X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یادداشت صد و چهاردهم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 30 مهر 1396 در ساعت 15:45

پنجشنبه سارنگ رو بردیم خرید کاپشن و لباس زمستونی.برای سامین هفته ی پیشش خرید کرده بودیم.وقتی رسیدیم مغازه,خودش یه چرخی دور کاپشنهای روی رگال زده و یه مشکی انتخاب کرد و گرفت دستشدیکتاتور نیم وجبیحتی حاضر نشد بقیه رو پرو کنه !کاپشنش رو محکم گرفته بود و نمیداد حداقل اون تگش رو در بیارن.فقط میگفت نههههه.خوبه زبون نداره.

مشتریها و مغازه دار کلی میخندیدن.خیلی  ریزه میزه است,بهش نمیاد انقدر یه کلام باشه.خواهرام از اون روز بزرگ آقا صداش میکنن.(سامین وقتی کاپشن داداشش رو دید کلی خندید و میگفت چرا مشکی خریده!!!بمیرم واسه بچه م که عین مامانش رنگی رنگیه)

بعدش هم با لارنس رفتیم مغازه,اونجا هم انقدر کله شق بازی در آورد و همه چی رو بهم زد که به شکل بسیاررر  نامحترمانه ای بیرونمون کردن و سعید من و سارنگ رو برگردوند خونه


جمعه ظهر لارنس رفت سامین رو از خونه ی بابام آورد.دوباره نمیدونم من سرم گرم چه کاری بود که یواشکی زنگ زد به بابام و گفت سارنگ بهانه ی تو رو میگیرهبابام هم بنده ی خدا اومد دنبالشون, منم که منتظر!!! سریع لباس پوشیدم رفتم پیش لارنس.هنوز دو دقیقه نشده بود که بابام زنگ زد سارنگ میخواد برگردههیچی دیگه اومد دنبالم مغازه ی لارنس.کلی هم غر زد تو تا فرصت گیر میاری از خونه در میری.حالا بماند که فندوقیها فقط منو تا خونه کشوندن و نامردها دوباره با بابام رفتن


شماها رو نمیدونم اما من اگه گشنه م باشه,خیلی بداخلاق میشم.ظهرها ناهار بچه ها رو میدم و خودم منتظر لارنس میمونم تا باهم غذا بخوریم.خوب معمولا تا سه میاد.نهایت تایمی هم که بتونم گشنگی تحمل کنم همون ساعت سه هست.دیروز سه و نیم شد و نیومد,بهش زنگ زدم گفت کار دارم و تو بخور.منم این شکلیکه چرا به من زودتر خبر ندادی پس؟؟؟ و تقققق,گوشی رو بدون خداحافظی قطع کردمبعد ناهار شرمنده شدم بهش زنگ زدم ولیطفلی فقط خنده ش گرفته بود.


یادش بخیر خونه ی مامانم از ساعت 11.30 میگفتیم ناهار و مامانم با تاکید میگفت ناهار ساعت 12 استاوایل عقدمون,خونه ی مادرشوهرم , دچار شوک شده بودم.مادرشوهرم ساعت 12 تازه از خواب پا میشد!!!ناهارشون گاها تا ساعت 4_5 بعداز ظهر هم طول میکشید.شام که زودتر از 11 نمیشد.شکنجه بود برام.خجالت هم میکشیدم بگم گشنمه,دیگه بعدا یاد گرفتم قبل رفتن به خونشون,اول کلی خوراکی میخریدم و در مواقع گشنگی یواشکی میخوردم.


پیش دبستانیه سامین واسه فردا برنامه ی صبحانه سلامت گذاشته,یعنی دوروزه رو مخ من داره رژه میره که من شکلات صبحانه و کیک و کاکا(شیرینی گیلانیهاست با کدو و آرد و تخم مرغ و شیر درست میشه)میخورم,میوه,پنیر و عسل و تخم مرغ برام نذارهرچی بهش میگم اینا که سالم نیستن به خرجش نمیره تپلو.


خواهرم آذرماه میاد,میگه اگه میخوای تهران فقط دو روز بمونم برام از یه دندونپزشک خیلی خوب تو رشت واسه عصب کشی وقت بگیر.منم دوروزه دارم تحقیقات انجام میدم.اگه کسی از همشهریهام هست که وبلاگم رو میخونه و دندونپزشک خوب میشناسه خوشحال میشم کمکم کنه


یادداشت صد و سیزدهم  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 27 مهر 1396 در ساعت 14:07

پست بهراد منو برد به وقتی خیلی بچه بودم.جالبه این خاطره برام خیلی محو بود و با سوال بهراد یهو تو ذهنم پررنگ شد.

 6_7 ساله بودم,مامانم دعوام کرده بود,فقط یادمه دلم خیلی شکست,یه ساک ور داشتم و لباسهام رو ریختم توش,گذاشتمش پشت در اتاقمون تا وقتی همه خوابن فرار کنم و برم تو جنگل یه کلبه پیدا کنم(کلبه!!!جنگللل!!!)و واسه همیشه  اونجا زندگی کنم .غذا هم میخواستم میوه های جنگلی بخورم 


حالا نمیدونم اصلا چجوری قصد داشتم به جنگل خودم رو برسونما,اما مطمئنا کارتون خانواده ی دکتر ارنست خیلی روم تاثیر گذاشته بود


فقط تنهایی جرات نداشتم.به تامیلا گفتم با من بیاد,نامردی کرد رفت به مامانم اینا گفت ترانه امشب ساعت دوازده شب میخواد فرار کنه.هیچی دیگه,لو رفتم دیگه.فرارم کنسل شد 


***راهنمایی که بودم یه دوستی داشتم که خانواده ی خوبی نداشت.از من میخواست باهاش فرار کنم,یا اینکه از مامان و بابام اجازه بگیرم و بیاد با ما زندگی کنه.خیلی هم اصرار میکرد,خوب هیچکدوم نمیشد, اما خودش بالاخره تو سن 14 سالگی با یه مردِ 40 ساله فرار کرد.بعد یکی دو روز پیداشون کردن البته و طفلکی رو از مدرسه اخراج کردن(اینم روش مددکاریه مملکت ماست برای اینجور بچه های مشکل دار)بعد اون به شدت,حتی یک کلمه حرف زدن و ارتباط با اون دوستم , از طرف مدرسه و خونواده برام قدغن شد .من ولی یواشکی باهاش حرف میزدم گاهی.


***این روزها کتاب دالان بهشت رو دارم دوباره میخونم.کاش دنیا مثل همون نوجوونیهامون به چشممون قشنگ میومد و خلاصه میشد تو رسیدن عاشقا بهم



یادداشت صد و دوازدهم  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 25 مهر 1396 در ساعت 22:04

مردن بچه ها خودش خیلی دردناکه,چه برسه به اینکه کشته شده باشن,چه برسه به اینکه قبل کشتن, طفلهای  معصوم اذیت هم شده باشن


یاد اون پیش بینیِ مسخره افتادم که گفته بود تا پنج هزار سال دیگه نسل مردها منقرض میشه,با تمام احترام به مردهای خوب و شریف,ولی از دیشب با خودم میگم ای کاش نسلشون منقرض شه

یادداشت صد و یازدهم  چاپ

تاریخ : دوشنبه 24 مهر 1396 در ساعت 17:40

من نمیفهمم مگه این موکتها مشکلشون چی بود,سرامیک مد شد؟؟؟


به شکل فجیعی سر خوردم.آرنج دستم و زانوم ضربه خورده.لنگون لنگون راه میرم

یادداشت صد و دهم  چاپ

تاریخ : دوشنبه 24 مهر 1396 در ساعت 11:22

ژینا دوست دختر شادمهر یادتونه؟؟همون دختر خوشگله که تو فیلم تولد شادمهر بود,دیروز پیجش رو تو اینستا  پیدا کردم.کلی نوستالژی برام زنده شد.یه پسرِ خوشگل داره و تو پیجش هم پر بود از عکس شادمهر و فیلمهای کنسرتش و ترانه گل من.

آی من گریه کردم,آی من گریه کردم.از اونور همزمان میرفتم پیج شادمهر,میدیدم اون با خانواده ش چقدر خوشه و اصلا یاد این نیست,دوباره اشک میریختم


اصلا نمیدونم من چرا با کسایی که شکست عشقی میخورن و بعد تنها میمونن,انقدر همذات پنداری میکنم.هر کی ندونه فکر میکنه لارنس چند بار منو قال گذاشته


یادش بخیر,اول دبیرستان یکی از بچه ها اومد به دوستش گفت که شادمهر پسردایی مادرشه و فردا با مامانش میخواد بیاد خونشون,دهن به دهن کل مدرسه پیچید و یهو دویست تا دختر,کشیک اون بیچاره رو میدادیم که باهاش بریم در خونشونمدیر فکر کرده بود تو مدرسه شورش شده.آخرش دختره ی لعنتی ما رو پیچوند,نشد ابراز احساسات کنیم.


خداییش الان خنده م میگیره,چه کارا که نمیکردیم!پرسپولیس میومد رشت,کل مدرسه جلوی هتل کادوس یا هتل پردیس وایساده بودیماونم واسه کی؟؟؟؟عبدالله ویسیچه ذوقی هم میکردیم از سپاهان اومده پرسپولیس.انگار به ما هم چیزی میرسید از قراردادش.چند وقت پیش عکسش رو دیدم,مردم از خنده.باورم نمیشه انقدر بی سلیقه بودمالان نگاه میکنم میبینم بهتر بود استقلالی میشدم(بابت مجیدی)حداقل اینجوری شرمنده ی نوجوونیهام نمیشدمدیگه در مورد نامه هایی که با همکاری هم براشون مینوشتیم صحبت نمیکنم,فکر کن چقدر دستمون مینداختن و بابتش میخندیدن بهمون


کلا از وقتی یادم میاد, شخصیت عاشق پیشه ای داشتم.چند وقت پیش داشتم با بچه ها تو گروه  در مورد یه پسری حرف میزدم که تو دوازده سالگی دوسش داشتم و ناشناس یه مدت بهش زنگ میزدم (که بعدش لو رفتم و چه گندی هم خورد و آبروریزی ای شد)نازلی برگشت گفت:تو از دوازده سالگی تو فکر پسرها و شوهر کردن بودی؟؟؟همینه که الان ننه ی دو تا بچه ای!لعنتی من تو اون سن با پسرها تو کوچه فوتبال بازی میکردم.جواب دادم خوب راستش, دقیق  بخوام بگم, همین شخص مورد نظر رو از 7 سالگی دوست داشتم و از 7 سالگی تا 14 سالگی ,هرشب بدون استثنا,دعا میکردم بهش برسم


***زنداییم دیشب زنگ زد و گفت دختر داییم نزدیک خونه ی ما کار داره و ناهار میاد خونه ی من میمونه.منم خوشحال شدم,اما مامانم ناراحت شدخونه ی من و مامان نزدیکه و شاکی بود پس چرا پیش اون نرفته!!!گفتم مامان بیخیال حالا یه دفعه خواست پیش من باشه.

پونزده سال کوچیکتر از منه.از روزی که دنیا اومد,تا روزی که سامین من دنیا اومد بدون استثنا,واسه خرید لباسهاش من باهاش میرفتم.داییم پول بهم میداد تا با سلیقه ی خودم براش لباس بخرم.تا وقتی بچه بود,به هر کی میرسید میگفت ترانه لباسهای منو میخره,خودم دیدم از تو کیف خودش پول درمیاره و برام میخرهطفلی داییم.

میخواد بره دماغش رو عمل کنه و امروز رادیولوژی و عکاسی کار داشت.باورم نمیشه انقدر بزرگ شده.انگار همین دیروز بود,لارنس منو میرسوند دو تا کوچه بالاتر از خونه ی داییم و موقع برگشتنم هم میومد دنبالم.الان دخترداییم هم داشت میرفت با یکی هماهنگ کرد و رفتپیرشدیم رفتتتت.


***دیروز تو مدرسه ی زهرا (آدمها شبیه وبلاگشان نیستند)جشن صبحانه ی وحدت بود.تمام بچه های مدرسه,صبحونه های تزئین شده و خوشگل آورده بود واسه دور هم خوردن,فقط یه دختر بچه دست خالی اومده بود.کنار سفره غمگین نشسته بود.دلم کباب شد واسه اون نگاه شرمنده ش تو دوربین!!!

اعصاب هممون خورد شده بود.طفلی میگفت مامانم پول داده برم بخرم اما گشنم نیست.زهرا میگه نه با بچه ها چیزی خورد و نه اصلا پولی تو دستش دیدیم.

من میگم شاید مادر نداره, مگه میشه یه مادر اینجوری بچه ش رو پیش همکلاسیهاش شرمنده کنه؟؟؟باورم نمیشه.یعنی هیچکس تو اون خونه نبود لااقل دو تا تخم مرغ واسه اون طفل معصوم آب پز کنه!!!


***دوستای عزیزم دوست ندارم تو وبلاگم دلخوری ای پیش بیاد,دنیا رو سخت نگیرین.اگه ناراحتی پیش اومده منو ببخشید

( تعداد کل: 16 )
   1       2       3       4    >>