روشن بود,تا اومدم بشینم دیدم کل آشپزخونه و هال رو آب ورداشتهوقتی داشتم کار میکردم سارنگ رفته بود لوله آب لباسشویی رو درآورده بود و انداخته بود کف زمینجونم در اومد.خستگی به تنم موند.


چند روز پیش لارنس اومد خونه و گفت خانواده ی نامزد سعید دعوتمون کردن برای جمعه.پاگشای سعید بود.چند هفته قبل مامان لارنس اینا اونا رو دعوت کرده بودن که البته به ما نگفته بودن(مطمئن نیستم لارنس راستش رو گفته باشه,وقتی گفتم خنده داره واسه پاگشای عروس,مامانت مارو دعوت نکرده ولی حالا واسه سعید رو بریم.لارنس گفت همون روزززباباش زنگ زده و گفته که ماهم بریم,من باور نمیکنم و صد البته که حتی اگه راست بود هم,محال بود من برم)لارنس گفت نمیریم.منم برام یه جوری بود رفتن اما محض اطمینان و محکم کاری  رفتم یه تونیک خوشگل بافت خریدم


تا پنجشنبه نرفتنمون جدی شد,ته دلم دوست داشتم برم,تا اینکه دیروز با یکی ازدوستای خوبم حرف زدم و بهم گفت بهتره بری,تو از طرف خانواده ی جاریت دعوت شدی,برای چی به خاطر مادرشوهرت بیای خودت رو از همین اول  بد نشون بدی ؟!دیدم حرفش منطقیه.به لارنس گفتم حتما باید بریم,نمیخوام اونا به خاطر رفتار بچگانه ی مادرت,تصور خوبی نسبت به من نداشته باشن.


خلاصه دیشب فهمیدیم که تولد نامزد سعید هم هست,صبح بلند شدم و رفتم براش یه پیراهن خوشگل مشکی کوتاه خریدم. وقتی رفتیم خونشون, بچه ها بی نهایت شیطونی کردن و سعید از حرص و جوش گمونم 4 کیلو کم کرد


به مامان لارنس سلام کردم اینبارمعقول جواب دادولی دیگه نگاهش نکردم.

بعد شام کیک آوردن و صد رحمتتتت به خواهرشوهرم,سعید و نامزدش شونصد تا عکس از خودشون گرفتن.یه کوچولو هم همه رقصیدن حتی مامان بابای لارنس و مامان بابای نامزد سعید.

سعید واسه کادو یه گوشی خرید و یه عکس خودشون رو داده بود رو گارد گوشی چاپ کردن.بامزه بود کارش.


برای اولین باررر در زندگیمون لارنس بسیار از من و لباسم تعریف کردمیگفت بالاخره بعد اینهمه سال یه چیزی خریدی که به دل من بشینه,هم بلنده,هم یقه ش بسته است,هم آستین داره.خخخخخ

در کل شب خوبی بود,خوش گذشت.


***چهارشنبه پیش دبستانیه سامین جلسه گذاشته بودن.رفتم.برام عجیبه که خیلی ازمادرها براشون مهم نیست و نمیان.درمورد سامین گفتن که خیلی پسر مودب و باهوشیه,فقط بی نهایت به من وابسته است و مدام میخواد بیاد خونه چون دلش برای مامانش تنگ میشه(عزیزم)و اینکه اعتماد به نفسش پایینه.چرا آخه!از در ساختمون که میاد بیرون با کلی مردهای مغازه دار,سلام علیک داره.خیلی زود ارتباط برقرار میکنه و راحت حرف میزنه و باهمه آشناست,اما تو کلاس چرا خجالت میکشه و به خودش اعتماد نداره رو نمیدونم.




نظرات (10)
عجیبه که برای پاگشا به شما نگفته مادرشوهرت،‌والا برای من یکی همین یه حرکت بس بود که قید همه چیو بزنم اما نهایتا کار خیلی معقولی کردی که مهمونی رو رفتی، آدم بهتره هیچوقت خودشو بدهکار بقیه نکنه و نشون بده که ایراد از رفتارهای خودش نیست
آفرین دوست شاداب و شیطون و عاقل من
دوست خوبم:
دور از انتظار من نبود.هیچوقت دلم نمیخواد پا تو اون خونه بذارم.اصلا اینکه دوباره ببینمش و بهش بگم مادر و ازم بخوان دوباره روابط رو از سر بگیریم کابوسه برام
ترانه دوست خوبم منظورم فرهنگ و سلیقه نبود من از لحاظ جنبه های دیگر گفتم و دلیل براش دارم خودت میدونی که من کامنت گذاری هستم که در تمام کامنت هام صد در صد همه متوجه شدن من یک زن مذهبی و سنتی نیستم از دیدگاه یک فردی که در یک خانواده آزاداندیش و امروزی بزرگ شد نوشتم من در شمال تهران هویتم شکل گرفت اینجا دیگه واقعا نمیشه خیلی با فرهنگ و سلیقه ای که شما میگید مخالفت کرد روزی منم مثل شما خوشبین بودم من چند مورد برام پیش اومده که متوجه شدم ایران وسیع و متمدن متاسفانه مردمش که همون فامیل و دوستان هستند همه جوره فرهنگ و سلیقه شون در عین حال که می تونه امروزی و آزاد باشه به همون اندازه هم می تونه برداشت های نادرست و نگاه هایی که زمینه نظر مرد به زن داره داشته باشه من درباره فرهنگ کلی جامعه مون گفتم تو ایران تو هر جمعی پوشش کامل اطمینان تر و مصون تره من با افراد مذهبی سروکار ندارم پس من درباره همان جمع به اصطلاح فرهنگ و سلیقه که پوشش راحت رو می پذیره دارم حرف میزنم ایرانی ها ظررررررفیت ندارن همه شون از یک قماشن من نگفتم مذهبی ها امل هستن و افرادی که پوشش آزاد دارن بی بندوبارن من میگم تو این مملکت تا کمی راحت بگردیم فکرهای ناجور حتی تو ذهن افراد غیرمذهبی میاد .کامنتم زیاد میشه اما تعریف میکنم .
من و همسرم با یک زوج که ازآشنایانم بودند رفت و امد داشتیم فوق العاده باکلاس و آزاد می گشتند منم به خاطر اینکه در این جمع باهام همخوانی دارن آزاد لباس پوشیدم ااااااما ترانه فکرش رو نمی کردم که اون آقا با وجود چنین فرهنگ و سلیقه و همسرش که خودش آزادانه لباس می پوشید در درونش به من شک بکنه و تا موقعیت جور شد به من پیام داد از من خوشش میاد و...خیلی شوکه شدم خیلی عصبانی شدم به همسرم نگفتم اما با یک بهانه رابطه خانوادگی رو قطع کردم و توبه کردم که دیگه به اسم آزادی و فرهنگ این مدلی لباس باز و تنگ نپوشم چند مورد دیگه بود که البته اونا کار به پیام نکشید.تو قشر سینما و موسیقی که اونا دیگه ته خط سلیقه و فرهنگ خاص هستند هم چنین نگاه هایی وجود داره تا یک خواننده زن یا یک بازیگر سینما در فضای کاری خودشون رعایت نکنند ناخواسته مورد قضاوت و حتی پیشنهاد بی شرمانه بهشون میشه.نوع پوشش در نگاه دیگران اعم از مذهبی و غیرمذهبی یک چراغ سبزست این نتیجه گیری منه حالا دیگه نمیدونم چقدر درسته.
ترانه من اصرار به اثبات حرفام ندارم شما مثل خواهرمی فقط تو کامنت قبلم خواستم از رفتار همسرت تمجید کرده باشم چون میدونم چی میگه متوجه حرفاش شدم و بابت این نگاهش خوشحالم جامعه ایران بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی فاسد شده همه عار شدند آمازون
(تو قبایل آمازون زنها نیمه برهنه ان و کسی بد نمیدونه.) شوخی می کنی اینجا ایرانه چه بخواهیم و نخواهیم همه ی ما به نوعی به خاطر تبلیغات حاکمیت و نوع فرهنگ عجین شده مان درگیر دیوارکشی ها هستیم من و شما هنر کنیم بد ندونیم دیگران بد میدونند .
دوست خوبم:
عزیزم مرسی از نظر لطفتون در مورد خودم و همسرمو مرسی از کامنتتون.
در اینکه مردها و حتی زنهای ما پر از فکر شهوت و عرضه و تقاضا شدیم شکی نیست.
در اینکه با تحمیلات صاحبهای قدرت , از اونور بوم هم افتادیم شکی نیست.
اما به نظرم اون آقایی که مثال زدید,حتی اگه پوشیده بودید هم همونقدر هیز و کثیف بود.دیگه ذات خراب خرابه دیگه.
حرفهای شما درست,اما هنوز نظر من اینه که پوشش یه سلیقه است.اینکه فکر و مغز بعضی از مردها تو جامعه ی الان ما شده عقده ی سکس و تحریکات مداوم(حالا به هر دلیلی )رو منِ یک زن, بابتش نمیتونم و نمیخوام کاری انجام بدم.
یه مثال هم من براتون میزنم.تو شهر ما میدونید اکثر جشنها مختلطه.حالا یکی با حجاب میاد و یکی بی حجاب.در مورد مثلا روسری یا کت و شلواری که یه خانوم تو جشن میپوشه میگم.برای مردهای ما دیدن این خانوم تو جشن بدون روسری و حالا کت و شلوار خیلی عادیه(دیگه حداقل اینو اطمینان دارم که نگاه هیز رو ما زنها خوب تشخیص میدیم)اما همون خانوم با مانتوی کوتاه بیاد تو خیابون,یا اگه روسریش از سرش بیوفته,حواس همون مرد کاملا بهش جلب میشه.
دیگه در مورد قبل انقلاب و ساحل دریا و مایو پوشیدن خانومها و برخورد عادی آقایون حرف نمیزنم.
من فکر میکنم مردهای ما شرطی شدن نسبت به حجاب.عزیزم ببخشید دیر جواب دادم
http://hamalsaran.blogfa.com/
سلام.
آدرس وبم هست.
« همراهان علامه ». عنوان وبم هست.
البته این یکی وب خاطراتم در دوره کارشناسی ارشد دانشگاه علامه طباطبایی طی یک و نیم سال گذشته.
مطالبش از نزدیک دوسال قبل آماده بوده رویش کپی پیست کرده ام.
فعلا مطلب افزودنیی نخواهد بود مگر نظرات وبلاگ نویسان و پاسخ دهی خودم در قسمت نظرات فقط البته.
یک جزیی تهش مونده برای خاطرات تزنوشتن برای ارشدم .
البته این وبم علمی و خاطراتیمه اما چندوب دیگرهم این روزها ساخته ام.
بعدا روی همین وبم ادرس هایشان را هم می دهم.
وقت کردید حتما بیایید و مطالعه کنید البته برای برخی افراد که دیگر دکتراشونم رفتند شاید چندان مفید نباشه اما گمانم جالب باشه.
الکی نبود همکلاسی ها و اساتید دانشگاه ازاد له له می زدند وارد علامه بشوند ولو با رتبه های سه رقمی افتضاحشون.
واقعا فوق العاده است از هر جهت.
همچنان نوشتنم هم ادامه داره.
کتاب هفتممم همزمان با ورودم به ارشد علامه طباطبایی نوشتم و چاپ و منتشر کردم.
الانم درحال چاپ سری دوم هفت جلدی کتبم هستم.
دلم خیلی خیلی برای دنیای وبلاگ نویسی و وبلاگ نویس های تنگ شده بود اما گفتم تا انتهای ارشدم تمام وقت و فکر و دلم را بدهم فقط به دروس و تحقیقات ارشدم و دانشگاهم که خیلی هم عالی شده.
و همچنان دوستی محشر مفید سپیده هم ادامه دارد.
===
خوشحال می شم ادرس وبم در اختیار دیگرانی هم که خودم نمی شناسم و شما می شناسید قراربگیره.بالاخره خاطرات و تجربیات دوره کارشناسی ارشد دانشگاه علامه طباطباییه، کنکورارشد سراسری مرحله دوم با رتبه 52 هم به قول استاد زبان ششمم یعنی آلمانی بازم کم چیزی نیست و بعدشم بارم های عالی آوردنت و داخل نمودار دانشجوی موفق کل علامه قرار گرفتنت
دوست خوبم:
چقدر اسمتون آشناست برام.چشم و موفق باشید
چ خوب شد که رفتی افرین ب خودت و دوستت

اگه شوهرنکرده بودم میومدم خواستگاری سارنگ
دوست خوبم:
من انقده ماهممممم
ایشالله واسه دخترت ما میایم
ترانه جون عاشق اون کنجکاوی هاتم حدس زده بودم که کنجکاوی هات در قبول کردنت بی تاثیر نبوده
خوب کاری کردی رفتی مردها تودار هستند به دل می گیرن کینه میکنن .
به شما تبریک میگم بابت چنین همسر خوبی درست گفته لباس تو مهمانی پوشیده و سنگین باشه خیلی عالیه حریم خانواده و حرمت ها حفظ میشه حالا متوجه شدم که همسر خوب و درستی داری. اون دسته از مردانی که نوع پوشش خانم شان در مراسم ها مهم نیست روشنفکر نیستند از روی کمبود و عقده توهم زدن که روشنفکرن در واقع بی بندوبارن هم شوهر و هم زن باید چارچوب های اخلاقی و حریم خانوادگی رو همه جا حفظ کنند آزادی تو زمینه های دیگه کاربرد داره. خودتون که میدونیدمن مذهبی نیستم اما اصطلاحا روشنفکری مدل آزادی بی مرز که بی بندوباریه هم مال عقده ای هاست من تو مهمونی ها روسری ندارم آزادم کلا به حجاب مو معتقد نیستم اما برای خودم مرز قائلم هیچ وقت با لباس تنگ و باز وارد مهمونی مختلط نشدم شخصیت انگار زیرسوال میره .
دوست خوبم:
به هر حال کنجکاوی دلیل پیشرفت بشریته دیگه
شوهرم میگفت نریم,کلی مخش رو زدم تا راضی شد
نه دیگه با این قسمت حرفاتون خیلی موافق نیستم.بی بند و باری یه چیزه,سلیقه و فرهنگ آدمها یه چیز دیگه.
من مطمئنا نمیام تو جمعی که فرهنگ پوششون با من فرق داره هر لباسی رو بپوشم.قبلا هم گفتم دوستهای مذهبی زیادی دارم که حتی گاها تو جمع اونا و به احترام عقاید اونها روسری هم گذاشتم,اما همونطور که هیچوقت فکر نکردم که کسی حجاب داره امله,به کسی که پوشش بازتری نسبت به من داره هم ,بی بند و بار نمیگم.خیلی راحت معتقدم تو فرهنگ دیگه ای بزرگ شده و همه قابل احترامن.همونطور که تو قبایل آمازون زنها نیمه برهنه ان و کسی بد نمیدونه.
بعد ازدواج خوب به خاطر علاقه ای که به همسرم دارم,پوششم شاید به سلیقه ی اون نزدیکتر شده باشه,اما حقیقتش از نظر من شوهرم نمیتونه تو این مورد به من ایرادی بگیره.من 7 سال با شوهرم دوست بودم و عین اون 7 سال دیده که لباسهام چه جور بوده و حتی بهش گفتم من همینم,سلیقه و فرهنگِ پوشش من همینه.پس الان به نظرم حق اعتراضش بی معنیه.
بمیرم برات چی کشیدی!!!
همیشه به مهمونی، شما بزرگواری کردی رفتی!
چرا مردا همیشه از مدله لباس پوشیدنه خانوماشون شاکین! باز خوبه همسرت یه بار به ارزوش رسید...
شاید موقتیه کم کم خوب میشه، با مربیش صحبت کن روی اعتماد له نفسش کار کنن..
دوست خوبم:
خدا نکنه عزیزم
مرسی.خخخخ اگه نمیرفتم از کنجکاوی میمیردم گمونم
واییی آره,هم میخواد لباسم شیک باشه و از همه بهتر باشم و هم پوشیده باشه از همه طرف
اونروز خیلی با مربیش حرف زدم.ایشالله که بهتر میشه
سلام عزیزم
کارت خوبی کردی رفتی
و گرنه جاریت هیچ وقت یادش نمی رفت
دوست خوبم:
خودمم خوشحالم رفتم,مخصوصا که عاشق مهمونیم
خوب کاری کردی رفتی ، ادم جایی دعوته میره...
من بودم اونجا اعلام میکردم که مراسم قبلی دعوت نبودم و نیومدم
دوست خوبم:
آره واقعا.خوب شد رفتم و الا میگفتن مادرشوهرش حق داره.
کسی نپرسید اما تابلوئه همه میدونن
چه خوب که رفتی ای کاش همه مون ازین دوستا داشته باشیم که درست راهنمایی مون کنند .
دوست خوبم:
بله بله ایشالله قسمت شما
واعجبا از این عقل دوستت این درایت نهفته اش کجا بود تاحالا
لباسها عالی بودن و چون خودت زیبایی هلباسی هم بپوشی بهت میاد
اعتماد به نفسش پایین نیست عکس من لای کتابشه سکوت تو کلاس بخاطر اونه
دوست خوبم:
انتظارش رو نداشتیولی خدایی خیلی خوب گفتی.درست بود حرفت.
واییی مرسیییچشمات خوشگل میبینه.
خخخخ.حتما دیگه برم یه نگاه بندازم به کتاباش
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد