X
تبلیغات
رایتل

یادداشت صد و سی و چهارم  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 23 آذر 1396 در ساعت 19:59

خوب خواهر جانمان به سلامتی و میمنت از چهارشنبه  ور دلمونه.لارنس از ساعت دوازده گفته بود حاضر باشید بیام دنبالتون,ساعت یک و نیم شد و خبری ازش نشد.دیگه قاطی کردم.زنگ زدم خواهرم ,دیدم رسیدن سیمکو!اولش یه دور زنگ زدم با لارنس دعوا کردم وبعد تند تند لباس پوشیدیم تا خودم پیاده برم خونه ی مامان.میخواستم قبل رسیدن خواهرم,خونه ی مامان باشم.نزدیک خونه ی مامان,خواهرم یک عدد خانوم گرفتار یه بچه به بغل و یه  بچه به دست و ساک رو کول رو مشاهده کردن و از ماشین اشک ریزون(آبغوره گیر خونه ی ما تامیلاست آخه) پیاده شدنجای دوست داران فیلم هندی خالی.وسط خیابون همدیگه رو بغل کردیم و اشک ریختیم.در مورد صورتهای سیاه شده از ریمل هم صحبت نمیکنم,خودتون تصورش کنید.با شوهر خواهرم چند قدم باقی مونده رو اومدیم تا خونه.اونجا هم تامیلا تک به تک مراسم اشک ریختن برای خانواده  رو اجرا کرد..عکس العمل سارنگ بامزه بود.از ایمو با خواهرم و شوهرش خیلی جوره,دفعه ی قبل 14 ماهه بود که تامیلا رو دیده بود.وقتی دیدشون اولش طرفشون نمیرفت,فقط لبخند تحویل میداد.قیافه ها آشنا بودن براش.بعد نیم ساعت یخش آب شد.بچه های من به شوهرخواهرم دایی میگن(وقتی سامین دنیا اومد,محسن گفت این بچه که اندازه ی یه مینی بوس عمو داره,من داییش باشم)دوروزه من و بابام و سایر اعضای خانواده داریم نفس میکشیما.سارنگ اصلا به هیچکدوم کار نداره.افتخاره تعویض لباسهاش رو هم فقط به داییش میده(قبلا مختص بابام بود)البته هنوز نتونسته تعویض پوشک رو هم بندازه گردن دایی محسنش(اونم به امید خدا کم کم)


دیگه محسن دیشب میگفت بیا روت رو کم کن,بچه هات رو بگیر,اصلا گردن نمیگیرم, اینا چون دیر به دیر میان,وقتی اومدن باید سهم خاله و شوهر خاله بودنشون رو به طور کامل برای بچه ها ایفا کنند


به محسن میگم چرا میخوای بری تو غربت به سیصد تا دانشجوی اعصاب خورد کن درس بدی آخه,همینجا خودم شغل مفرح پرستاری بچه هام رو بهت میدم.درد غربت هم نمیکشید


خواهرم طفلی هر سری میاد یه عالمه برامون سوغاتی میاره.من خیلی بهش میگم کمتر بیاره,اما کار خودش رومیکنه.یه سری رو همون اول تو جمع  میده,بعد یه سری دیگه داره روزهای دیگه کم کم, تک به تک برامون رو میکنه,دیگه روز آخر که داره میره من و خواهر کوچیکه فقط لباسهای تنش رو براش میذاریم,همه رو ازش میگیریمتقصیر ما نیست,تا میگیم اینا چه خوشگله,دلش نمیاد میده بهمون.حالا البته گیس و گیس کشیهایی که منو کوچیکه, سر همین اقلام در پشت صحنه اجرا میکنیم بماند


دیشب اومده بهم میگه اجازه میدی فردا ناهار رو بریم خونه ی دوستم لعیا.خخخخ.دیگه دیدم خیلی مظلوم اجازه گرفت,گفتم باشه.البته خودمم امروز یکم کار داشتم.سالگرد عقد من و لارنسه.سالگردهای عقدمون در حد یه کیک خونگی پختن و یه کادوی کوچیک میگذره.درست میکنم و عصر میبرم خونه ی مامان.بعدش هم قراره بریم شهربازی سرپوشیده و احتمالا شام با خواهرم اینا بیرونیم.فعلا من برم.جمعه تون خوش بگذره


حذف شد  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 22 آذر 1396 در ساعت 12:20


از اون اول هم حسم به این پست مثبت نبود.پاکش کردم.البته فکر کنم دیگه همه خوندن.از این به بعد بیشتر به حسهام اعتماد میکنم

یادداشت صد و سی و سوم  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 21 آذر 1396 در ساعت 00:53

خواهرم خدا رو شکر رسید.برنامه هامون ولی یه روز عقب افتاد.از چهارشنبه میرم بخور و بخواب


مثلا دارم به سامین رژیم میدم و غذاش رو کم کردم,امروز متوجه شدم این خرسی میره پایین و از عواطفشون سو استفاده میکنه وماشالا یه دور حسابی اونجا میخورهعجب خوش خیالی م من!حقا که پسر همون پدره.


داشتم کولیها رو از تو فریزر در میاوردم واسه ناهار فردا(یه نوع ماهیه ریزه که شمالیها کنار باقالی قاتوق میخورنش),یاد مرضیه افتادم که نازنین کولیها رو ریخت تو سطل آشغالای دختررر آه یه شمال پشتته با این دسته گلت.


یه مدته افتادم تو فکر زدن یه کافی شاپ یا کافه سنتی.فقط میترسم کم بیارم,میگم نکنه از این تمام وقت کار کردن و آشپزیش خسته بشم!!!نظر لارنس بیشتر رو کافه سنتیه.خوب از یه طرف دیگه بچه ها هم هستن و سامینی که باید بره کلاس اول و به حضور تمام وقت من احتیاج داره.نگرانیم بابت بچه هاست.


اینا رو تا دیشب نوشته بودم.


سریال عشق اجاره ای رو میبینید؟؟در حال حاضر من معتادش شدم,البته من این توانایی رو دارم وقتی سریالی چرت و پرت میشه دیگه نگاش نکنم و نصفه ولش کنم.شما سرتون رو نذارید رو سر مناکثر سریالها رو نصفه دیدم.ولی فعلا عاشق دافنه م.فقط یه مشکلی که هست اینه که لارنس هم از دافنه خوشش اومده و پیگیرهمن حسود نیستما,فقط یکم غیرتیمنمیدونم یادتونه چند سال پیش سریال  دختر ماهاراجه میداد!!!عید نوروز هم پخش میشد.تماممم مردهای فامیل ما از بابام و بابابزرگم بگیرید تا کوچیکتراش,این سریال رو میدیدن.یادمه 8 صبح بلند میشدن تکرارش رو هم میدیدنتا شروع میشد همشون میگفتن ساکتتتت ماسوآ شروع شد.البته مامانها هم کم نمیاوردن و پاتریک پاتریک راه انداخته بودنمعیار زیبایی شده بود ماسوآ,میخواستن بگن یکی خوشگله,میگفتن طرف خیلی ماسوآستحالا شده این لارنس و سریال دافنه ی محبوبش


 شما در موقعیت غم و ناراحتی چی کار میکنید؟؟؟من اول از همه آرایش میکنم(بهم آرامش میده)بعد هم آهنگهای شاد گوش میدم(ترجیحا حامدپهلان و امید جهانبه قول لارنس سلیقه ی موسیقیاییم تو حلق استکبار) و تا میتونم میرقصم.فقط بدیش اینه که به خاطر گذاشتن هدست,میگرنم عود میکنهاما تضمینی صد در صد حالتون خوب میشه.بیشتر از اشک ریختن موثره,حال بچه هاتون رو هم نمیگیرید و باهاتون خوشن


اینجا دیروز دوباره زلزله اومد.گمونم عادی شده دیگه.خیلی ریلکس به ادامه ی کارهامون رسیدیم.تازه سامین هم میگه خودم از زلزله خواستم بیاد تا شما رو کشته کنه(قربون اون جمله بندیت)و پولهاتون رو ور دارم و همه ش رو اسباب بازی بخرمنابودم کرد اصلاسارنگ هم کوچولو کوچولو شروع کرده به جمله های کوتاه گفتن.فندقیه مامان



***سارنگ رو نزدیک شدن من و باباش خیلی حساسه.کلا نمیذاره هیچکس به باباش دست بزنه.خونه ی بابام اینا بودیم.بعد ناهار خواستیم یکم بخوابیم.من و لارنس تو اتاق خوابیده بودیم,سامین دید سارنگ اذیتش میکنه,برای اینکه دکش کنه,جلوی مامان و بابام برگشت گفت سارنگگگ برو تو  اتاق,الان مامان پیش بابا خوابیده,همدیگه رو بغل کردنالارنس که طفلی از ترس دو متر پرید اونور

یادداشت صد و سی و دوم  چاپ

تاریخ : دوشنبه 20 آذر 1396 در ساعت 09:08

انقدر واسه اومدن خواهرم ذوق کردم و لحظه ی رسیدنش رو تصور کردم,که نشد


دیروز 6 ساعت تمام تو فرودگاه نشستن اماهواپیماشون درست نشد و فرستادنشون هتل.تا الان هم که حرکت نکردن.خدا کنه به خیر بگذره وبه سلامت برسه.بمیرم براش که بعد اینهمه سال هنوز ترس از پروازش رو هم داره و کلی باید استرس بکشه

  چاپ

تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1396 در ساعت 21:08


حذف شد

( تعداد کل: 157 )
   1       2       3       4       5       ...       32    >>