X
تبلیغات
زولا

یادداشت نود وهشتم +بعدا نوشت  چاپ

تاریخ : جمعه 31 شهریور 1396 در ساعت 02:10

خیلی خسته ام و خوابم میاد.همه چی خوب بود.فردا اگه تونستم با جزئیات مینویسم


***بعدا نوشت:صدای من رو از مغازه ی شوهر جانم میشنوید.(نفله خیلی بی تربیتی,بایدد با دمپایی بکوبم تو دهنت,حالت جا بیاد)


خوب اون موقع صدای من رو از مغازه میشنیدید. دیشب یه عالمه نوشتم پریدددد

پسرکم الان کنار من خوابیده.باید بیدارش کنم,اولین روز پیش دبستانیشه و من هم خوشحالم,هم استرس دارم و هم ناراحتم که داره انقدر زود بزرگ میشه.همه جور باهمم.

دیروز مدیرشون بهم پیغام داد و میگفت موندم تو چجوری میخوای سر صبح سامین رو بیدار کنیراستش خودمم موندم.دلم نمیاد.کاش شیفت عصر داشت.بچه ام عادت نداره(یاد خدابیامرز مادربزرگم افتادم,موقع مشق نوشتنِ خاله م ,به داییم که بزرگتر بود میگفت دست خواهرت رو نگه دار,دستش خسته نشه )دیشب منو و باباش بهش میگیم ایشالله دکترات رو بگیری,صاف تو چشممون نگاه میکنه و میگه نمیخوام دکتر شم,صدبار باید بهتون بگم میخوام ماهی فروش بشم!!!


(برم بیدارش کنم و برگردم)

الهی من بمیرم براش که خواب بود,هی میگفت مامان آخه یه کوچولو دیگه بخوابمدارم فکر میکنم 6 ماه زودتر دنیا اومده بود الان باید میرفت کلاس اول.خیلی کوچولوئن,گناه دارن

ایشالله همه ی بچه ها موفق باشن.



آقا دیگه سعید رو نمیشه مغازه پیدا کرد.سه هفته است هر روز هر روز بیرونه.لارنس میگه اشکال نداره,سعید کم واینستاد مغازه تا ما بریم بچرخیم.گفتم دنیا,دنیای نامردی و بی مروتیه.جواب خوبی رو با خوبی نمیدن که!اگه فکر کردین سعید نه سال برای ما آقایی کرد,منم نه سال خانومی میکنم و میشینم تو خونه,کور خوندین


از خواستگاری بگم که این دو تا داداشها(سعید و لارنس)نمیدونم چی فکر کردن که برنامه ی همه رو بهم زدن و مراسم رو از عصر انداختن ده شب.خوب به خاطر محرم دیگه نمیشد جشنی باشه و فقط رسما نامزد شدن.دختر خوبی به نظر میاد,خوشگلم هست.از اون ایده آلهای سعید,فقط چشم سبزش رو ندارهمن خوشم اومد.حسم مثبت بود.از اونها هم بود که زود نمیان صمیمی و خاله خانباجی بشن و من از همچین قوم شوهری بیشتر خوشم میاد.ایشالله که خوشبخت شن.

شب سعید و خانومش رفتن آتلیه و تا برگردند شد ساعت یازده.خیلی دیر رفتیم.از طرف داماد فقط خودمون بودیم.نه خاله ای,نه دایی ای,نه عمویی,نه عمه ای!!!فامیلهای عروس بیشتر بودن.


در مورد مامان لارنس هم بگم که موقع رفتن,قبل همه سریع رفت تو ماشین نشست و در رو هم بست و اینجوری اعلام کرد که اجازه ی شرفیابی و دستبوسی رو به من نمیدهمنم نگاش نکردم دیگه.

اونجا که بودیم,یه جا عموی عروس گفت اعلام کنید مقدار مهریه چقدر بوده؟که گفتن 114 سکه.عموش گفت خیلی کمه و یه تیکه زمین هم پشت قباله اش بندازین(همونجا عروس گفت ما توافقی در اینباره نکردیم و همون مقدار سکه کافیه)

در اینجا بود که مامان لارنس یه نگاه به من کرد و گفت من دو تا عروس دیگه هم دارم که برای اونها همچین چیزی نبوده و اگه بذارید,اونا ممکنه ناراحت بشن(چقدر به فکر ما بود)که خداییش برای من اصلا مهم نبود.مهریه من بر طبق عرف نه_ده سال پیش بوده و مقدارش چیزی بوده که خانواده ام خواستن و کوچکترین بحثی هم اصلا روش نشد,دیگه دلیلی برای ناراحتیه الان من وجود نداره!و اینم میدونم که مردی نخواد مهریه بده,نمیده.ماشالله تو این مملکت هم,هزاررر جور راه در رو برای مردها وجود داره!

اینم بگم تا وقتی,زنها حقوق انسانیشون(حق طلاق,حق حضانت فرزند,حق تحصیل و حق تعلق نیمی از اموال و هر حق دیگه ای) رو تو این مملکت ندارن,من موافق مهریه بالام.هیچکس با فکر طلاق و جدایی,زندگیش رو شروع نمیکنه,اما زندگی بالا و پایین زیاد داره.اگه خدای نکرده مشکلی پیش بیاد و با مردها بجنگی,اونقدر باهات میجنگن تا لهت کنن و کلا فراموش میکنن یه روزی عاشقت بودن و باهات عاشقی کردن.

یا از اون طرف اصلا یه مورد رو تو بستگان نزدیک خودم دیدم که زن و شوهر کارمند بودن و دو تا بچه داشتن.بعد ده دوازده سال زندگی تونسته بودن دو تا خونه بخرند.شوهر این خانوم فوت میکنه و خانواده ی شوهرش,فقط چون با عروسشون مشکل داشتن(نیاز مالی هم نداشتن)ادعای ارث میکنن.اونموقع قانون اینجوری بود که اول مهریه زن رو از داراییهای مرد ور میداشتن و اون خانوم تونست خونه ها رو برای خودش و بچه هاش حفظ کنه,الان رو نمیدونم!


حالا هرکس یه نظری داره و من  فکر میکنم اینجوری درستتره.


پاییز هم شروع شد و من تا یکم با این روزهای کوتاه,هماهنگ شم طول میکشه.برای هممون آرزو میکنم نیمه ی دوم سالمون پر از روزهای گرم و شاد و پر پول باشه


یادداشت نود و هفتم(خواهرها نباید از هم دور بمانند)  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 30 شهریور 1396 در ساعت 16:37

13 سال از اون روزی که نامه ات رو تو کشوئه میزم,دقیقا یک ساعت بعد رفتنت,پیدا کردم میگذره.وسط گریه هام برای نبودن تو بود که پیداش کردم.نوشتی ناراحت نباشم از نبودنت و خیلی زود تا چشم رو هم بذارم,برمیگردی و قول دادی دیگه هیچوقت ازم دور نمیشی.و من دقیقا 13 ساله منتظر برگشتن تو هستم و به تو نگاه میکنم که قولت رو فراموش کردی و هر بار فاصله ات بیشتر شد ازم.فقط میترسم بمیرم و آرزوی دوباره باهم بودنمون رو با خودم به اون دنیا ببرم.

دلم دوباره اون قدیمها رو میخواد,که هر جا بودیم باهم بودیم.که از دست پر حرفیهای من خسته بشی و بهم بگی متکلم وحده.که کوچکتر از من باشی و عاقله ی خونه تو باشی و من لجم بگیره چرا حرفات رو بابا انقدر تاثیر داره و بابا تو رو بیشتر از من دوست داره.


جات کنار لحظه لحظه زندگیم,ناجور خالیه عزیزترین من.(همیشه ی همیشه,از همون اول,تو رو بیشتر از سحر دوست داشتم,فقط نقطه ضعف دستم داده بودی)




یادداشت نود و ششم  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1396 در ساعت 22:25

لطفا همه ی دوستانی که براشون پست موقت گذاشتم به محض خوندن,کامنت بدن تا پست رو پاک کنم.

من زیاد رمزی نمینویسم, دلم میخواست بعضی کامنترها که خیلی لطف دارن و مدام کامنت میذارن,تو پستهای رمز دار هم همراهم باشن.(فاخره جان دایرکتت رو چک کن تو اینستا)


امروز جشن روز اول پیش دبستانیه پسرم بود.فکر کنم همه ی مادرها تو این لحظه حس منو داشتن.یه جور استرس و ذوق شیرین کنار هم

تمام لحظه ها یاد خودم,روز اول پیش دبستانی میوفتادم. خیلی شاد بودم اونروز.یادمه همه ی بچه ها گریه میکردن که مامانشون کنارشون باشه و من از لوس بودنشون بدم میومد و میخواستم مامانم زودتر بره و حس مستقل بودن رو تجربه کنم.

پسرکم مثل من نیست .با اینکه یکی دو سال مهد رفته اما هنوز براش عادی نشده و دلش میخواد  کنارش بمونم.


واقعا پدر و مادر سرخوش و بیخیالی هستیم.من و لارنس یادمون رفت سامین روز جشنشه.مامانم زنگ زد و یادم انداختخداییش خجالت کشیدم.خوبیه مهد اینه که نزدیکه.وقتی رفتیم هنوز شروع نشده بود.

میگم الانها چقدر خوبه.دیجی میارن و کلی رقص و شادی براشونه.منکه خیلی دلم میخواست خودمم پاشم همراهی کنم

پسرم هم تو یکی از مسابقه ها برنده شد و جایزه گرفت.منم که یه مامان ندید بدید کلی ذوق کردم براش

یکی از دوستام هم پسرش امسال  پیش دبستانیه.جشن شروع سالشون صبح بود.ظهر تو تلگرام اومد و حسابی از دست بعضی پدر و مادرها شاکی بود.میگفت امروز چیزها دیده و نسل بعدیه ما پر از آدمهای لوس و متوقع و از خودراضی خواهد بود.

یه نمونه اینکه یکی از پدرها یه زنبور عسل تو حیاط مهد دیده و با مدیر بحث میکنه بایدددد لونه ی زنبور رو پیدا کنید.میگه مدیر زبونش بند اومده بود چی بگه و چجوری آروم کنه آقاهه رو.به نظر منم خیلی مسخره بود حرف پدره.یعنی چی آخه!!!(حالا خودمم دست کمی از آقاهه ندارما.امروز که یه سری از بچه ها تو مسابقه میباختن دلم میسوخت,یه جور حس بدی بهم دست میداد که شکست رو دارن تجربه میکنن)


انگشت کوچیکه ی پام دیروز خورد به سه چرخه ی سارنگ و ناخنش کاملا  افتادخیلی درد داشت.


همه ی اینا رو نوشتم اما اون اصل کاری که استرسش داره خفه ام میکنه رو گذاشتم آخر.

خوب گمونم حدس میزنید چه خبره.سعید دقیق نمیدونم یکشنبه یا دوشنبه بود که بهم زنگ زد و خودش ازم خواست برای پنجشنبه بیام.جالبه برام عادی رفتار میکنن و به روی خودشون نمیارن اتفاقهای اخیر رو.البته حتما نمیخوان زیاد بشه.زنگ زد و خیلی عادی گفت زودتر بهت خبر دادم که آماده باشی.

واقعا ترجیحم این بود که زنگ نمیزد و منم یه بهانه واسه نرفتنم داشتم.

لارنس اینبار فراتر از انتظار من رفتار کرد.مطمئن بودم داد و بیدادهای مامانش روش اثر نمیذاره,اما از این میترسیدم,وقتی مامانش پشیمون میشه,منو مجبور کنه دوباره همه چی رو فراموش کنم و فکر کنم اتفاقی نیوفتاده.راستش برام خیلی سخته.مخصوصا از وقتی فهمیدم چه توهینهایی بهم کرده.

به برادرش گفته بود اگه ترانه راضی به اومدن نشه,منم نمیام و واقعا جدی بود.

 نمیخوام  تو ذوقش بزنم و از حمایت کردنش پشیمونش کنم,اما اصلا دلم نمیخواد با مادرش رو به رو شم.فعلا آمادگیش رو ندارم.


امروز تولد خواهرشوهرم بود.صبح زنگ زدم بهش و تبریک گفتم.الان خونه ی مامانم هستم که زنگ زد بهم و گفت کیک گرفتم و منتظر شماها هستیم.بیاین خونه ی مامان و دور هم چند تا عکس بگیریم(واقعا نمیفهمم چرا تولد خودش و 

شوهرش و بچه اش ما باید بریم خونه ی مادرش!خوب یه بار خونه ی خودت دعوت کن)گفتم لارنس دیر میاد و شما برنامتون رو اجرا کنید.اما قبول نکرد و گفت حتما منتظر ما میمونه.چیزی بهش نگفتم اما از این اصرارش برای عادی شدن همه چی,اعصابم بهم میریزه.(به خاطر عروس جدیده,و الا هیچوقت انقدر دستپاچه نمیشد که سریع اوضاع رو  درست کنه)من دلم نمیخواد فعلا خونه ی مامانشون برم.حتی چشم تو چشم شدن فردا با مامانش داره اذیتم میکنه.بچه ها برن و لارنس هم هر کاری خواست انجام بده.از بعد دعوای دوم با مادرش مثل اینکه باهم حرف نمیزنن.به من چیزی نگفته اما اونجا نمیره و یا اگه کاری داره به پدرش زنگ میزنه.منم ازش نپرسیدم دیگه.

دلم مثل سیر و سرکه میجوشه.من نمیتونم وقتی از دست کسی ناراحتم به روش لبخند بزنم.کلا قصد ندارم فردا از پیش لارنس تکون بخورم.


پست موقت برای خانوم آتوسا  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 29 شهریور 1396 در ساعت 17:53
این خاطره توسط نویسنده رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یادداشت نود و پنجم( ورود آقایان ممنوع)  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 28 شهریور 1396 در ساعت 22:50
این خاطره توسط نویسنده رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
( تعداد کل: 26 )
   1       2       3       4       5       6    >>