X
تبلیغات
زولا

یادداشت صد و هشتاد و پنجم(هرکی رمز میخواد بگه.با ایمیل نمیتونم رمز بدم,آدرس اینستا بذارید)  چاپ

تاریخ : یکشنبه 28 مرداد 1397 در ساعت 12:12
این خاطره توسط نویسنده رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یادداشت صد و هشتاد و چهارم  چاپ

تاریخ : شنبه 27 مرداد 1397 در ساعت 19:11

یا خداااا

چرا من آرایشگر نشدم؟؟؟چه خبره آخه!هر جور حساب میکنم یکم سرخاب سفیداب انقده پولش نمیشه


حرف زیاد دارم,وقت ندارم.عروسی دختر عممه.بدو بدو واسه اونه

  چاپ

تاریخ : یکشنبه 21 مرداد 1397 در ساعت 18:24

میشه هر کی اینجا رو میخونه واسه سلامتی پدرِ دوستِ خوش قلب و مهربون من دعا کنه.مرسی از همه



***کاش کاری از دستم برمیومد,کاش حداقل نزدیکت بودم نازلییَم

یادداشت صد و هشتاد و سوم  چاپ

تاریخ : جمعه 19 مرداد 1397 در ساعت 16:08

دو روزه اومدم خونه ی مامانم.کمرم به شدت درد میکنه,دردش میره تو پاهام.یهو هم اینجوری شدم.خونه ی مامان و بابام رو دوست دارم,اما هیچ جا واسم آرامش خونه ی خودم نمیشه.مخصوصا اینکه به خاطر کمر دردم مجبورم بشینم تو خونه.باز اگه میرفتم اینور و اونور یه چیزی.


اکثر خانواده ی پدری من مشکل کم خوابی دارن,مخصوصا با بالا رفتن سنشون.منم این مشکل رو دارم,فعلا اونقدر شدید نیست.اما اینجا بابام تا صبح بیداره,منو لارنس و بچه ها تو هال میخوابیم.بابا از بیکاری مدام میاد بالا سر ما.رومون پتو میندازه,کولر روشن میکنه,بچه تو خواب غلت میزنه,میاد دوباره درست میخوابونتش,دوباره میبینه سرد شده,میاد کولر رو خاموش میکنه و دو ساعت پنکه رو اینور اونور میکنه تا سمت ما تنظیم شهمنم خوابم سبکه,سریع بیدار میشم و دیگه نمیتونم بخوابم.دیشب بهش گفتم بابا شب نیا بالاسر ما,نمیذاری بخوابم.اونم طفلی تا صبح تو تختش اینور و اونور میشدحالا خودمم از درد کمرم بیدار شدم و گریه میکردم(نه واسه درد,واسه شرایطم که حتی راه رفتن و بلند شدن و نشستن هم واسم سخت شده)بازم نتونستم بخوابم.طفلی مامانم که همه زحمتام افتاده گردنش.خسته شد بنده ی خدا.از صبح تا شب سرپا است.بچه ها مخصوصا سامین هم اینجا از این رو به اون رو شدن.اصلا به حرفم گوش نمیده,مدام میخواد بره سر کوچه تا با بچه های همسایه های مامان اینا بازی کنه.کلافه شدم این چند روز.حالا دختر عمه م قراره از بیمارستانشون برام وقت دکتر و ام آر آی بگیره.


تا اینجا رو دیروز نوشتم.از هفته ی پیش واسه پنجشنبه قرار مهمونی خونه ی دوست لارنس گذاشته بودیم,از همسایه های قدیممون بودن.چون چند باری هم خواستیم بریم و نشد,روم نشد کنسلش کنم.دوست لارنس بنده ی خدا باباش خیلی سخت گیر و بداخلاق بود,حتی الان که پسرش زن و زندگی داره هم خیلی تو جمع تحقیرش میکنه و بهش توهین میکنه.با اینکه پسر بسیار با عرضه و موفقیه و روپای خودش وایساده .طفلی کل عمرش در حال ثابت کردن خودش به باباش بوده و هست.دوست لارنس هم پارسال دیگه طاقت نمیاره و کلا با پدر و مادرش قهر میکنه و الان حدود یکساله ندیدتشون.اون شب داشت جریانش رو واسم تعریف میکرد که یهو میزنه زیر گریه.آی دلم سوخت,آی دلم براش سوخت.اولین بار بود گریه ی یه مرد رو میدیدم.


***اینجا چند روزه بارونه,هوا هم خیلی سرد شده.پائیز زود اومد امسال.واسه کشاورزامون بارون این موقع اصلا خوب نیست,ایشالا که ضرر نکنن بنده های خدا




یادداشت صد و هشتاد و دوم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 14 مرداد 1397 در ساعت 23:53

ساعت ده شب زنگ زدم مغازه لارنس نبود,سعید گفت رفته قطعه بگیره!(یَک جنسِ خرابِ هماهنگین این مردها)دو دقیقه بعد خود لارنس زنگ زد,گفت با دوستم اومدم شام بیرون!خیلی اصرار کرد


ظاهرا عادی حرف زدم و گفتم خوش بگذره عزیزم ولی از خدا پنهان نیست,از خلق خدا چه پنهان ,کلا هر گونه خوش گذرونی جمعیت ذکور اونم از نوع متاهلش,اونم تنها تنها,بیشتر از ظرفیت وجودی منه.اصلا همین که اونا تو این مملکت, مرد زاییده شدن به اندازه ی کافی خوش به حالشون شده.بسشونه


میگم پیشنهادی ندارید به صورت نامحسوس,جوری که تابلو نباشه دردم چیه,از دماغش در بیارم و کوفتش کنم؟؟؟

( تعداد کل: 224 )
   1       2       3       4       5       ...       45    >>