X
تبلیغات
رایتل

یادداشت هفتاد و دوم  چاپ

تاریخ : شنبه 28 مرداد 1396 در ساعت 03:00

دیروز ظهر لارنس اومد دنبالمون که بریم خونه ی مامان.اما بداخلاق و بی حوصله بود.بهش گفتم به دوستات زنگ زدی واسه جمعه,مثل همه وقتهایی که اعصاب نداره و زیر لب و در کوتاهترین حالت جواب میده,فقط گفت نمیریممنم حالم گرفته شد,اما هیچی نگفتم(از من بعیده ها,معمولا انقدر خانومی نمیکنم و یه دو ساعتی غر میزنم)

رفتیم خونه ی مامان.ناهار خوردیم وبچه ها بابام رو مجبور کردن که برن بیرون.طفلی بابام.از دستشون آسایش نداره.

لارنس بعد یکی دو ساعت سگرمه هاش باز شد.بهش گفتم یعنی روز جمعه هم صبح نداشته باشمت,هم بعد ازظهر؟؟؟(اه از این لوس بازیهاحالم بد شد اصلا)گفت ظهر به داداش کوچیکه گفته فردا تو برو مغازه,جواب داد روز تعطیلمه نمیرملارنس هم بهش گفت جمعه ها تعطیلی,یکی دو روز,تو وسط هفته هم که همیشه ی خدا یه کاری برات پیش میاد و از حق برادریت استفاده میکنی و نمیای!!!بعدش هم نمیدونم داداشش چی جواب داد که لارنس گفت برو واسه خودت دنبال کار بگرد و دیگه نیا.

بهش گفتم روزی که بهت گفتم برادرت رو نیار مغازه,واسه همین روزها بود!اما الان هم گناه داره خوب,نباید اینجوری میگفتی.

البته داداشش هم جدی نگرفته بود و عصر دوباره پاشد اومد مغازه سر کارش.لارنس هم بیخیال شد دیگه.

بعد از ظهر دختر عموم اومد.دیدمش ترسیدم.رفته پیش یه دکتر داغون بوتاکس کرده بود.دکتره ابروهاش رو داده بود آسمون.خودش هم طفلی ناراحت بود و از کار دکتر راضی نبود.یه جوری شده بود که منم ترسیدم برم بوتاکس.این دختر عموی من منبع اطلاعات همسایه هاست.کلی اخبار جدید دستم رسید

بابام بچه ها رو ساعت نه شب آورد.سارنگ نخوابیده بود و بهونه گیری میکرد.شب هم تو خواب ناآروم بود.مدام بیدار میشد و گریه میکرد.

صبح افتخار دادم واسه لارنس صبحونه درست کردم.ساعت دوازده جلسه داشتن.حاضر شد که بره,یهو تو کارت دعوت دید همایش واسه سوم شهریور بودهالحمدالله سه عدد گیج تو مغازه نشستن.خوب شد تا اونجا نرفت!

اینا رو دیشب نوشتم.دیگه خوابم برد.

خلاصه به لارنس گفتم این هفته که پرید,یعنی هفته ی دیگه هم نمیشه هیچ جا رفت؟؟گفت حاضر شید الان بریمتو راه شوهرِ خواهرشوهرم زنگ زد که باهم بریم بیرون.ما هم گفتیم خودمون تو راهیم و اگه میخوان اونا هم دنبالمون بیان.اما مثل اینکه ناراحت شد چرا ما موقع اومدن خبرشون نکردیم!به هر حال لارنس مجبور بود عصر زود برگرده سرکار و اونا تا شب میچرخن.

صومعه سرا که رسیدیم رفتیم یه رستورانی که یکی از دوستهای لارنس خیلی تعریفش رو میکرد.(تف تو روحت کاوه!!!افتضاح بود)اسمش رو نمیبرم که نون بری نکرده باشم.دوست نداشتیم.فقط محیطش قشنگ بود.

بعدش هم رفتیم اولسبلانگاه.جاده ی کوهستانیش هم خیلی خوشگله,منتهی من سارنگ رو پام نشسته بود و نتونستم عکس بگیرم.

هوا عالییی.کل محیط مه آلود بود.ما ساعت سه بعد ازظهر رسیدیم و عکسها رو همون موقع گرفتم.کاملا سرد بود.به لارنس میگفتم من دیگه برنمیگردم رشت.منو همینجا بذار,آخر تابستون بیا دنبالم

دو سال پیش وقتی 8 ماهه سارنگ رو حامله بودم یه شب تو اون کلبه ها مونده بودیم.جای خیلی تمیزی نیستن.کاملا بکر و روستایی ان,با حداقل امکانات.البته الان آقای فردین معصومی یه هتل همون بالا ساخته,اما موندن تو کلبه ها خیلی باحالتره.اون سری من به خاطر باردار بودن میترسیدم و خیلی بیرون نرفتم,دلم میخواد یه بار دیگه هم شب بمونیم.تو زمستون هم خیلی اونجا عالیه.همه جا پراز برف میشه.پارسال واسه برف بازی رفته بودیم اونجا.

به سامین گفتم اینجا میتونی اژدها پیدا کنیطفلی با یه ذوقی آسمون رو نگاه میکرد اژدها ببینه.

دیگه سارنگ خیلی اذیت میکرد,بچه ها هم سردشون شده بود.یه چایی تو یکی از کافه های روستایی خوردیم و برگشتیم.لارنس ما رو رسوند و خودش برگشت مغازه.

ازمهد سامین زنگ زدن که بیام پارچه فرم پیش دبستانیه سامین رو ببرم.میدم مامانم بدوزه.الکی هزینه ی خیاط نمیدم.

شب یکی از دوستام (همون که تسهیل گر مدرسه ی طبیعت هم هست)که من خیلی تو همه چیز قبولش دارم,بهم پیغام داد میخواد یه گروه هفت ,هشت نفره بزنه برای کسایی که کتاب میخونن.ماهی حداقل یه کتاب بخریم و بخونیم و تو یه کافه جمع شیم و نقدش کنیم و میخواد منم باشم.بهش گفتم با خرید کتاب هر ماه مشکل دارم.ممکنه نتونم هر ماه بابتش هزینه بدم.البته من فکر میکردم کتابهای سنگین و گرون رو میگه که گفت کتابهایی رو انتخاب میکنه که خیلی هزینه بر نباشه.منم قبول کردمکتاب کلیدر رو هم کاملش رو داره.خیلی خوشحال شدم.من چهارجلدش رو خوندم.کلش رو هم تو گوشیم دارم اما واقعا نمیشه از تو گوشی این کتاب رو خوند.خیلی سنگینه.قراره بهم امانت بده.

راستی بالاخره طاقت نیاوردم و خداوند الموت رو هم گرفتم.هنوز دستم نرسیده کتابها.

خیلی دوست دارم پسرهام اهل کتاب خوندن باشن.فکر میکنم اونایی که کتاب زیاد میخونن هیچوقت راهشون رو گم نمیکنن.

هرچند پسر یکی از دوستای پدرم,از زیاد فهمیدن عکسش رو ثابت کرد برام متاسفانه.

دوست پدرم رو عمو صدا میکنم و اگه بیشتر از عموهای واقعیم دوسش نداشته باشم,کمتر از اون هم دوسش ندارم.پسرش رو هم همیشه پسر عموم معرفی کردم.خیلی کتاب خونده و شدیدا تو همه چی اطلاعاتش بالاست.پسر باهوشیه.با اینکه چند سال کوچیکتر از منه اما خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.رفت تو کار 30 یا 30 و متاسفانه خیلی اذیت شد.سرخورده شد و بعدها اعتیاد پیدا کرد.چند ساله ندیدمش دیگه.خودش کشید کنار و دور شد ازمون.البته وجود لارنس هم بی تاثیر نبود.باهم اخت نشدن به خاطر اعتیادش. واقعا حیف اون هوشش بود.الان ظاهرا اوضاعش خوبه,اما خودش همیشه میگفت کسی که بیوفته تو راه اعتیاد,برگشت نداره.نمیخوام بگم عین برادر بود برام.از اینجور اداها اصلا خوشم نمیاد.اما یه دوست خیلی خوب بود.دوستی منظورم دوستیه دو تا انسان از سر شعور و علاقه شون بهم هستش,فارغ از هر نوع نگاه جنسیتی.

یکی از وبلاگ نویسها شدیدا منو یاد اون میندازه.من خیلی اون وبلاگ نویس رو نمیشناسم اما هر وقت میخونمش قیافه ی پسر عموم میاد جلوی چشمم.همون شیطنت,همون شوخ و شنگی و مهربون بودن,همون بی شیله پیله بودن.همون آرمانی فکر کردنش.به هر حال امیدوارم هردوشون  همیشه موفق باشن




نظرات (15)
ترانه من عاشق نوشته هاتما دختر! انقدر که توش انرژی موج میزنه!
یعنی یکی از آرزوهای من اینه که انقدر انرژی مثبت بنویسم! اونجا که گفتی به پسرت گفتی اینجا اژدها پیدا میکنی و داشته آسمونو نگاه میکرده کلی خندم گرفت! ای شیطون! آخه بچه سر به سر گذاشتن داره؟؟؟
درمورد بوتاکس نمیدونم چرا خندم گرفت بابت ابروهاش! من خودم بصورت نامحسوسی یکی از ابروهام از اونیکی بالاتر رفته،‌البته کلا راضی بودم و قشنگ شدم اما خودم متوجه میشم،‌یکی از همکارام که انجام داده یکی از ابروهاش بصورت محسوسی از اون یکی بالاتره و اوایل نگاش میکردم خندم میگرفت! خودشم فهمید گفت کثافت مال خودتم یکیش بالاتر رفته، منم نامردی نکردم گفتم مال تو معلومتره! یکیت رسیده به گیجگاهت اونیکی سر جاشه!
البته چون میدونستم یکی دو روز بعدش داره میره برای ترمیم اینطوری گفتم،‌چون قرار بود دکتر درستش کنه براش وگرنه که نمیگفتم.
مجموعا اگه جای خوبی بری خیلی هم خوبه و تنوع میشه، چهرت خیلی باز میشه! اصلا یه عالم جوونتر میشی
دوست خوبم:
مرسی عزیز دلم.شما به من لطف داری.
آخه دختر عموی من یه دختر ملیح و ظریفه.با یه قیافه ی بیبی فیس و ملوس.اونوقت ابروهاش رو کرده عینهو شیطان.خدایی خیلی ترسناک شده بود.خشن شده بود.
منم میرم فقط اون دکتری که میخوام برم وقت نمیده اصلا.سرش شلوغه
منم به کتاب خوندن و مسافرت علاقه دارم
ولی الان چن وقته یه مرضی افتاده به جونم که علاقه پیدا کردم کارهای هیجان انگیز ناک تری رو امتحان کنم
برم مثلا جامپینگ کنم
با ماشین دریفت بکشم و کلا هر کاری که هزار درصد خطر داشته باشه رو تجربه کنم
اصلن تزریق آدرنالین توی خون معرکست
دوست خوبم:
اشکال نداره,فقط مراقب موندن سرتون سر جاش باشید
من ترجیحم اینه سر زمین,سفت و سخت,بشینم و همون کتابم رو بخونم
چه خوبه که عکس گذاشتی تو وبلاگت..واقعا خوشکلن
دوست خوبم:
خودم نتونستمدادم خاطره گذاشت
عزیزم برات رفع سوتفاهم شد؟
دوست خوبم:
عزیزم چیزی نشده که.
فقط نگران بودم نکنه کامنت من اذیتت کرده
سلام خانم ترانه عزیز.
مدت طولانی هس که از طریق لینک تون تو وب زهرا )ادمها شبیه وبلاگشان نیستند) مطالب شما رو می خوندم. قلم رسایی دارید که کمی هم طنز الود است.
الان دیگه وب زهرا رمزی شده از طریق نام وب تون پیداتون می کنم.
ولی هیچ وقت کامنت نمی ذارم الانم که گذاشتم می خواستم بگم اگه مثل من اهل رمان های زیبا هستید من پیش از تو و من پس از تو مال جوجو مویز و ترجمه مریم مفتاحی تاکید می کنم ترجمه مفتاحی ترجمه های دیگه ش خوب نی. رو بخونی
همچنین
جای خالی سلوچ دولت اباری رو بخون
اگه پیدا کردید عقاید یک دلقک کوری و در ادامه ش بینایی رو هم توصیه می کنم اگه شنا هم رمان معرفی کنی ممنون میشم
دوست خوبم:
سلام عزیزم.ممنون از پیشنهادتون.حتما
ممنونم
خیلی دلم میخواست دروغ باشه..
دوست خوبم:
منم
چه خوب که خوش گذشته...
منم عاشق کتاب خوندم....
البته همسرم از نوع حادشه
دوست خوبم:
مرسی عزیزم.
خیلی هم خوب
واااای ترانههههه میمشمت
دوست خوبم:
چرااا؟؟خیلی بهم میاین خاطره.دقت کردی اصلا؟؟
عشقتون پایدار
سگ تو روحت نفله برات دارم
دوست خوبم:
الان جای مهران رجبی خالیه کنارت
همیشه به گردش خانم
چه خوب که بهت خوش گذشته
اون وب را من میشناسم تقریبا مطمئن م
دوست خوبم:
مرسی عزیزم.
آره احتمالا تو میشناسیش.اما بگو حدست کیه؟؟
روپوش نه مانتو
دوست خوبم:
هااا ؟؟؟چی میگید خانوم؟؟مانتو یعنی چی.کجا بود اصلا.لیزیک کردی چشمات کم سو شده جانم
من خیلی وبلاگ شما را دوست دارم
دوست خوبم:
ای جانم
مرسی عزیزم
سلام عزیزم
چقدر جای قشنگی رفته بودید
واقعا حال و هوای آدم عوض میشه حسابی
همیشه به گردش
دوست خوبم:
سلام گلی
مرسی.انشالله شما هم برید و ببینید
کیه؟ مام بریم ازش یاد بگیریم ؟
اون کامنت قبل منو تایید نکن
سارنگ چند سالشه؟
دوست خوبم:
اکی
دو سالشه
اون وبلاگه چیه؟‌ بگو ببینیم ما رو هم یاد کسی نمی‌ندازه.
دوست خوبم:
دیگه دیگه
خسته هم نباشین هیچوقت
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد