X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یادداشت سی و چهارم  چاپ

تاریخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 در ساعت 22:36

دیروز دختر عمه ام نیومد خونمون.سابقه اش تو بدقولی زیاده.مامانم میگه اینهمه سال باهاشی,هنوز بهش امید داری,اون دختر وقتی میگه حتما,پنجاه درصد احتمال خوش قولیش هست,چه برسه به شایدش.

خوب خودم میدونم اخلاقش رو.با اینکه خودم شدیدا آدم خوش قول و منضبطی هستم و از آدمهای بی نظم بدم میاد,اما سحر رو اونقدر دوست دارم که برام مهم نیست.از روزی هم که یادمه,همه خواستن بهم ثابت کنن اونقدری که تو واسه سحر ارزش قائلی اون واسه تو نیست.بازم برام مهم نیست این حرفها.سحر برای من مثل خواهرم نیست,سحر خواهرمه.تمام خاطرات قشنگ بچگیم کنار اون بوده و هیچ چیزی نمیتونه نظرم رو نسبت بهش عوض کنه.ما همیشه کنار هم بودیم.حتی تو یه دبیرستان و دانشگاه بودیم.میدونم اونم خیلی دوستم داره,کلا اخلاقش با همه اینه.همه هم عاشقشن.دختر خیلی خاصیه,هیچ قید و بندی به هیچی نداره.بیخیاللللل عالم و آدم.

مامان غروب اومد دنبال بچه ها و بردش خونه ی خودش.یه نفس راحت کشیدم.پام رو گذاشتم رو پام و کتاب جدیدم رو خوندم و موزیک گوش دادم.دلم واسه روزهایی که خودم بودم و خودم خیلی تنگ شده.

از صبح گشنگی کشیدم,کلا خودم رو بستم به میوه,تا اینکه لارنس ساعت دوازده شب اومد بالا با یه عالمه رشته خشکار سرخ کرده و فسنجون مادرشوهر پز.جاتون خالی عالی بود.هیچی دیگه,رژیم به فنا رفتبعدش هم رفتیم دنبال بچه ها.

شب ساعت یک شب خواهرشوهرم تو تلگرام پیغام داد که یادش رفته بچه رو واسه واکسن یکسالگی ببره و خیلی نگران بود.گفتم زیاد مهم نیست,فقط دو روز گذشته و فردا برو.گفتش باید با بچه تنها بره و شوهرش نمیتونه مرخصی بگیره,پدرشوهرم هم با دوستاش قرار ماهیگیری داشت و نبود.منم جوگیر شدم گفتم میخوای داداشت بیاد؟؟؟اونم رو هوا زد.خخخخخ

مونده بودم چجوری به لارنس بگم.خلاصه لارنس اولش یکم نچ نچ کرد اما چاره ای هم نداشت دیگه.در این حد عروس ماهی هستم:)

امروز هم مامان گلم زحمت کشید و آش خوشمزه ی قلمکار درست کرد. عاشق آش قلمکار هستم,درست کردنش خیلی زحمت داره,طفلی کلی خسته شد.منم بعد دیدن ماه عسل با بچه ها اومدم خونه ی مامانم.الان هم در حد ترکیدن خوردم و ولو شدم یه جا,منتظرم لارنس بیاد و برگردیم خونه.شبتون خوش

***واسه یادگاریه دل خودم مینویسم.سامین اومده میگه ساندویچِ توتداگ و هنگیری برد میخوام

یادداشت سی وسوم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1396 در ساعت 11:40

رشتیهای عزیزززز عجب هوای توپی شده.فکرش رو میکردین روزهای آخر خردادددد,خدا یه حال توپ بهمون بده و هوا انقدرعالی بشه!!!من بارون تو فصل پاییز و زمستون و اوایل بهار رو دوست ندارم(بی احساس هم خودتونین,خوو خفه شدیم با بارون)اما این هوای خنک که پنجره ها رو باز کنی و زیر پتو بخوابی محشره.

جمعه عصر,خواهر شوهرم زنگ زد که واسه تولد پسرش یه کیک خریده و  بیام پایین واسه شام.دیگه تا خودم و بچه ها رو حاضر کنم از افطار گذشته بود.پدرشوهر و مادرشوهر و مادربزرگ شوهرم روزه میگیرن.منم رفتم نشستم سر سفره افطار.واسه بچه ها هم مادرشوهر باقالی قاتوق درست کرده بود.جاتون خالی.

ساعت 7 به لارنس زنگ زدم که واسه خاطر تولد رایان زودتر بیاد خونه,همون یازده و خورده ای اومد.جونمون در اومد سامین رو راضی کنیم تا اونموقع به کیک دست نزنه.

جشن تولدرایان رو مامانش میخواد شهریورماه بگیره(میخواد ده کیلووو تا اونموقع کم کنه)اینو همینجوری گرفته بود,یه کیک هم ظهری برده بود خونه ی مادرشوهرش و یه دور همی کوچولو اونجا هم داشتن.

دیگه یکم بیشتر از یکم عکس بازی کردیم(خودشیفتگیه خانواده ی همسر خاطرتون هست که)در حدی که رایان طفلکی به گریه افتاد از دست عکس گرفتن مامانش,بعد هم کیک خوردیم و اومدیم بالا.

دیروز هم با مشقت بچه ها رو ساعت 10 بیدار کردم و باباشون هم اومد و بردیمشون مرکز بهداشت واسه بینایی سنجی.من و سارنگ چشمامون سالم بود,سامین رو گفتن 6 ماه دیگه باید دوباره ببریمش,باباشون هم که چشماش ضعیفه و عینک داره.

دیشب هم خواهرشوهر اومد خونه ی ما و رایان رو آورده بود با بچه ها یکم بازی کنه,تولد دو سالگیه سارنگ منم یک ماه دیگه است.باید پارچه بخرم و بدم برام بدوزن.البته جشن خاصی نمیگیرم.در حد خانواده ی خودم و خانواده ی شوهرم.

خیلی خوشحالم که فصل دوم شهرزاد داره میادلارنس تازه قسمت 4 رسیده,میگه تا این رو تموم نکنیم نباید فصل جدید رو ببینی,آخه مرد هم انقدر دیکتاتوررررر

دختر عمه ام هم هنوز نرفته,تازه بیمارستان هم واسه زایمان خواهرشوهرش رفت.از اونور هم امروز تولد شوهرشه.دیشب بهش پیغام دادم خجالت نکشیدی روز تولد شوهرت اینجایی و تنهاش گذاشتی,بهش گفتم اگه میخواستی خونه ی بابات باشی پس چرا شوهر کردی,تو الان با این نوع شوهرداریت حق یه دختر مجرد رو که منتظره شوهره خوردیحالا قرار شد امروز  بیادپیش من.دیگه برم کارهام رو انجام بدم



یادداشت سی و دوم + بعدا نوشت  چاپ

تاریخ : جمعه 26 خرداد 1396 در ساعت 12:23

 کلا همه ی بچه ها رو خیلی دوست دارم,برام فرقی ندارن بچه ی چه کسیه.عاشق اون پاکی و بی گناهیشونم,هیچ بچه ای هم به چشمم زشت نمیاد,به نظرم انقدر معصومیت بچه ها بالاست که چهره شون رو خوشگل میکنه.خواهر شوهرم یه پسرِ خیلی خوشگل و شیرین داره.حالا یه روز تعریف میکنم فسقلی چه پدری از ما در آورد تا دنیا بیاد.امروز یه ساله شده,خوب من تاریخ تولدها معمولا یادم نمیره,مال این فندقی رو هم میدونستم 26 دنیا اومده,منتهی لارنس بهم اشتباها گفت پنجشنبه 26 امه.منم نرفتم تقویم نگاه کنم,همون پنجشنبه واسه تولدش تو اینستا پست گذاشتم(اه اه از این عروس چایی شیرینها انقدرررر بدم میاد)تازه دیروز غروب فهمیدم زود گذاشتم.

دیروز قرار بود برم خونه ی مامان.سامین که از قبل اونجا بود,سارنگ بیدار شد بردمش حموم و بعد باباش اومد دنبالمون.همون ظهر قبل رفتن یه دعوای ریزی هم کردیم سر اینکه یک سال و نیمه دو تا ساعت من باتری تموم کردن,یک ماه هم هست که ساعتهام رو گذاشته تو کیفش که بده باتری بندازن,اونوقت دیروز که ازش میپرسم ساعتم رو درست کردی,نمیگه یادم رفته,منو میپیچونه میگه رفیقم باید بیاد فقططططط به اون بدممنم قاطی کردم گفتم لازم نکرده ببری,بده خودم میبرم.اون طفلی هم خسته از سر کار اومده بود,عصبانی شد.خلاصه رفتیم خونه ی مامان و اونجا مجبور بودم باهاش حرف بزنم و کلا حل شد.عصر هم وقت آرایشگاه داشتم که منو رسوند و بعد گفت ساعتها رو بده حتما درست میکنم.

موقع برگشت خیلی اتفاقی دیدم خاتم الانبیای رشت نمایشگاه کتاب گذاشته با پنجاه درصد تخفیف.یه حالی داد.کتاب من پیش از تو رو خریدم و چند تا کتاب واسه بچه ها.تا آخر تابستون هم نمایشگاه کتاب هست.اگه رشتی هستین حتما یه سر برید.کتابهای خوبی داشت.

اومدم خونه ی مامان و بچه ها چون عصر نخوابیده بودن یکم اذیت کردن,ساعت 10 به لارنس زنگ زدم که شب زودتر بیاد دنبالمون بچه ها خیلی اذیت میکنن.11 دوباره زنگ زدم گفت با دوستش داره میره مغازه اش تا برچسب بزنن.منو میبینی!!!تازه گفت زنگ بزن برادرشوهر بیاد دنبالمون.اعصابم خورد شد,فقط کافی بود بدونه یکی میاد دنبالمون دیگه خیالش راحت بود و دیرتر میومد.قبول نکردم.وقتی هم تشریف آوردن شام نخوردن,با دوستش میل کرده بودن.کارد میزدی خونم در نمیومد.جلوی مامان بابا عادی بودم اما اومدیم خونه باهاش دعوا کردم,بعدش هم گفت امروز حواست هست فقط رو اعصاب من بودی؟؟

بعدترش هم گفت که تو میخوای ثابت کنی که شوهرت تو مشتته(قویااا تکذیب میکنم)

به نظر من هیچ زنی نمیتونه هیچ مردی رو تو مشتش نگه داره(منظورم با زور و شاخ و شونه کشیدنه,والا با زبون میشه)خودم مردی رو میشناسم که جز چشم به زنش هیچی نمیگه,حتی واسه آب خوردن هم در ظاهر از زنش اجازه میگیره,اونوقت از طرف دیگه با زندایی خودش و زن پسر خاله اش رابطه داره.

دیگه خلاصه همین حرف لارنس جرقه شد تا از روز ازل من بیام براش دونه دونه مثال بزنم که خیالت راحتتتت, به این دلیل و به این دلیل و به این دلیل تو اصلا نمونه ی یه مرد زن ذلیل نیستی,توهم نزن و واسه خودت دل نسوزون.تا پنج صبح انقدر گفتم تا به غلط کردن افتاد.فقط میگفت بذار بخوابم

امروز صبح تا خواستم برم دستشویی یه سوسک زشت اون تو بود(اییییی,دوباره پیداشون شد)لارنس رو بیدار کردم زود بره بکشتش.یه نصیحت خواهرانه اگه قابل باشم از من به شما,هیچوقت هیچوقت سوسک رو جلوی همسرتون خودتون نکشین.شاید به نظر احمقانه بیاد و شاید آقایونی که ممکنه اینجا رو میخونن تکذیب کنن,اما واقعا وقتی سوسک میکشن حسی برابر با کشتن شیر واسه خانوماشون بهشون دست میده.خیلی به خودشون مفتخر میشن.( کلا هم من حالم بهم میخوره بخوام سوسک بکشم,کابوس من اینه که یه دفعه همسر نباشه و خودم مجبور باشم سوسک رو نابود کنم)

بعدا نوشت:از مرکز بهداشت صبح بهم زنگ زدن که فردا ساعت 11 دو تا پسرهام رو ببرم برای سنجش بینایی.روز جمعه و اینهمه مسئولیت پذیری کارمندها واقعا جای تقدیر داره.تا حالا سابقه نداشت


یادداشت سی و یکم  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 در ساعت 18:16

دیشب لارنس ساعت یک و خورده ای اومد.سارنگ من خوابش خیلی سبکه,باباش هم زحمت کشید موقع تشریف آوردن زنگ زد و بچه از خواب پرید.دیگه هم خوابش نمیبرد.تا 4 صبح دهن من و باباش رو مورد عنایت قرار داد.باباش رو البته بیشتر.

لارنس. وقتی اومد دیدم داره لنگ میزنه.ماهیچه پاش ناجور گرفته بود.بنده ی خدا نمیتونست راه بره.صبح هم نتونست بره مغازه.هرچی اصرار کردم دکتر نرفت.رفتم داروخونه و براش پماد گرفتم.بهش گفتم دیگه نمیذارم بری فوتبال,بهتره تو اوج خدا حافظی کنیوقتی مربی نداشته باشن و سرخود بازی کنن,نتیجه اش هم میشه این.

سارنگ وقتی باباش هست اصلا اجازه نمیده من بهش دست بزنم,بر عکس داداش بزرگش که به شدت وابسته به منه.

به لارنس میگم یعنی وقتی سامین اونموقع میگفت همه ی کارها رو فقط مامانم باید برام انجام بده(طفلی فکر میکرد داره به من لطف میکنه)تو هم اندازه ی الان من لذت میبردی

پسرک کپلی من با مامان و بابام رفته خونه ی دایی کوچیکم.امشب هم خونه ی مامانم اینا میخوابه.دلم واسه عطر تنش تنگ شده

سارنگ هم بدون داداشش خیلی اذیتم میکنه. احتمالا باید یه سر پایین ببرمش

یادداشت سی ام  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 در ساعت 00:10

امروز کلا از دنده ی چپ بیدار شده بودم.نمیدونم چرا!پسرک شیرین زبونم رو خیلی دعوا کردم بیخود و بی جهت.واقعا از مادر بودن خودم خجالت میکشم.قبلا خیلی حوصله ام بیشتر بود.امیدوارم منو ببخشن فندقهای کوچولوی بی گناه من.

ظهر هم که لارنس بنده ی خدا اومد و دیدم ماسک مو و نرم کننده ی موهام رو نخریده بهش توپیدم,مجبورش کردم بره داروخونه و برام بگیره.از اونور سبزی خوردن هم خریده بود,منم که متنفر از پاک کردن سبزی,بیشتر عصبی شدم.دیگه دیدم با سر و صورت عرق کرده برگشت دلم واسش سوخت و تند تند سبزی رو پاک کردم و شستم براش.خوردن سبزی دوست دارما,ولی اون گل و خاکش که به دستم میخوره چندشم میشه.

عصر قرار بود بریم خونه ی عمه ام.دخترعمه هام هم بودن هر سه تاشون.لارنس مارو رسوند تا اونجا,سر راه دنبال مامان و خواهرم هم رفتیم.دیگه کلی حرف زدیم و کله ی قوم شوهرامون رو بار گذاشتیم.دختر عمه ی بزرگم بالاخره رضایت داد پنجشنبه برگرده تهران,فقط هم چون خواهرشوهرش جمعه زایمان میکنهمیگه نمیخوام برای زایمانش اینجا باشم.از نظر من که حق داره. دختر عمه ام بارداری اولش  جنینش رو از دست داد و هیچکدوم از فامیل شوهرش به خودشون زحمت بیمارستان اومدن و ملاقاتش رو ندادن.بعد یکسال دوباره باردار شد و خداروشکر بچه اش به سلامتی دنیا اومد, اما باز هم هیچکدوم از فامیلهای شوهرش حداقل به خاطر نوه ی خودشون هم نیومدن بیمارستان.حالا دختر عمه ام میگه منم نمیرم.

مدل لباسهایی رو که. واسه عروسیه کوچیکه انتخاب کردیم رو هم بهم نشون دادیم. واسه عروسیش ساقدوش میخواد,اونوقت من و سحر(خواهر بزرگش)رو رد کردهمیگه شما دوتا پیر هستین واسه ساقدوش شدن(بیشعورررر)تازه گفته حالا منم اگه بخوام یعنی واقعا خودتون خجالت نمیکشین از بچه هاتون؟!(نه والله,چه خجالتی آخه)

خونه ی عمه ام همیشه خوش میگذره.غروب اومدیم خونه و داشتم از خواب میمردم.مگه این دوتا فسقلی گذاشتن یه چرت بزنم!!!سر راه یه سر به مهد سامین هم زدم و سی دی جشن پایان سالشون رو گرفتم.کلی بچه ام ذوق کرد با دیدنش.چون بعد ازظهر نخوابیده بودن,امشب زود خوابیدن.منم منتظرم لارنس از فوتبال بیاد.

انشالله که همتون حاجت روا بشین.زندگی همتون پر از گرمی و عشق باشه و دل خوش داشته باشین.به حق این شب عزیز زهراهای گلم,المیرا و سهای نازنینم,زاهارا,ماهی,عالی ,خورشید,دختر تنها و هرکس که اینجا رو میخونه خوشبختی و آرامش و سلامتی قسمتش باشه.الهی آمین.

من و خانواده ام رو تو دعاهاتون فراموش نکنین

( تعداد کل: 34 )
   1       2       3       4       5       ...       7    >>