X
تبلیغات
رایتل

یادداشت نود و ششم  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1396 در ساعت 22:25

لطفا همه ی دوستانی که براشون پست موقت گذاشتم به محض خوندن,کامنت بدن تا پست رو پاک کنم.

من زیاد رمزی نمینویسم, دلم میخواست بعضی کامنترها که خیلی لطف دارن و مدام کامنت میذارن,تو پستهای رمز دار هم همراهم باشن.(فاخره جان دایرکتت رو چک کن تو اینستا)


امروز جشن روز اول پیش دبستانیه پسرم بود.فکر کنم همه ی مادرها تو این لحظه حس منو داشتن.یه جور استرس و ذوق شیرین کنار هم

تمام لحظه ها یاد خودم,روز اول پیش دبستانی میوفتادم. خیلی شاد بودم اونروز.یادمه همه ی بچه ها گریه میکردن که مامانشون کنارشون باشه و من از لوس بودنشون بدم میومد و میخواستم مامانم زودتر بره و حس مستقل بودن رو تجربه کنم.

پسرکم مثل من نیست .با اینکه یکی دو سال مهد رفته اما هنوز براش عادی نشده و دلش میخواد  کنارش بمونم.


واقعا پدر و مادر سرخوش و بیخیالی هستیم.من و لارنس یادمون رفت سامین روز جشنشه.مامانم زنگ زد و یادم انداختخداییش خجالت کشیدم.خوبیه مهد اینه که نزدیکه.وقتی رفتیم هنوز شروع نشده بود.

میگم الانها چقدر خوبه.دیجی میارن و کلی رقص و شادی براشونه.منکه خیلی دلم میخواست خودمم پاشم همراهی کنم

پسرم هم تو یکی از مسابقه ها برنده شد و جایزه گرفت.منم که یه مامان ندید بدید کلی ذوق کردم براش

یکی از دوستام هم پسرش امسال  پیش دبستانیه.جشن شروع سالشون صبح بود.ظهر تو تلگرام اومد و حسابی از دست بعضی پدر و مادرها شاکی بود.میگفت امروز چیزها دیده و نسل بعدیه ما پر از آدمهای لوس و متوقع و از خودراضی خواهد بود.

یه نمونه اینکه یکی از پدرها یه زنبور عسل تو حیاط مهد دیده و با مدیر بحث میکنه بایدددد لونه ی زنبور رو پیدا کنید.میگه مدیر زبونش بند اومده بود چی بگه و چجوری آروم کنه آقاهه رو.به نظر منم خیلی مسخره بود حرف پدره.یعنی چی آخه!!!(حالا خودمم دست کمی از آقاهه ندارما.امروز که یه سری از بچه ها تو مسابقه میباختن دلم میسوخت,یه جور حس بدی بهم دست میداد که شکست رو دارن تجربه میکنن)


انگشت کوچیکه ی پام دیروز خورد به سه چرخه ی سارنگ و ناخنش کاملا  افتادخیلی درد داشت.


همه ی اینا رو نوشتم اما اون اصل کاری که استرسش داره خفه ام میکنه رو گذاشتم آخر.

خوب گمونم حدس میزنید چه خبره.سعید دقیق نمیدونم یکشنبه یا دوشنبه بود که بهم زنگ زد و خودش ازم خواست برای پنجشنبه بیام.جالبه برام عادی رفتار میکنن و به روی خودشون نمیارن اتفاقهای اخیر رو.البته حتما نمیخوان زیاد بشه.زنگ زد و خیلی عادی گفت زودتر بهت خبر دادم که آماده باشی.

واقعا ترجیحم این بود که زنگ نمیزد و منم یه بهانه واسه نرفتنم داشتم.

لارنس اینبار فراتر از انتظار من رفتار کرد.مطمئن بودم داد و بیدادهای مامانش روش اثر نمیذاره,اما از این میترسیدم,وقتی مامانش پشیمون میشه,منو مجبور کنه دوباره همه چی رو فراموش کنم و فکر کنم اتفاقی نیوفتاده.راستش برام خیلی سخته.مخصوصا از وقتی فهمیدم چه توهینهایی بهم کرده.

به برادرش گفته بود اگه ترانه راضی به اومدن نشه,منم نمیام و واقعا جدی بود.

 نمیخوام  تو ذوقش بزنم و از حمایت کردنش پشیمونش کنم,اما اصلا دلم نمیخواد با مادرش رو به رو شم.فعلا آمادگیش رو ندارم.


امروز تولد خواهرشوهرم بود.صبح زنگ زدم بهش و تبریک گفتم.الان خونه ی مامانم هستم که زنگ زد بهم و گفت کیک گرفتم و منتظر شماها هستیم.بیاین خونه ی مامان و دور هم چند تا عکس بگیریم(واقعا نمیفهمم چرا تولد خودش و 

شوهرش و بچه اش ما باید بریم خونه ی مادرش!خوب یه بار خونه ی خودت دعوت کن)گفتم لارنس دیر میاد و شما برنامتون رو اجرا کنید.اما قبول نکرد و گفت حتما منتظر ما میمونه.چیزی بهش نگفتم اما از این اصرارش برای عادی شدن همه چی,اعصابم بهم میریزه.(به خاطر عروس جدیده,و الا هیچوقت انقدر دستپاچه نمیشد که سریع اوضاع رو  درست کنه)من دلم نمیخواد فعلا خونه ی مامانشون برم.حتی چشم تو چشم شدن فردا با مامانش داره اذیتم میکنه.بچه ها برن و لارنس هم هر کاری خواست انجام بده.از بعد دعوای دوم با مادرش مثل اینکه باهم حرف نمیزنن.به من چیزی نگفته اما اونجا نمیره و یا اگه کاری داره به پدرش زنگ میزنه.منم ازش نپرسیدم دیگه.

دلم مثل سیر و سرکه میجوشه.من نمیتونم وقتی از دست کسی ناراحتم به روش لبخند بزنم.کلا قصد ندارم فردا از پیش لارنس تکون بخورم.


نظرات (11)
سلام ترانه عزیزم
اول ؛ خیلی ممنونم که دو بار برای من به زحمت افتادین
مثل اینکه قسمت نبود من بخونم چون بازم نگرفتم
دوم اینکه چه قدر ناراحت شدم از کار خواهر شوهر. خب این چه وضعیتی هس. راستش من نمی دونم اگه جای شما بودم چه کار می کردم ولی خدایی خیلی بده. چه قدر همسایگی با مادر شوهر سخته.من مادرم ۱۰ سال با مادر شوهر یه جا بود. واقعا سخته.
و دیگه اینکه پسر منم امروز جشن شکوفه ها داشت. به قول شما مخلوطی از شوق و حسرت رو حس کردم...
دوست خوبم:
سلام عزیزم.
ای بابا,بازم نرسید؟؟؟؟با مرورگر دیگه امتحان کردین؟؟؟؟
ایشالله همیشه موفق باشه پسرت عزیزم
عزیزم الهی همیشه موفق باشن گل پسرای نازت
دوست خوبم:
مرسی سپیده خانوم مهربون.دختر خوشگل شما هم همیشه موفق باشه
ایییی جانم روز اول مدرسه رفتن پسرک مبارک باشه انشالله جشن موفقیتهای بیشترش
بقیه پستت هم کامنت ویژه دادم تا دلم آروم بشه
دوست خوبم:
مرسی عزیز دلم.ایشالله خودت عروس بشی ما بیایم پیشت
ببین خودت خودت رو لو دادیا.من هیچی نگفتم
من رمزارو‌گرفتم عزیرم
میتونی پاک کنی

راستی
چندجا در مورد جاری داشتن گفته بودی
من همیشه از مجردی ارزوم بود جاری نداشته باشم
که الانم ندارم
ولی این بعدش که خوبه حداقل بد و از خوب شاید تشخیص بدن خوبه
دوست خوبم:
ِباشه عزیزم.
من که دیگه نظری رو هیچکدوم ندارم.کلا خنثی شدم نسبت به همشون
راستیییییییییییییییییی یادم رفت بگم پیش دبستانی شدنش مباررررررررررررررررررررررک
دانشگاه و دامادیش ایشالا
دوست خوبم:
مرسی عزیزم.دختر مهربون.ایشالا برای عزیزای خودت
سلام ترانه بی وفا.....
جاری داشتن چطوره؟؟؟؟
خوش بحال خودم ندارم......

دختر خواهرشوهر منم امروز جشن داشته، پدرشوهرم هزار کیلومتر رفته تا به جشن نوه دختریش برسه، انوقت تو مال پسرت و یادت رفته؟؟؟!!!
آی مامان کم حواس

راستی منم رمز میخوام...
دوست خوبم:
سلام عزیزم.
تو مطمئنی بی وفا من بودم؟؟؟
میدونستم امروزه ها اما نمیدونم چرا ساعت رو بیخیال شده بودم.
میفرستم عزیزم
بازم ممنونم بابته رمز...
عزیزم مبارکش باشه، ایشاالله دانشگاه رفتنش
ترانه خیلیم بده که به خاطر منافع خودشون،ارتباط میزارن و تو ظاهر باهات مهربون میشن!!!امان از این قوم شووور
حق داری که نخوای باهاشون روبرو بشی
دوست خوبم:
مرسی عزیزم
دقیقا به خاطر خودشونه و البته اینبار مادرشوهرم ناجور خودش رو ضایع کرده با توهین کردن به من.حتی لارنس شدیدا دلخوره
وای ترانه انشاءالله فردا خیلی دلت اروم باشه و راحت بگذره
کاااااملا درکت میکنم ، منم از کسی بدی ببینم اصلا نمیتونم عادی باشم

حتما فرداشب بنویس چی شد ، تو فکرتم خیلی .
دوست خوبم:
مرسی عزیزم.
اگه وقت شد حتما در حد چند خط هم شده مینویسم.
حق داری که سختت باشه
اینکه تو یه ساختمونم هستین وممکنه رو در رو بشید خوب نیست اصلا
دلت شور نزنه کار خاصی که نمیخواد بکنی عادی رفتار کن
برای رقصیدنم فقط یکم
سنگین اونم با شوهرت
تازه اگر تیکه پاره کردن خودشونو
دوست خوبم:
والله من خودم موندم دارن چیکار میکنن.قرار بود عصر جشن باشه و الان انداختن برای شب.اونوقت محرم رو میخوان چی کار کنن,نمیدونم به خدا!
فکر نکنم به رقص برسه.گمونم فقط بخوان یه سری کادو بدن بهم و حلقه دست کنن
عزیزم عالی هم چند بار برام دایرکت پیام داد ولی تا شمارموسیو نکرد نتونستم پیداش کنم
دوست خوبم:
باشه.سیو میکنم و دوباره دایرکت میدم
خیلی وقت بود می خواستم برات پیام بذارم جور نمی شد. من چهار سال با همه فامیل شوهر تو یک ساختمون زندگی کردم. اوایل خیلی بهم سخت می گذشت از یک جایی تصمیم گرفتم فاصله رو باهاشون نگه دارم و صمیمی نشم خیلی اوضاع بهتر شد. بعدها موتوجه شدم خواهرشوهرم رو می بردند پیش مشاور که بتونه با شرایط کنار بیاد. البته هیچ وقت دعوایی نبود بینمون. الان اونقدر ازشون دورم که اگر هم بخواهیم به این سادگی دیدار میسر نمیشه. همه زندگی ها بکن نکن داره٬ کم یا زیاد. سخت نگیر همین که دوری و دوستی رو رعایت کنی کافیه.
دوست خوبم:
زندگی کنار خانواده ی همسر و رعایت کردن حد و حدود و قاطی نشدن بیش از حد واقعا سخته.یه طرف خودتی که میخوای رعایت کنی و یه طرف خانواده ی همسر که میخوان ارتباطه باشه و یه طرف خود همسر که به زور میخواد وصل نگه داره.
در آخر بچه ها هم هستن که به خاطر همین نزدیک بودن شدیدا وابسته شدن به اونها
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد