X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یادداشت هفتاد و نهم  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 9 شهریور 1396 در ساعت 11:29

دیروز با مامان و بابام رفتیم ییلاق.لارنس نبود.اصرار کردم بیاد اما گفت نمیشه و کار داره.

قبلش از مامان و بابام تعهد گرفتم باهم سر چیزهای بیخودی دعوا نکنن(عادتشونه.نمیدونم چطور 34 ساله زن و شوهر موندن آخه!!)خداییش جز یک مورد که با تذکر بنده حل شد,ازشون چیزی ندیدم.

تمام راه رفت و برگشت سارنگ رو پای بابام نشست درحال رانندگیحرف هم که به بابام نمیتونم بزنم.

بهش میگم اگه سارنگ خودش لجبازه و میاد رو پای تو,چطور با باباش یا هر کس دیگه ای میریم,نمیره؟!دقیقا با سامین هم همین بود کارش.رو بچه ها ضعف داره,نمیتونه بهشون نه بگه.با همه ی بچه ها هم همینه.پسر دایی خود من که 8 سالشه و هروقت میاد خونه ی مامان اینا چند شب میمونه,فقط به خاطر بابامه,نه مامانم!!!یکسره با بچه ها بازی میکنه.


مجرد که بودم دلم میخواست تک فرزند باشم.خواهرهام یکی که ایران نیست,اون یکی هم که مسافرت بود,دیروز تجربه کردم.لهنتی خیلیییی حس خوبیه.فقط یه جا ولو میشی و خواسته هات رو میگی.سریع برات اجرا میشه,هرچیزی تو خواستی,هرجا تو بگی,هرجا تو انتخاب کنی,فقط در تلاشن بهت خوش بگذرهشیطونه میگه  دست کوچیکه رو هم یه جوری پیش وسطی بند کنم و خودم بمونم و مامان و بابامسالی یکی دوبار هم خواهرها بیان رفع دلتنگی میشه خوب

دیروز ناهار و شام لارنس رو درست کرده بودم.شب حدودای یک رسیدیم خونه.بچه ها رو حموم کردم و طفلیها از خستگی بیهوش شدن.

به لارنس میگم بهت خوش گذشت تنها بودی؟؟یه جوری مشکوک نگاه کرد و جواب داد مگه باید خوش میگذشت تنهایی,که خودم خنده ام گرفت.بهش میگم از عکس العمل من میترسی اینجوری جواب میدی؟؟راحت باش بابا.دیگه تا این حد دیوانه نیستم که به خاطر جوابت ناراحت بشم.

گفت آره خوب بود,بعد از ظهر راحت خوابیدم,الان هم فیلم داشتم میدیدم.خونه ساکت بود,آرامش داشتم.

دیدم مثل اینکه خیلی بهش خوش گذشته و اصلا دلتنگ ما نشده,یه ویشگون گنده از دستش گرفتمگفتم حق داشتی,باید از عکس العمل من میترسیدی.


***لارنس همچنان تو فاز غم به سر میبره,کم مونده رو سینه اش تتو کنه سلطان غم مادر

بهش گفتم از فردا بساط اینجور غمبرک زدن رو واسه من جمع میکنیا,حوصلمو سر بردی

***سامین پریروز رفته بود پایین,وقتی اومد گفت مامانجون یه عالمه حرفهای بد به تو زدحرفهاش خیلی بد بود من نمیتونم بگم.باهاش دعوا کردم گفتم به مامان من اینا رو نگو,گفته این حرفها خصوصیه به کسی  نباید بگی چی گفتم!!!(سامین اصلا در جریان این بحثهای پیش اومده نبود که بگم تخیلش رو به کار گرفته)شیطونه میگه برم پایین ببینم این چیزا چیه به بچه ی پنج سال و نیمه میزنه آخه!!!گیرم بگه,آخه کدوم بچه ای ذهنش شستشو داده میشه و میاد مادر خودش رو ول کنه و طرف مادربزرگش باشه!!!شورش رو درآورده.

به لارنس گفتم یکبار دیگه بخواد تو گوش بچه ام حرف بزنه,اجازه نمیدم بچه ها برن پایین.بچه ها رو قاطیه اینجور خاله زنک بازیها نکنه


نظرات (14)
رمز پست دعوا پلیز
دوست خوبم:
یا خدااااا
تو رو به تمام مقدسات قسم یه نگاه به وبلاگ خودت بنداز
خدا بهت توانایی و صبر بده
دوست خوبم:
الهی آمین
تک فرزندی بزرگترین درد دنیاست
خونه مال مادرشوهرته؟
دوست خوبم:
قرار بود مال بچه ها باشه.خودشون ساختن.هنوز هم سر حرف مال بچه هاست اما در عمل
جا داره بگم آعوووو!
دوست خوبم:
یه مادر شوهر خوب، یه مادر شوهر دوره !!!!!
مثلا من همیشه میتونم عروس نمونه باشم وقتی شش ساله قوم شوهرو ندیده م و فقط تلفنی اونم یکی دو ماه یه بار حرف میزنم باهاشون!!!!
زندگی تو یه خونه حتی با خواهر و برادر خود آدم هم میتونه سخت باشه چه برسه به مادرشوهر .
خدا بدادت برسه...
دوست خوبم:
دقیقا!!!خواهر منم شرایط تو رو داشته از اول ازدواج.البته اون سالی یکی دو بار رو میاد ایران,مادرشوهر پدرشوهرش هم میرن پیشش هر سال.
حل میشه.مطمئنم.همیشه هم بهشون گفتم والله من عروس خیلی خوبیم که اینهمه سال اینجام و سعی میکنم همه چی رو آروم نگه دارم
سلام
مدت خیلی زیادیه که دست نوشته هاتون رو میخونم بحث مادرشوهر شد دیگه گفتم باید سکوت رو بشکنم غالبا بحث مادرشوهر درد مشترک ما عروس هاست
خانم ترانه من یک مادرشوهر دارم این قدر فهمیده و خوبه ذاتا مهربون و صادقه و بسیار فرهنگ بالایی داره ولی گاهی پیش اومده در نقش مادرشوهر رفتارهایی ازش دیدم که برام شوک آور بود به اطمینان رسیدم که مادرشوهر و عروس نمی تونند رابطه رئال و قشنگی داشته باشند من جدا ازشون زندگی می کنم اما درک میکنم که چرا چنین مسائلی پیش اومده .زندگی تو یک ساختمون نیازی به حساسیت و حسادت مادرشوهر نداره به طور طبیعی مشکلات و حرف بوجود میاد اگر نیامد به نظرم غیرعادیه .
خانم ترانه این طور که شما می فرمایید تا سالهای سال باید اون جا باشید هم مادرشوهرتون حساس تر شده و دلش نمیخواد شما برید و راحت باشید هم اینکه پدرشوهر شما شاید تا زنده هستن منزل را نفروشند مخصوصا که مادرشوهری مثل این خانم دست بردار نیستند که بذارن از این خانه برید این خونه را رهن بدید و با پولش جای دیگری اجاره کنید این خونه سهم همسر شماست پس میتونه جا به جایی داشته باشه می دونم پدرشوهر و مادرشوهرتون راضی نمیشن به هر صورت مستقل نبودن مکافات های خودش را داره به بچه 5 ساله رحم نمیشه من عاقبت درستی نمی بینم نه شما می تونید یک خانم پا به سن گذاشته که به اصطلاح نوه داره را اصلاح و به راه راست بکشانید و نه مادرشوهرتون توانایی تسلط کامل روی زندگی شما را می تونه دارا بشه یک جنگ بیصدا و خاموشی ست که عاقبت خوبی نداره . خانم محترم اینجا جای این حرف ها نیست اما از اون جایی که مدام وبلاگ ماری عزیز سر میزنم دیدم که گفتید تو گروه تلگرام جای ماری عزیز خالیه هزار البته که ماری همه جا جاش خالیه شکی نیست ولی صلاح بودهلن نازنین ادت گروه تلگرام بشه آخه ماری با اینک چه تشابه فکری دارن حرف امثال ماری و شما به کارش نمیاد چون سبک زندگیش شکل دیگریهبه من ارتباطی نداره اما سر خودتون رو به این اینک گرم نکنید برای خودتون گفتم باهاش دشمنی ندارم از رفتارهاش ناراحت نیستم اما مشکلش اصلا با حرف هیچ احدی حل نمیشه اهل زیرآب زدن هیچ بنده خدایی نیستم اون که کلی کامنتر داشته نوش جانش ولی یک چیز برام قابل تشخیصه اینک بیکارهای مثل خودشو رو سرگرم خودش کرده یکبار دیدید از اون اسفندیاری بی شعور درخواست بکنه تا هلن بیاد اصلا حرف هلن نبود چون ....... به ملخک وبلاگ عمه خانم هم توجه کنید به یک شماره تلگرامی دل نبندید حتی فرضا واقعی باشه باز کلی به زن ایرانی توهین کرده فقط هوو نیست به زنان شاغل و بی حجاب و مطلقه مثل آخوندها کوبید توهین هایی کرد که مردها در حق زن ها انجام ندادن.
دوست خوبم:
سلام.اول بگم که واقعا خیلی خوشحالم که کامنتتون رو دیدم.از وبلاگ اینک کامنتهاتون رو همیشه با دقت دنبال میکردم
من در حال حاضر به هیچ عنوان امکان جدا شدن رو ندارم.مطمئنا اگه حرف پول رهن رو هم بزنیم,میگن خودتون تهیه کنین که ما هم شرایطش رو نداریم.باز هم میگم مادرشوهر من همیشه اینجوری رفتار نمیکنه.البته الان دلیل اینجور بی دلیل ور افتادن رو متوجه شدم,هروقت برای زندگیه خواهرشوهرم اتفاق بدی میوفته,ناراحتیش رو سر من خالی میکنه.یه چند وقت بگذره نرمال میشه.
در مورد ماری عزیزم بگم که ماری از همونموقع تو گروه ما اومده بود در کنار اینک و زن تنها و زهرا و چقدر هممون از بودنش خوشحالیم و هر کدوممون از راهنماییهای عاقلانه اش استفاده میکنیم.
دوست ندارم جو وبلاگم متشنج بشه,اما در مورد خانوم اینک عزیز,با اینکه از لحاظ فرهنگی و عقیدتی و مذهبی,180 درجه با هم متفاوتیم,باید بگم ایشون کسی رو سرکار نذاشته.متاسفانه این اتفاق تو زندگی براشون پیش اومده.منتهی همه چیز رو تو وبلاگ نمینویسن.از تموم حسها حرف نمیزنن,دلیلش رو نمیدونم اما ذره ای راضی نیستن از هوودارشدن که بگم تبلیغ میکنن و یا دروغ میگن.حسهایی که دارن واقعا مثل هر زن دیگه ایه.کامنتهای منفی و بد و بیراهها واقعا دلشون رو میشکونه.
من از طرف خودم میتونم اطمینان بدم که ایشون شاید همه ی رفتارها و برخوردهاشون موجه نباشه,اما حداقل در مورد زندگیشون صادقانه نوشتن.
اینجا همه وبلاگ نویسیم.اصراری ندارم کسی باور کنه یا نه,در توان من هم نیست که این قضیه رو برای همه اثبات کنم.
در آخر باز هم بگم از حضورتون خوشحال شدم
همیشه به تفریح..
اصن چه معنی داره مرد خونه بهش خوش بگذره!! والا
منم ویشگون زیاد میگیرم..خیلی خوبه
مادر شوهرت دیگه خیلی داره....
چه کار زشتی، چقدر بدم میاد بچه رو وارد اختلافاشون میکنن...حالا هر کی میخواد باشه..اه
بچها گناه دارن از سن کم وارد این جور مسائل بشن...
ترانه جان امکانش نیست از اونجا برید؟ البته اگه مایلی جواب بده!
دوست خوبم:
مرسی عزیزم.به نظر منم بی معنیه.مرد بدون زن و بچه اش باید بشینه غصه بخوره و اشک بریزه و ابراز دلتنگی کنه فقط
به قول خواهرم 50 ساله متوجه نشده,بقیه اش رو هم متوجه نمیشه.بی خیال.
پدرشوهرم سه تا خونه و سه تا مغازه داره.باید همه رو بفروشه تا سهم هرکس مشخص بشه,فعلا هم که فروش نرفتن هیچکدوم.

ماندانای عزیز مرسی از کامنتت.نمیدونم چرا کامنت تو نشون داده نمیشه.جوابت رو اینجا مینویسم

چه بد که تو هم میفهمی.
انقدر پشت سرم با بقیه حرف بزنه تا...اصلا برام مهم نیست.
فقط شوهرم و بچه ام رو قاطی نکنه
معلومه خیلی دلش سوخته که شوهرت ازت طرفداری کرده وبهش برخورده که نمیتونه جلوی خودشو بگیره وبه بچه میگه
امیدوارم زودتر سربراه بشه مادرشوهرت ومشکلات بینشون حل بشه
بکی از بدیهای یکجا بودن همینه
قطعا اگر دوزتر بودین برای همتون بهتربود
دوست خوبم:
شوهرم هم همینو میگه,اما من چشمم آب نمیخوره.برادرشوهر من و جاریم جنوب زندگی میکنن اما باز هم روی اونا هم حساسه
یعنی چی به بچه بگن که مامانت فلانه؟
هنگ کردم بخدا.....
بگو با پسرت قهری به عروست چه ربطی داره آخه!!!
دوست خوبم:
فرانک جان الان سوخته چرا نتونسته کاری کنه که پسرش و عروسش دعواشون بشه.واینکه از نظر مادرها پسرها تا وقتی مجردن و دعوا میکنن خودشون بی عاطفه ان,همچین که زن میگیرن عروسه پسر دسته گلشون رو از راه به در کرد
نمیدونم دقیقا به بچه چی گفته اما هیچوقت زن بددهنی نبوده
باهاشون قهری مگه. اخه واسه چی جلو بچه اختلافات رو پیش میکشن. مواظب باش جلو بچه چیزی نگی چون قطعا انتقال میده
دوست خوبم:
نخوندی پست رمزدار رو مگه؟؟؟اون دلش واسه جاریم تنگ شده,چند روز پیش اون باشه دوباره عاشقم میشه
تک فرزند رو خوب اومدی
به خواهرت بگو فعلا نیا
خب کردی ویشگون گرفتی اصلااااا چه معنی میده مرد بدون زن و بچه اش بهش خوش بگذره
کنجکاوم بدونم چی راجبت به عشق من گفتن
دوست خوبم:
ولش کن بابا.فقط اعصاب بچه ام رو خورد نکنه,انقدر بشینه پشت سرم حرف بزنه
وای... چه عجیب
انگار ۲ ساله شه
ولی شما خیلی بالغانه رفتار می کنی آفففففرین
والا خودشون دعوا شونه خودشون آشتی می کنن
دوست خوبم:
چاره ای جز بالغانه رفتار کردن ندارم, و الا من وجودیم خیلی کارهای دیگه دلش میخواد انجام بده
نفس خبیث ترانه
دوست خوبم:
اوففف کجاش رو دیدی
عاشقتم
دوست خوبم:
مرسیییییی
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.