X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یادداشت صد و سیزدهم  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 27 مهر 1396 در ساعت 14:07

پست بهراد منو برد به وقتی خیلی بچه بودم.جالبه این خاطره برام خیلی محو بود و با سوال بهراد یهو تو ذهنم پررنگ شد.

 6_7 ساله بودم,مامانم دعوام کرده بود,فقط یادمه دلم خیلی شکست,یه ساک ور داشتم و لباسهام رو ریختم توش,گذاشتمش پشت در اتاقمون تا وقتی همه خوابن فرار کنم و برم تو جنگل یه کلبه پیدا کنم(کلبه!!!جنگللل!!!)و واسه همیشه  اونجا زندگی کنم .غذا هم میخواستم میوه های جنگلی بخورم 


حالا نمیدونم اصلا چجوری قصد داشتم به جنگل خودم رو برسونما,اما مطمئنا کارتون خانواده ی دکتر ارنست خیلی روم تاثیر گذاشته بود


فقط تنهایی جرات نداشتم.به تامیلا گفتم با من بیاد,نامردی کرد رفت به مامانم اینا گفت ترانه امشب ساعت دوازده شب میخواد فرار کنه.هیچی دیگه,لو رفتم دیگه.فرارم کنسل شد 


***راهنمایی که بودم یه دوستی داشتم که خانواده ی خوبی نداشت.از من میخواست باهاش فرار کنم,یا اینکه از مامان و بابام اجازه بگیرم و بیاد با ما زندگی کنه.خیلی هم اصرار میکرد,خوب هیچکدوم نمیشد, اما خودش بالاخره تو سن 14 سالگی با یه مردِ 40 ساله فرار کرد.بعد یکی دو روز پیداشون کردن البته و طفلکی رو از مدرسه اخراج کردن(اینم روش مددکاریه مملکت ماست برای اینجور بچه های مشکل دار)بعد اون به شدت,حتی یک کلمه حرف زدن و ارتباط با اون دوستم , از طرف مدرسه و خونواده برام قدغن شد .من ولی یواشکی باهاش حرف میزدم گاهی.


***این روزها کتاب دالان بهشت رو دارم دوباره میخونم.کاش دنیا مثل همون نوجوونیهامون به چشممون قشنگ میومد و خلاصه میشد تو رسیدن عاشقا بهم



نظرات (8)
فکر میکنم یکی از زیباترین و تاثیر گذارترین کارتونای دوران نوجوونی ما همین دکتر ارنست بود
من بعد از دیدن اون بود که بفکر کشف جاهای ندیده و ناشناخته ی دنیا افتادم و چون متاسفانه در اون زمانی که من توانایی سفر رو پیدا کردم همه جاهای ناشناخته دیگه شناخته شده بودنبنابراین رسالت خودم رو از کشف دنیاهای ناشناخته به دیدن دنیاهای شناخته تغییر دادم
و خیلی هم از بابت این تغییر مشعوفم
جای همه دوستان خالی البته
دوست خوبم:
آی که من چقدر دلم میخواست جای فلونه باشم.
آفرین به تو.بهترین کار همینه,امن تر هم هست
برای دوستتون خیلی متاسف شدم
دختر منم یه بار ناراحت شد ومثلا قهررفت خونه مادربزرگش که کوچه بالایی ما بود
چندتا تیکه لباسم برد باخودش از قضا مادزشوهرم پشت سرش میرسه واینو میبینه که چندتا تیکه لباسش رو زمینه برمیداره ومیارش خونه مون
یه جفت صندل نوهم برده بود که کلا‌گمش کرده بود وبخاطر اونا دیگه قول داد قهر‌نکنه
دوست خوبم:
الهیییییی نازییی.عروسک خانوم بامنککلی خندیدم بابتش.خدا حفظش کنه.
فاخره جان چند تا بچه داری؟؟من فکر میکردم دو تا پسر داری فقط
سلام خانوم ترانه اگه امکانش است می تونید رمز خانوم عالی رو بهم بدین خودش اجازه داد تو وبلاگش کامنت گذاشتم شما ظاهرا پست موقت میذارین و رمز میدین معذرت میخوام اما چون دقیق پیگیر وبلاگ عالی هستم هر چه سعی کردم دنبال رمز نباشم نشد آخه پست رمزی میذاره از یکسری مسائلش عقب می مونم .گذاشتید خیلی سریع پست موقت رو بردارید من اینستا و ایمیل نداشتم وگرنه مزاحم شما نمی شدم.
دوست خوبم:
سلام عزیزم.والله من شناختی از شما ندارم.با عالی جان هم صحبت کردم ایشون هم,رو حساب اینکه با من ارتباط دارید,خواست بهتون رمز بدم.
شرمنده عزیزم
تنها عاشقانه ای ک دوستش داشتم دالان بود
انقدر محمد پررنگ بود که ... الهی شکر .

سه تا رمان ایرانی نوجوونی خوندم همین دالان و بامداد خمار و شب سراب . همین

نمیدونم چرا انقد میترسیدم ازین فاز عاشقی ک دوستام داشتن و دنبال این چیزا نمیرفتم


ترانه عالی بودی
دوست خوبم:
الان یه جوری گفتی که من دوباره عشقم به محمد فوران کرد
بچه مثبت بودیا
هاهاها قوه تخیلت تو حلقم
بیچاره دوستت براش متاسف شدم
دوست خوبم:
شیرین کاریهای دیگه ای هم داشتم.
منم.همیشه بهش فکر میکنم.به التماسهاش که با ما زندگی کنه.به نامه هایی که واسم مینوشت.فوق العاده هم زیبا بود,اونم تو خونه ای که مردهای عوضی توش رفت وآمد میکردن
جوگیر بودیا ؛)
سرانجام دوستت چی شد؟
عاشق کتابشم هنوز.
دوست خوبم:
بیشتر رویا پرداز بودم.سامین الان عین خودمه.
آخرین خبری که ازش داشتم این بود که با یه پسر لاابالی از خانواده ای بدتر از مال خودش ازدواج کرد و دوتا بچه ی عروسک داشت.خودش 32 ساله است ودخترش الان باید حدود 16 سال داشته باشه.
بهم آرامش میده کتابش
سلام ترانه جون...
فکر همه جارو هم کرده بودیا...غذا و کلبه و ....

کتاب دالان بهشت رو دوست نداشتم....
البته سلیقه ها باهم فرق میکنه....
دوست خوبم:
سلام عشقم.آره کلا من همیشه برنامه ریزیهام دقیقه
من دوسش داشتم.کلا وقتی ناراحتم یه سر به نوجوونیهام و آرامش کتابهای قدیمیم میزنم.حالم رو بهتر میکنن
کتاب دالان بهشتو خوندم قشنگه
چه خاطره هایی
دوست خوبم:
منم خیلی دوسش داشتم.
هییی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد